فصل اول – پارت پانزدهم
فصل اول – پارت پانزدهم
باران نمنم میبارید. یونگی با قدمهای سریع جلوی خانهی یونا ایستاد. از روی یکی از دوستان مشترک آدرسش را پیدا کرده بود. در نیمهباز بود. قلبش محکم کوبیده شد.
«یونا؟»
هیچ جوابی نیامد. آرام در را هُل داد و وارد شد. خانه در تاریکی مطلق فرو رفته بود. بوی تلخ مشروب فضا را پر کرده بود.
قدمهایش لرزان شد. نگاهش روی بطریهای خالی سوجو و شیشههای ریختهشده روی زمین افتاد. قلبش فشرده شد.
«لعنتی... اینجا چه غلطی میکنی؟»
صدایش گرفته بود. به اطراف نگاه کرد تا اینکه چشمش به سایهای افتاد؛ یونا، مچاله شده زیر مبل، انگار دنبال جایی برای فرار از دنیا پنهان شده باشد.
یونگی به سمتش دوید. کنارش نشست و محکم تکانش داد.
«یونا! هی... بیدار شو. یونا!»
هیچ جوابی نیامد. نفسش بند آمد. انگشتانش را جلوی بینی او گرفت، خوشبختانه نفس میکشید. کمی صورتش را با آب خنک از لیوان روی میز تر کرد. بعد از چند لحظه پلکهای یونا آهسته باز شدند.
یونا با نگاه نیمهخواب و مست، چشمهایش را باز کرد. صدای لرزان و گرفتهاش از میان سکوت بیرون آمد:
«یونگی؟... نه... داری خیالاتی میشی. اون هیچوقت نمیاد.»
یونگی نفسش را در سینه حبس کرد. خواست چیزی بگوید، اما همان لحظه یونا ناگهان خودش را در آغوش او انداخت.
«اومدی... بالاخره اومدی. دلم خیلی برات تنگ شده بود، بیشعور... چرا سرم داد میزنی؟... من عاشقت شدم... دوستت دارم...»
صدایش پر از درد و بیپناهی بود.
یونگی خشک شد. قلبش با شدت کوبیده میشد. نمیدانست چه باید بکند. دستهایش بیحرکت ماندند، چشمهایش گشاد شده از شوک.
«چی... گفتی؟»
اما یونا دیگر در حال خودش نبود. آرامتر زمزمه کرد:
«یونگی... نرو...»
یونگی با بهت به او نگاه میکرد. ذهنش فریاد میزد که این فقط هذیان یک آدم مست است. اما قلبش... قلبش چیز دیگری میگفت.
باران نمنم میبارید. یونگی با قدمهای سریع جلوی خانهی یونا ایستاد. از روی یکی از دوستان مشترک آدرسش را پیدا کرده بود. در نیمهباز بود. قلبش محکم کوبیده شد.
«یونا؟»
هیچ جوابی نیامد. آرام در را هُل داد و وارد شد. خانه در تاریکی مطلق فرو رفته بود. بوی تلخ مشروب فضا را پر کرده بود.
قدمهایش لرزان شد. نگاهش روی بطریهای خالی سوجو و شیشههای ریختهشده روی زمین افتاد. قلبش فشرده شد.
«لعنتی... اینجا چه غلطی میکنی؟»
صدایش گرفته بود. به اطراف نگاه کرد تا اینکه چشمش به سایهای افتاد؛ یونا، مچاله شده زیر مبل، انگار دنبال جایی برای فرار از دنیا پنهان شده باشد.
یونگی به سمتش دوید. کنارش نشست و محکم تکانش داد.
«یونا! هی... بیدار شو. یونا!»
هیچ جوابی نیامد. نفسش بند آمد. انگشتانش را جلوی بینی او گرفت، خوشبختانه نفس میکشید. کمی صورتش را با آب خنک از لیوان روی میز تر کرد. بعد از چند لحظه پلکهای یونا آهسته باز شدند.
یونا با نگاه نیمهخواب و مست، چشمهایش را باز کرد. صدای لرزان و گرفتهاش از میان سکوت بیرون آمد:
«یونگی؟... نه... داری خیالاتی میشی. اون هیچوقت نمیاد.»
یونگی نفسش را در سینه حبس کرد. خواست چیزی بگوید، اما همان لحظه یونا ناگهان خودش را در آغوش او انداخت.
«اومدی... بالاخره اومدی. دلم خیلی برات تنگ شده بود، بیشعور... چرا سرم داد میزنی؟... من عاشقت شدم... دوستت دارم...»
صدایش پر از درد و بیپناهی بود.
یونگی خشک شد. قلبش با شدت کوبیده میشد. نمیدانست چه باید بکند. دستهایش بیحرکت ماندند، چشمهایش گشاد شده از شوک.
«چی... گفتی؟»
اما یونا دیگر در حال خودش نبود. آرامتر زمزمه کرد:
«یونگی... نرو...»
یونگی با بهت به او نگاه میکرد. ذهنش فریاد میزد که این فقط هذیان یک آدم مست است. اما قلبش... قلبش چیز دیگری میگفت.
- ۲۳۳
- ۱۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط