به گمانم ڪه تو مأمور شدے جان ببری

به گمانم ڪه تو مأمور شدے جان ببری
یا ڪه با طرز نگاهت ز من ایمان ببری
ڪار و بارت شده نزد همه با ماه رخت
با نگه آبروے گیتے و ڪیهان ببری
این چه رازیست نهان در پس ڪردار زمان
باورم نیست خدا گفته دل اینسان ببری
میشود بوسه دهے و پس از آن جان مرا
به صفا زودتر از مرگ به پنهان ببری؟
شایدم باز خدا ڪرده تو را وسوسه ات
تا من آزرده و تا آخر عصیان ببری
دیدگاه ها (۱۲)

به کجا برم شکایت به که گویم این حکایتتو بخند و عاشقی کن که ...

شب به شب مانده ام بيدار نباشى پيشمجسم و روحم شده بيمار نباشى...

‍ کوله بار خاطراتش را برایم جا گذاشت...رفت و چشمان مرا با گ...

پيش تو من زنده شوم صبح كه آغاز شودنرگس چشمان تو را بوسه زنم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط