هایییی ✨🤍
هایییی ✨🤍
اومدیم با ای سناریو دیگه از دازاییییی
موضوع : اعتراف دازای به شما
رابط : کراش
برای https://wisgoon.com/dazai.osamu.15.18.22
(بهش دست بزن تا بمیری )
لتسسسسس گوووو ( با لحن فرشاد بخونید)
.
آ.ت ویو :
وای دیرم الان کونیکیدا کلی سرم غر میزنه !
رفتم پایین صبحونه رو خوردم ای دوش نیم ساعت گرفتم لباسم رو پوشیدیم ( توجه داشته باشید که لباس شما مثل یوسانو هست ولی به جای دامن شلوار پوشیده )
به طرف آژانس حرکت کردیم
از زبان آی یعنی من :
ا.ت : یو مینا !
همه جواب ا.ت دادن
ا.ت داشت به میز کارش میرفت که با کونیکیدا عصبی مواجه شد ( اوضاع خرابه نا جور خرابه )
ا.ت : کونیکیدا سان .... راستی امروز خیلی هوای خوبیه راستی عینکتون از همیشه قشنگ تر میرسه ( ا.ت بنظرت میتونی اینو گول بزنی )
کونیکیدا : ا.ت
ا.ت : ب..بله ( بچم داره جون میده )
کونیکیدا : تا این موقع کجا بودی ( با فریاد )
ا.ت : من..... من ( بچم لکنت گرفت )
دازای اومد دستت گرفت و گفت ( جدی هااا جدی )
دازای : ا.ت تو برو به کارت من اینجا رو ای کارش میکنیم
ا.ت : اریگاتو
دازای و کونیکیدا در حال مکالمه بودند که کونیکیدا گفت :
کونیکیدا : چی!!!؟
دازای : ساکت باش
همه به اون دو تا نگاه میکردند بعد همه دوباره برگشتند به سر کار
ا.ت : مرد رویاهای من ( دازای ) از دستت دیو پلید ( کونیکیدا ) نجادتم داد ! خدایا از شدت عشق الانه که غش کنم ( ا.ت شاعر بودی ما نمیدونستم)
بلاخره کارت تموم شد
رفتی پایین کافیه ای کم استراحت کنی
رفتی ای قهوه سفارش دادی و داشتی فکر میکردی دازای چی به کونیکیدا گفته که اینقدر تعجب کنه و چرا هیچکس داخل کافیه نیست
شروع فلش بک
وقتی ا.ت رفت کونیکیدا گفت
کونیکیدا : خب دازای تو کار های عقب مونده ا.ت رو انجام میدی
دازای ( با قیافه کیوتی ) : اذیت نکنه دیگه کونیکیدا! من میخواستم جلوی دختر مورد علاقهم خفن باشم
کونیکیدا : این به م........
کونیکیدا : چی !!!!
دازای : آره من ا.ت رو دوست دارم , اگه میشه کافیه رو خالی کنی لطفااااااا
کونیکیدا : با ...... باشه ( بنده خدا پشماش ریخت )
دازای : ممنوننن
پایان فلش بک
تو همین فکر ها بدی که دستی دور کمرت حلقه شد خودش بهت چسبوند
جیغ کوتاهی کشتی
اون شخص موهاتو گرفت بو کرد گفت : چه بوی خوبی میدی بانویی من
ا.ت : دازای تویی ترسوندیم ... چیزی شد
دازای : ا.ت من ...... دوست دارم میشه دوست دخترم شی
ا.ت : آره ....... وایسا ببینم چی ؟؟؟؟
دازای : آره از روزی اومدی آژانس عاشقت شدم.... میشه دوست دخترم شی
ا.ت : منم دوست دارم پس آره
دازای ا.ت رو بغل کرد تو هوا چرخوند
.
پایانننننن ✨🤍
اومدیم با ای سناریو دیگه از دازاییییی
موضوع : اعتراف دازای به شما
رابط : کراش
برای https://wisgoon.com/dazai.osamu.15.18.22
(بهش دست بزن تا بمیری )
لتسسسسس گوووو ( با لحن فرشاد بخونید)
.
آ.ت ویو :
وای دیرم الان کونیکیدا کلی سرم غر میزنه !
رفتم پایین صبحونه رو خوردم ای دوش نیم ساعت گرفتم لباسم رو پوشیدیم ( توجه داشته باشید که لباس شما مثل یوسانو هست ولی به جای دامن شلوار پوشیده )
به طرف آژانس حرکت کردیم
از زبان آی یعنی من :
ا.ت : یو مینا !
همه جواب ا.ت دادن
ا.ت داشت به میز کارش میرفت که با کونیکیدا عصبی مواجه شد ( اوضاع خرابه نا جور خرابه )
ا.ت : کونیکیدا سان .... راستی امروز خیلی هوای خوبیه راستی عینکتون از همیشه قشنگ تر میرسه ( ا.ت بنظرت میتونی اینو گول بزنی )
کونیکیدا : ا.ت
ا.ت : ب..بله ( بچم داره جون میده )
کونیکیدا : تا این موقع کجا بودی ( با فریاد )
ا.ت : من..... من ( بچم لکنت گرفت )
دازای اومد دستت گرفت و گفت ( جدی هااا جدی )
دازای : ا.ت تو برو به کارت من اینجا رو ای کارش میکنیم
ا.ت : اریگاتو
دازای و کونیکیدا در حال مکالمه بودند که کونیکیدا گفت :
کونیکیدا : چی!!!؟
دازای : ساکت باش
همه به اون دو تا نگاه میکردند بعد همه دوباره برگشتند به سر کار
ا.ت : مرد رویاهای من ( دازای ) از دستت دیو پلید ( کونیکیدا ) نجادتم داد ! خدایا از شدت عشق الانه که غش کنم ( ا.ت شاعر بودی ما نمیدونستم)
بلاخره کارت تموم شد
رفتی پایین کافیه ای کم استراحت کنی
رفتی ای قهوه سفارش دادی و داشتی فکر میکردی دازای چی به کونیکیدا گفته که اینقدر تعجب کنه و چرا هیچکس داخل کافیه نیست
شروع فلش بک
وقتی ا.ت رفت کونیکیدا گفت
کونیکیدا : خب دازای تو کار های عقب مونده ا.ت رو انجام میدی
دازای ( با قیافه کیوتی ) : اذیت نکنه دیگه کونیکیدا! من میخواستم جلوی دختر مورد علاقهم خفن باشم
کونیکیدا : این به م........
کونیکیدا : چی !!!!
دازای : آره من ا.ت رو دوست دارم , اگه میشه کافیه رو خالی کنی لطفااااااا
کونیکیدا : با ...... باشه ( بنده خدا پشماش ریخت )
دازای : ممنوننن
پایان فلش بک
تو همین فکر ها بدی که دستی دور کمرت حلقه شد خودش بهت چسبوند
جیغ کوتاهی کشتی
اون شخص موهاتو گرفت بو کرد گفت : چه بوی خوبی میدی بانویی من
ا.ت : دازای تویی ترسوندیم ... چیزی شد
دازای : ا.ت من ...... دوست دارم میشه دوست دخترم شی
ا.ت : آره ....... وایسا ببینم چی ؟؟؟؟
دازای : آره از روزی اومدی آژانس عاشقت شدم.... میشه دوست دخترم شی
ا.ت : منم دوست دارم پس آره
دازای ا.ت رو بغل کرد تو هوا چرخوند
.
پایانننننن ✨🤍
- ۲.۳k
- ۰۴ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط