یک فنجان یادت کافی ست

یک فنجان یادت کافی ست

تا باران بند نیاید

تا صبح

پشت پنجره بنشیند

و انگشتش را

جلوی دهانش بگیرد رو به گنجشک ها

که هیس!!

آرام بگیرید

اینجا

کسی تویِ فنجانش

ماه را دارد هنوز...
دیدگاه ها (۰)

🖤 پارت ۲۹ | «مردی که مرده بود»لانا به تصویر خیره مانده بود.—...

عاشقانه های شبنم

پارت ۲۵ | نفر چهارمچهار جفت قدم، آرام‌آرام به سمتشان می‌آمد....

صدای دویدن هر لحظه نزدیک‌تر می‌شد.ات ناخودآگاه یک قدم به یون...

P9جئون چند ثانیه به پنجره خیره ماند. چراغ بخش غربی هنوز روشن...

راز خون پارت پنجم

### پارت ۷: شبِ ربایشنیمه‌شب بود. بارون بند نیامده بود و قطر...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p33درست جلوی همون دیواری که نینا پشتش پنه...

🧁 پارت یازدهم | زیر بارانچند روز بعد...از صبح، آسمان سئول اب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط