♡ Slave ♡ Season ♡ Part ۲۴۰
♡ Slave ♡ Season ♡ Part ۲۴۰
جونگکوک دوباره از پشت او را در آغوش گرفت و با گریه گفت: خواهش میکنم جیمین... به خاطر هویون طاقت بیار. اگه الان بریم پایین، شاید هنوز بتونیم دستشو بگیریم. اونا دارن نجاتش میدن، شنیدی؟ امدادگرا رسیدن به آب! زود باش، باید بریم.
جیمین اما فقط به دستانش نگاه میکرد دستانی که هنوز بوی عطرِ هویون و سردیِ باران را میداد، اما دیگر هیچکس را برای نگاه داشتن نداشت
جونگ کوک او را مجبور کرد تا به پایین برود پیشه امداد گرا
باران حالا به نمنمی سرد و بیصدا تبدیل شده بود، انگار آسمان هم از تماشای این فاجعه نفسش بند آمده بود. امدادگران با هزار مکافات، جسم بیجان و غرق در آبِ هویون را از میان تلاطم وحشیِ رودخانه بیرون کشیده بودند.
جیمین، با صورتی که از ضربات باد و هقهقهای ممتد کبود شده بود، وحشیانه صفِ امدادگران را هول داد و آنها را کنار زد. او خودش را روی زمینِ خیس و گلآلود پرتاب کرد و سرِ سردِ هویون را میانِ دستان لرزانش گرفت. او تمامِ قدرتِ باقیمانده در بازوانش را جمع کرد تا بدنِ خیسِ تنها زن زندگی اش را از زمین جدا کند و به سینهاش بفشارد.
او هویون را طوری در آغوش گرفته بود که انگار میخواست گرمای تنِ خودش را، قطره به قطره، به رگهای منجمدِ او تزریق کند. سرِ هویون بیجان به عقب متمایل شده بود چشمانش، آن دو تیلهی درخشانی که روزی دنیای جیمین را روشن میکردند، حالا پشت پلکهای خیس و کبودش برای همیشه پنهان شده بودند. هیچ اثری از آن عصبانیتِ چند دقیقهی پیش در صورتش نبود فقط آرامشی ترسناک و ابدی.
جیمین، در حالی که صورتش را به پیشانیِ یخیِ او میچسباند، فریادی از اعماقِ وجودش کشید که سکوتِ تلخِ ساحل رودخانه را متلاشی کرد:
هویون... باز کن اون چشما رو نگاه کن منو... منم، جیمینِ تو! مگه نمیدونی بردهی توام مگه نگفتی میخوای منو نابود کنی؟ بلند شو و کارتو تموم کن لعنتی! بلند شو و انتقامتو بگیر، اما فقط ترکم نکن
او با دستانی که از ترس و سرما میلرزید، سعی میکرد صورتِ هویون را نوازش کند، اما هر بار که انگشتانش به پوستِ سردِ او میخورد، انگار تکهای از قلبش کنده میشد.
جونگ کوک در کنار جیمین زانو زد و سرش را پایین انداخت او میدونست که دیگر هیچ راهی نیست، جیمین سرش را روی سینهی هویون گذاشت، به امیدِ شنیدنِ حتی ضعیفترین تپش، اما تنها چیزی که شنیده میشد،
جونگکوک دوباره از پشت او را در آغوش گرفت و با گریه گفت: خواهش میکنم جیمین... به خاطر هویون طاقت بیار. اگه الان بریم پایین، شاید هنوز بتونیم دستشو بگیریم. اونا دارن نجاتش میدن، شنیدی؟ امدادگرا رسیدن به آب! زود باش، باید بریم.
جیمین اما فقط به دستانش نگاه میکرد دستانی که هنوز بوی عطرِ هویون و سردیِ باران را میداد، اما دیگر هیچکس را برای نگاه داشتن نداشت
جونگ کوک او را مجبور کرد تا به پایین برود پیشه امداد گرا
باران حالا به نمنمی سرد و بیصدا تبدیل شده بود، انگار آسمان هم از تماشای این فاجعه نفسش بند آمده بود. امدادگران با هزار مکافات، جسم بیجان و غرق در آبِ هویون را از میان تلاطم وحشیِ رودخانه بیرون کشیده بودند.
جیمین، با صورتی که از ضربات باد و هقهقهای ممتد کبود شده بود، وحشیانه صفِ امدادگران را هول داد و آنها را کنار زد. او خودش را روی زمینِ خیس و گلآلود پرتاب کرد و سرِ سردِ هویون را میانِ دستان لرزانش گرفت. او تمامِ قدرتِ باقیمانده در بازوانش را جمع کرد تا بدنِ خیسِ تنها زن زندگی اش را از زمین جدا کند و به سینهاش بفشارد.
او هویون را طوری در آغوش گرفته بود که انگار میخواست گرمای تنِ خودش را، قطره به قطره، به رگهای منجمدِ او تزریق کند. سرِ هویون بیجان به عقب متمایل شده بود چشمانش، آن دو تیلهی درخشانی که روزی دنیای جیمین را روشن میکردند، حالا پشت پلکهای خیس و کبودش برای همیشه پنهان شده بودند. هیچ اثری از آن عصبانیتِ چند دقیقهی پیش در صورتش نبود فقط آرامشی ترسناک و ابدی.
جیمین، در حالی که صورتش را به پیشانیِ یخیِ او میچسباند، فریادی از اعماقِ وجودش کشید که سکوتِ تلخِ ساحل رودخانه را متلاشی کرد:
هویون... باز کن اون چشما رو نگاه کن منو... منم، جیمینِ تو! مگه نمیدونی بردهی توام مگه نگفتی میخوای منو نابود کنی؟ بلند شو و کارتو تموم کن لعنتی! بلند شو و انتقامتو بگیر، اما فقط ترکم نکن
او با دستانی که از ترس و سرما میلرزید، سعی میکرد صورتِ هویون را نوازش کند، اما هر بار که انگشتانش به پوستِ سردِ او میخورد، انگار تکهای از قلبش کنده میشد.
جونگ کوک در کنار جیمین زانو زد و سرش را پایین انداخت او میدونست که دیگر هیچ راهی نیست، جیمین سرش را روی سینهی هویون گذاشت، به امیدِ شنیدنِ حتی ضعیفترین تپش، اما تنها چیزی که شنیده میشد،
- ۸۱۷
- ۱۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط