شماره ۷ آزمایشگاه
شماره ۷ آزمایشگاه
فصل ۳ پارت ۲۸
ویو انیا
با دلدرد شدیدی از خواب پاشدم و با دیدن وضعیتی که توش بودم جیغی کشیدم(بدبخت دامیان کر شد)
دامیان از خواب هفت پادشاه پرید:هاااا؟؟؟چیه؟؟؟چیشده؟؟؟من کجام؟؟تو کجایی؟؟
انیا:دیشب چیشد؟(درحال فکر کردن برای یاداوری دیشب)
دامیان:یادت نیست؟دیشب مگه شب عروسیمون نبود گل رزم؟
انیا :... یعنی.....دیشب...من و تو....
دامیان:بله درست حدس زدی!
انیا:🍅🍅
دامیان:حالا گوجه نشو بیا بریم حموم(بنظرتون دامیان پرو نشده؟🤔)
انیا خواست چیزی بگه که دامیان اونو براید استایل بلند کرد و بردش حموم
رفتن حموم و شدن شاماما (به زبون ترکی هستش و فقط ترکا میدونن چیه ولی کسی هنوز نتوانسته براش معنی فارسی پیدا کنه😂)
بعدش لباس پوشیدن و رفتن پایین(راستی بعد از عروسی رفتن خونه دامیان اخه دامیان یه خونه مجردی داشت که تو تابستون بیشتر اوقات میومد اینجا تا تنها باشه)
دامیان:تو بشین من صبحونه درست میکنم
انیا:باشه
انیا رو یکی از صندلی های پذیرایی نشست و منتظر موند دامیان هنر کنه
و صد البته دست پختش اینقدر خوشمزه بود که انیا انگشتاشو هم میخواست بخوره😂😂
خلاصه اون روز رو موندن خونه و استراحت کردن(البته انیا استراحت کرد دامیان فقط وسط خونه رژه میرفت)
ویو انیا فردا بعد از ظهر
با دامیان حاضر شدیم رفتیم پیش بقیه(یعنی بکی و رایان و رز و امیل)قرار بود بریم بازم کلبه البته یه کلبه دیگه بود و اون منطقه بجز کلبه ما کلبه های زیاد دیگه ای داشت و تحت امنیت بود)
رفتیم داخل کلبه و نشستیم
بکی:بیاین بازی کنیم
دامیان:چه بازی ای؟
بکی(با لبخند شیطانی که ابروی کل شیاطین رو میبره😂🤣)جرعت و حقیقت
انیا:بسم الله
رایان:خب بیاید شروع کنیم
بطری رو چرخوندن و به بکی و دامیان افتاد
بکی:(هنوز لبخند شیطانی رو لباشه)جرعت یا حقیقت؟
دامیان:حقیقت
بکی:اهم اهم دیشب کی پیش قدم شد؟
دامیان و انیا❌
فلفل و گوجه✔️🌶🍅
بکی:(با همون خنده)چیشد؟
دامیان:خب راستش.....من🍅🍅
دامیان و انیا غش کردن
فصل ۳ پارت ۲۸
ویو انیا
با دلدرد شدیدی از خواب پاشدم و با دیدن وضعیتی که توش بودم جیغی کشیدم(بدبخت دامیان کر شد)
دامیان از خواب هفت پادشاه پرید:هاااا؟؟؟چیه؟؟؟چیشده؟؟؟من کجام؟؟تو کجایی؟؟
انیا:دیشب چیشد؟(درحال فکر کردن برای یاداوری دیشب)
دامیان:یادت نیست؟دیشب مگه شب عروسیمون نبود گل رزم؟
انیا :... یعنی.....دیشب...من و تو....
دامیان:بله درست حدس زدی!
انیا:🍅🍅
دامیان:حالا گوجه نشو بیا بریم حموم(بنظرتون دامیان پرو نشده؟🤔)
انیا خواست چیزی بگه که دامیان اونو براید استایل بلند کرد و بردش حموم
رفتن حموم و شدن شاماما (به زبون ترکی هستش و فقط ترکا میدونن چیه ولی کسی هنوز نتوانسته براش معنی فارسی پیدا کنه😂)
بعدش لباس پوشیدن و رفتن پایین(راستی بعد از عروسی رفتن خونه دامیان اخه دامیان یه خونه مجردی داشت که تو تابستون بیشتر اوقات میومد اینجا تا تنها باشه)
دامیان:تو بشین من صبحونه درست میکنم
انیا:باشه
انیا رو یکی از صندلی های پذیرایی نشست و منتظر موند دامیان هنر کنه
و صد البته دست پختش اینقدر خوشمزه بود که انیا انگشتاشو هم میخواست بخوره😂😂
خلاصه اون روز رو موندن خونه و استراحت کردن(البته انیا استراحت کرد دامیان فقط وسط خونه رژه میرفت)
ویو انیا فردا بعد از ظهر
با دامیان حاضر شدیم رفتیم پیش بقیه(یعنی بکی و رایان و رز و امیل)قرار بود بریم بازم کلبه البته یه کلبه دیگه بود و اون منطقه بجز کلبه ما کلبه های زیاد دیگه ای داشت و تحت امنیت بود)
رفتیم داخل کلبه و نشستیم
بکی:بیاین بازی کنیم
دامیان:چه بازی ای؟
بکی(با لبخند شیطانی که ابروی کل شیاطین رو میبره😂🤣)جرعت و حقیقت
انیا:بسم الله
رایان:خب بیاید شروع کنیم
بطری رو چرخوندن و به بکی و دامیان افتاد
بکی:(هنوز لبخند شیطانی رو لباشه)جرعت یا حقیقت؟
دامیان:حقیقت
بکی:اهم اهم دیشب کی پیش قدم شد؟
دامیان و انیا❌
فلفل و گوجه✔️🌶🍅
بکی:(با همون خنده)چیشد؟
دامیان:خب راستش.....من🍅🍅
دامیان و انیا غش کردن
- ۴۱۳
- ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط