همخونه اجباری...
همخونه اجباری...
پارت 70.
"ویو جئون جونگ کوک"
همه هنوز داشتن میخندیدن.
دونگ وو هم انگار قصد نداشت دست برداره.
_«کوکی، انقدر اخم نکن.»
_«یه بوسه بود دیگه.»
با اخم بهش نگاه کردم.
_«دفعهی بعد...»
_«همون گالریت رو نصفهکاره ول میکنم.»
دونگ وو بلند خندید.
_«باشه بابا.»
_«چه اخلاقی داری.»
ملیس و سوآ دوباره زدند زیر خنده.
اما...
حواسم جای دیگهای بود.
پارک دوین.
از همون لحظهای که دونگ وو گونهم رو بوسیده بود...
اخم ریزی کرده بود.
هی سعی میکرد عادی رفتار کنه...
ولی هر چند ثانیه یه بار...
نگاهش میافتاد روی صورتم.
انگار خودش هم نمیفهمید چرا.
لبخند کمرنگی روی لبم نشست.
چند قدم به سمتش رفتم.
همین که مقابلم ایستاد...
هول شد.
+«چ... چی شده؟»
یه کم خم شدم تا فقط خودش صدامو بشنوه.
آروم گفتم:
_«نترس، دوین...»
با تعجب نگام کرد.
+«من ترسیدم؟»
_«آره.»
+«کی گفته؟»
لبخندم پررنگتر شد.
_«از اون اخمای ریزت معلومه.»
+«من اخم نکردم.»
_«کردی.»
+«نکردم.»
_«کردی.»
لباشو جمع کرد.
+«خیلی رو اعصابی.»
آروم خندیدم.
بعد با همون لحن آروم و شیطون گفتم:
_«راستی...»
_«به نظر من...»
یه مکث کوتاه کردم.
_«اگه یه روزی همچین اتفاقی بیفته...»
_«احتمالاً بوسههای تو شیرینتر باشه.»
دوین کاملاً خشکش زد.
چشمهاش گرد شده بود.
+«ه... ها؟!»
با خونسردی شونه بالا انداختم.
_«البته...»
_«هنوز تجربهای در کار نیست.»
_«صرفاً یه حدسه.»
چند ثانیه سکوت...
بعد...
صورت دوین از نوک گوش تا گونههاش سرخ شد.
+«ج... جئون جونگ کوک!»
صدای ملیس بلند شد.
_«چی شده اونجا؟»
دوین با دستپاچگی یه قدم عقب رفت.
+«ه... هیچی!»
سوآ با شک نگاهشون کرد.
_«چرا صورت دوین اینقدر قرمز شده؟»
بوراک هم اخم کرد و نگاهش بین من و دوین جابهجا شد.
من فقط صاف ایستادم.
انگار هیچ اتفاقی نیفتاده.
دوین اما زیر لب، طوری که فقط من بشنوم، با حرص گفت:
+«یه روز...»
+«یه روز تلافی این حرفتو درمیارم.»
لبخندم عمیقتر شد.
_«منتظرم، خانوم پارک.»
و همین یک جمله...
باعث شد دوین از خجالت پروندهای که دستش بود را جلوی صورتش بگیرد تا کسی سرخی گونههایش را نبیند.
پارت 70.
"ویو جئون جونگ کوک"
همه هنوز داشتن میخندیدن.
دونگ وو هم انگار قصد نداشت دست برداره.
_«کوکی، انقدر اخم نکن.»
_«یه بوسه بود دیگه.»
با اخم بهش نگاه کردم.
_«دفعهی بعد...»
_«همون گالریت رو نصفهکاره ول میکنم.»
دونگ وو بلند خندید.
_«باشه بابا.»
_«چه اخلاقی داری.»
ملیس و سوآ دوباره زدند زیر خنده.
اما...
حواسم جای دیگهای بود.
پارک دوین.
از همون لحظهای که دونگ وو گونهم رو بوسیده بود...
اخم ریزی کرده بود.
هی سعی میکرد عادی رفتار کنه...
ولی هر چند ثانیه یه بار...
نگاهش میافتاد روی صورتم.
انگار خودش هم نمیفهمید چرا.
لبخند کمرنگی روی لبم نشست.
چند قدم به سمتش رفتم.
همین که مقابلم ایستاد...
هول شد.
+«چ... چی شده؟»
یه کم خم شدم تا فقط خودش صدامو بشنوه.
آروم گفتم:
_«نترس، دوین...»
با تعجب نگام کرد.
+«من ترسیدم؟»
_«آره.»
+«کی گفته؟»
لبخندم پررنگتر شد.
_«از اون اخمای ریزت معلومه.»
+«من اخم نکردم.»
_«کردی.»
+«نکردم.»
_«کردی.»
لباشو جمع کرد.
+«خیلی رو اعصابی.»
آروم خندیدم.
بعد با همون لحن آروم و شیطون گفتم:
_«راستی...»
_«به نظر من...»
یه مکث کوتاه کردم.
_«اگه یه روزی همچین اتفاقی بیفته...»
_«احتمالاً بوسههای تو شیرینتر باشه.»
دوین کاملاً خشکش زد.
چشمهاش گرد شده بود.
+«ه... ها؟!»
با خونسردی شونه بالا انداختم.
_«البته...»
_«هنوز تجربهای در کار نیست.»
_«صرفاً یه حدسه.»
چند ثانیه سکوت...
بعد...
صورت دوین از نوک گوش تا گونههاش سرخ شد.
+«ج... جئون جونگ کوک!»
صدای ملیس بلند شد.
_«چی شده اونجا؟»
دوین با دستپاچگی یه قدم عقب رفت.
+«ه... هیچی!»
سوآ با شک نگاهشون کرد.
_«چرا صورت دوین اینقدر قرمز شده؟»
بوراک هم اخم کرد و نگاهش بین من و دوین جابهجا شد.
من فقط صاف ایستادم.
انگار هیچ اتفاقی نیفتاده.
دوین اما زیر لب، طوری که فقط من بشنوم، با حرص گفت:
+«یه روز...»
+«یه روز تلافی این حرفتو درمیارم.»
لبخندم عمیقتر شد.
_«منتظرم، خانوم پارک.»
و همین یک جمله...
باعث شد دوین از خجالت پروندهای که دستش بود را جلوی صورتش بگیرد تا کسی سرخی گونههایش را نبیند.
- ۲.۶k
- ۱۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط