اسم رمان: میان انفجار و امید

اسم رمان: میان انفجار و امید
پارت 2
میدوریا سوار اتوبوس شد و کنار پنجره نشست. منظره‌ی شهر یکی‌یکی از مقابل چشمانش می‌گذشت، اما ذهنش جای دیگری بود.
با خودش زمزمه کرد:
«یعنی... توی آزمون قبول می‌شم؟»
چند لحظه سکوت کرد، بعد سرش را تکان داد.
«نه، این چه فکرهاییه؟ من باید قبول بشم... به خاطر آلمایت هم که شده! اون قدرتش رو به من سپرده. نباید ناامیدش کنم.»
اتوبوس به آرامی توقف کرد.
ایستگاه دبیرستان U.A
درها باز شدند.
میدوریا نفس عمیقی کشید و از اتوبوس پیاده شد.
نگاهش به ساختمان عظیم مدرسه افتاد.
برای چند لحظه همان‌جا خشکش زد.
«وای...»
لبخندی روی لبش نشست.
«چه مدرسه‌ی بزرگی... یعنی واقعاً قراره من هم یکی از دانش‌آموزهای اینجا بشم؟»
او با هیجان یک قدم به جلو برداشت.
اما ناگهان...
بند کفشش زیر پایش گیر کرد.
«ها؟!»
بدنش به جلو خم شد و نزدیک بود محکم روی زمین بیفتد.
اما...
ناگهان احساس کرد بدنش سبک شده است.
«چی...؟ چرا احساس می‌کنم هیچ وزنی ندارم؟»
وقتی چشم‌هایش را باز کرد، دید چند سانتی‌متر بالاتر از زمین معلق مانده است.
کنار او دختری با موهای قهوه‌ای و لبخندی دوستانه ایستاده بود.
«ببخشید!»
میدوریا با تعجب به او نگاه کرد.
دختر با خجالت لبخند زد.
«از کوسه‌م استفاده کردم. اگه می‌خوردی زمین، احتمالاً حسابی آسیب می‌دیدی.»
میدوریا سریع صاف ایستاد و با لبخند گفت:
«خیلی ممنون! واقعاً نجاتم دادی.»
دختر خندید.
«خواهش می‌کنم. موفق باشی!»
بعد هر دو به سمت ساختمان اصلی مدرسه رفتند.
چند دقیقه بعد...
میدوریا وارد سالن بزرگ آزمون شد.
صدها داوطلب روی صندلی‌ها نشسته بودند و با هیجان منتظر شروع مراسم بودند.
ناگهان مردی پرانرژی روی سکو پرید.
با صدایی بلند گفت:
«سلام، قهرمان‌های آینده! به آزمون ورودی U.A خوش اومدین!»
تمام سالن ساکت شد.
او با شور و هیجان ادامه داد:
«امروز در آزمون عملی با چهار نوع ربات روبه‌رو می‌شین. هر ربات امتیاز مخصوص خودش رو داره و با از کار انداختنش می‌تونین امتیاز کسب کنین.»
میدوریا بی‌اختیار آب دهانش را قورت داد.
«یا خدا... یعنی باید با همه‌ی اون ربات‌ها بجنگم؟»
پرزنت مایک با لبخند ادامه داد:
«بعد از اعلام شماره‌ی سالن، از همکاران ما راهنمایی بگیرین و به محل آزمونتون برین. از اون لحظه، آزمون شما شروع می‌شه.»
قلب میدوریا تندتر از همیشه می‌زد.
او مشتش را محکم گره کرد.
«من... باید موفق بشم.»
دیدگاه ها (۰)

اسم رمان : میان انفجار و امید باد ملایمی روی ساحل می‌وزید. م...

من که مشکلی ندارم بدید برم👍🏻😭😭

تو اون دنیا می بینمت:)p23

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط