𝑾𝒉𝒆𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝑯𝒂𝒏𝒅𝒔 𝑻𝒖𝒓𝒏 𝑩𝒂𝒄𝒌

𝑾𝒉𝒆𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝑯𝒂𝒏𝒅𝒔 𝑻𝒖𝒓𝒏 𝑩𝒂𝒄𝒌
p2
ساعت ۱۹:۵۰ بود. از اونجایی که ساعت ۹ کارش شروع میشد بیشتر روزش رو صرف استراحت کرد. خیلی وقت بود که اینطوری استراحت نکرده بود. انگار بدنش واقعا به همچین چیزی نیاز داشت.
بدنش روی کاناپه خشک شده بود. تکونی به خودش داد و انگشت کشیدش رو روی صفحه ی گوشی کشید. ساعت ۲۰:۰۴ بود. ‌چطور ممکنه زمان انقدر زود بگذره؟
با کلافگی از روی کاناپه بلند شد. سمت کمد لباس هاش رفت. اون بچه دوست داشت به چه جور پرستاری سر و کله بزنه؟
جونگکوک برای پرستاری از سونگ جه، که پسری مغرور و درونگرا و اهل مطالعه بود لباس رسمی پوشیده بود. ‌این استایلی بود که سونگ جه کوچولو دوست داشت.
و برای سی یون، پسری برونگرا و شیطون و پر سر و صدا، تیشرت گشادی با طرح دایناسور کارتونی مورد علاقه ی سی یون پوشیده بود. این هم سبک سی یون بود.
اما حالا که نمیدونست بچه ی مقابلش دقیقا چه شکلیه فقط لباس های عادیش رو پوشید. اونایی که سلیقه ی خودش بودن، نه مورد علاقه ی بچه ها.
سخت نگرفت. فقط شلوار بگ پارچه ای مشکی رنگ، با پیرهن مردونه ی خوش دوخت سفید پوشید.
سر ساعت ۲۰:۵۹ دقیقه، به اون آدرسی که بهش داده بودن رسید.
قبل از اینکه بخواد وارد شه پیامی دریافت کرد:« پسری که باید ازش مراقبت کنی تنها تو خونست. اسمش تهیونگه.کیم تهیونگ. »
جونگکوک در رو با قاطعیت باز کرد. کفشش رو در آورد و به گوشه ای تکیه داد.
با صدای بم و مهربونش صحبت کرد:« تهیونگ؟»
که با مردی که حداقل ۲۰ سال داشت، درحالی که دنبال پروانه ای می‌دوید رو به رو شد:« و.. وایسا! فکر کردی... میتونی.. از.. از دستم دربری؟»

شرایط:
۷۰ لایک ۱۰۰ کامنت( لطفاً تو کامنتا نظرتونو بگیددد من می‌خوام نظرتونو بدونمم اگر فقط بگید عالی و بعدی خودمو از پنجره پرت میکنممم) ۱۵ بازنشر

بچه ها سن تهیونگ رو از ۲۸ به ۲۴ تغییر دادم.
دیدگاه ها (۶۳)

تهیونگ بعد از اینکه مطمئن شد آب دوباره وصل شده، رفت تا لباس‌...

🖤 عقد با رئیس مافیا — پارت 31کیم سونگ‌هو از ماشین پیاده شد.چ...

𝗨𝗻𝗱𝗲𝗿 𝘁𝗵𝗲 𝗿𝗶𝗴𝗵𝘁 𝗵𝗼𝗼𝗽 زیر حلقه ی سمت راست. تهیونگ با یقه ی پی...

| Part*42*جیمین: «لارا، معرفی نمی‌کنی؟»لارا: «چرا که نه.»نزد...

پارت پنجم حرف‌های تهیونگ مثل آب رو آتش بود، ا...

«رایحه پنهان»امروز روز استراحت تهیونگ بود.از صبح هیچ کاری ند...

پارت سهویو تهدرسته زیاده روی کردم یون داشت گریه میکرد منم رف...

⟦ #ɘɔᴎɒmoɿ ʞɿɒꟻ ⟧Dark Legacy───── ⋆⋅☆⋅⋆ ─────پـارتـے⁹آیلا آر...

رمان: تا وقتی که عاشقت شدم

True Love②①فردا (شب) تازه رسیدم خونه رمز در رو زدم و رفتم دا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط