نانوایی شلوغ بود و چوپان،مدام این‌پا و آن‌پا می‌کرد،نانوا

نانوایی شلوغ بود و چوپان،مدام این‌پا و آن‌پا می‌کرد،نانوا به او گفت:چرا اینقدر نگرانی؟
گفت:گوسفندانم را رها کرده‌ام و آمده‌ام نان بخرم،می‌ترسم گرگ‌ها شکمشان را پاره کنند!
نانوا گفت:چرا گوسفندانت را به خدا نسپرده‌ای ؟
گفت:سپرده‌ام،اما او خدای«گرگها»هم هست.....
دیدگاه ها (۲)

کاری به 206 وسط سریال کیمیا ندارمکاری به اینکه رحل قرآن رو ب...

آنان که امروزشان با دیروزشان فرق نکنــــــــــد از ما نیــــ...

گاندی میگه؛اگر جرأت زدن حرف حق را نداری، لااقل برای کسانی ک...

#بترس_کیم ***پارت 2صبح‌های دانشگاه برای تهیونگ با استرس شروع...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط