یه مهندس یک گدایی رو با دخترش دید که گدایی میکردن دختره ب

یه مهندس یک گدایی رو با دخترش دید که گدایی میکردن دختره بسیار زیبا بود مهندس رفت به پدرش گفت که من میخوام با دخترت ازدواج کنم پدرش گفت که یه شرط داره و اون اینکه سه روز با ما گدایی کنی که در آینده به دختر من نگی گدا بودی باهات ازدواج کردم اولش مهندس مردد بود وبعد قبول کرد تا دو روز کار گدایی رو انجام داد وبعد نشست و شروع کرد به گریه کردن
گفت واسه چی گریه میکنی همش یه روز دیگه داری و دیگه تموم
مهندس گفت من واسه گدا بودنم گریه نمیکنم واسه سالهای عمرم که در سازمان نظام مهندسی هدر رفت گریه میکنم
دیدگاه ها (۳)

داستان

پارت یک رمان عشق ممنوع

P3جئون وارد خانه شد.همین که قدم اولش را داخل گذاشت، تمام صدا...

رمان عشق ممنوع

P¹⁷The name of the story: A Ruined, Forced Love(عشق تباه شده...

رمان دخت من

پیوند خون و اختیارپارت ۷ | سایه‌ای از گذشتهصبح اون روز، برخل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط