رمان=عشق و نفرت

رمان=عشق و نفرت
پارت⁹
غرق لبخند شده بودم زنگ در خورد گوشیم رو نگا کردم ساعت ۸بود مامان اینا گفتن ک ۱۰یا ۱۱ رفتم دم در و در رو باز کردم برگشتم برم رو مبل بشینم گفتم مامان بیا تو دیگه یهو یه آدم ناشناس اومد تو در رو میخاست ببنده ولی نتونست دمپایی من لای در مونده بود میخاستم جیغ بزنم دستشو محکم گذاشت دهنم این کیه دستشوبا تموم جون گاز زدم گفتم=تو کی کثافت عوضی ،گفت=الان که دختر بودنت رو گرفتم میفهمی کی ام ،وای این این صدای هومن پسر عمم بود اون من رو میخاست ولی من گفته بودم نه و ردش کرده بودم ولی چجوری گفتم=کی گفته بیای اینجا چطور اومدی حیوون ،گفت=به تو ربطی نداره ،یهو پرتم کرد وسط حال آخ آخ کمرم روم شیرجه زد و محکم لباش رو رو گردنم گذاشت تا میتونستم گردن و صورتشو چنگ انداختم یهو محکم هولش دادم عقب همش داد میزدم ولی هیشکس نبود محکم مشتی زدم دهنش وگفتم=نجس حرومزاده ،نور تلوزیون باعث شد چشمای از خشم قرمز شدش رو ببینم من نباید میگفتم اون رو این کلمه حساس بود وای نه محکم خوابوند دهنم و بعد لباسام رو تو تنم پاره کرد هی میگفتم اشغال بی مصرف ولم تورو جون عمه ولم کن تو رو‌جون هر کی دوست داری ولم کن غلط کردم هم گریه میکردم هم التماس ولی اون وحشی شده بود تنها چیزی که تنم بود نیم تنه ی زیر تیشرت پاره شدم بود........
سپنتا زندی‌ مافیای داستانمون=
از اونجایی که مامانم گیره گفت برو خونه پادر زنت اینا زنت تنها مونده چه فکر را که نمیکنن اینا سوئیچ رو برداشتم و رفتم سمت خونشون ‌بعد ۳دیقه رسیدم پیاده شدم عجیب بود در راهرو شون باز بود رفتم تو و در رو بستم که صدای داد دختری رو شنیدم که التماس میکرد و کمک میخاست یکم بیشتر دقت کردم فهمیدم گیسوعه سریع از پله ها رفتم بالا این جفت کفش مردونه اینجا چی میگه سریع رفتم تو خونه که گیسو رو تو حالت گریه التماس و زاری و اون مرتیکه رو تو حالت دست درازی به زنم دیدم کاری نداشتم که اون دختره عشقم نیست مهم اینه زنمه ناموسمه لباس توی تنش رو پاره کرده بود و فقط یه نیم تنه تو تن گیسو بود نفهمیدم کی از کوره در رفتم سمت پسره هجوم بردم و تا میخورد زدم....
از زبان گیسو=
وای نه این پسر کی بود که داشت هومن رو میزد داشت میکشتش با گریه گفتم=ولش فهمیدی؟ ،گفتم=با...شه ،گفت= حالاهم بگیر بخاب هیش ،موهام رو ناز کرد و نفهمیدم که کی خابم برد..............
دیدگاه ها (۲)

رما=عشق و نفرتپارت¹⁰ن خواهش میکنم الان میمیره ،همین که از زد...

رمان=عشق و نفرتپارت¹¹گفتم=کی بهت اجازه داد همچین کاری رو بکن...

رمان=عشق و نفرتپارت⁸بله گفتن من برابر با کل کشیدن کلا آدمای ...

رمان=عشق و نفرتپارت⁷مامانم اومد خونه گفت=بدو دختر تا ساعت ۱ب...

تو پارک بودم،ديدم ي پسره دستاشو گرفته سمت آسمون دلم سوخت،فک ...

خودم درست کردم بنظرم خیلی قشنگ شدن💖💖نمیدونم چرا ولی یهو فاز ...

رومان عشق مافیا پارت 31از زبان ا/تگفتم : نه..مامان تو نباید ...

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 117・⁠]⁠ᕗداد زدم : برین کنار ...

وقتی عموت بود

یونگی ویومامان ا/ت که رفت بیرون با صورت خیلی کیوت می خندید و...

رومان عشق مافیا پارت 27 ترو خدا یہ لایک کنی جایہ دوری نمیرہ ...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 189♡⁠。⁠)⁩داد زد...

چند پارتی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط