سلاممممم

سلاممممم
امیدوارم حالتون عالییی باشینن
بدون معطلی میرم سر رمان
این شما و این پارت چهاردهم

[ازمایشگاه سرد}

پس از گذشت چند دقیقه، جک خیلی آرام و محبت‌آمیز -نه خیلی سرد و خشن- از من جدا شد. من به او نگاه نکردم. سرم پایین بود و نگاهم به زمین خیره شده بود. خب، دلیلش را نمی‌دانم، ولی احساس بدی دارم. انگار دلشوره است، ولی بیشتر انگار نگرانم، ولی کمتر... نمی‌دانم چگونه باید توصیفش کنم.

هی؟!...

در فکر فرو رفته بودم که ناگهان این صدا به گوشم رسید و افکارم در تاریکی فرو رفت، ولی آن حس لعنتی هنوز بود.

سرم را بلند کردم. جک را دیدم و به چهره‌ی مهربان او خیره شدم. جک با قامتی بلند، درست روبروی من ایستاده بود و دستش را به سمت من گرفته بود. لبخند مهربانی بر لب داشت. پس از چند ثانیه، به هم زل زدیم. و پس از چند ثانیه، او با لحنی آرام گفت:
بلند شو دیگه،دیر شده! قرار بود دیشب بریم به روستا، الان خیلی وقته که صبح شده.

دستش را که به سوی من بلند کرده بود گرفتم و با کمکش از زمین بلند شدم.

چند ثانیه فکری به ذهنم خطور کرد، پس تصمیم گرفتم این‌طوری بپرسم:
جک؟می‌توانم بدانم چرا این‌قدر برای رفتن به روستا هیجان داری؟

جک به چشمان من نگاه کرد و گوشه‌های لبش این‌دفعه بیشتر بالا رفت. یک لبخند مهربان و از ته دل، ولی نه از آن لبخندهای الکی و یا معمولی. مطمئنم لبخند او قند توی دل هر فردی آب می‌کند. باید اقرار کنم که جذاب است، ولی برای بقیه‌ی دخترها، نه برای کسانی مثل من که تقریباً از مردها متنفرم.

جک با لحنی شوخ‌طبع پاسخ داد:
من؟مطمئنی داری با من صحبت می‌کنی دیگه؟ من که نه این‌جا رو می‌شناسم و نه هیجانی دارم که هرچه سریع‌تر به روستا برسیم.

لبخندم کمی جمع شد، ولی محو نشد. این حرفش بویی می‌داد: بوی دروغ!!

دلم می‌خواست داد بزنم و بگویم داری دروغ می‌گویی، ولی نمی‌خواستم و نمی‌توانستم دل جک را بشکنم. پس فقط گفتم:
واقعاً؟اگه تو می‌گی، پس قطعاً همین‌طوره. بریم دیگه، خیلی دیر شده.

جک حرف دیگری نزد، فقط دستم را رها کرد. شاید عجیب به نظر برسه، ولی تا همین چند ثانیه پیش کلاً یادم رفته بود که دستم در دست جک است. ممکنه عاشقانه به نظر برسه، ولی این‌طور نیست. اَییی! نمی‌دانم دیگران چه جوری به این‌جور صحنه‌ها می‌گویند. رمانتیک؟

خانم مکبراید، آیا مایلید به بنده‌ی حقیر افتخار بدهید و تشریف بیاورید؟

جک این را گفت و خندید. من هم خندیدم، آرام ولی از ته دل، و به سمت ماشین دویدم:
چرا که نه؟بدم هم نمیاد.

درب ماشین را باز کردم. این‌دفعه در صندلی شاگرد، کنار جک نشستم. همزمان با اینکه من در ماشین را بستم، جک پایش را روی پدال گاز گذاشت و تا حد توان سریع رفت.

و در نهایت، آن حس از بین نرفت و هنوز هست!!

(ادامه دارد)
دیدگاه ها (۰)

سلامممممامیدوارم که عالی باشینبدون معطلی من با پارت جدید اوم...

سلامممم امیدوارم حالتون عالی باشهه بدون معطلی من با پارت جدی...

سلامممممچطورینننن؟میدونم خیلی وقته نبودم ولی...[ازمایشگاه سر...

برات آرزو می کنم یک خبر خوب بشنوی ازونایی که بعدش آهنگ می ذا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط