آمد

يكى آمد
بر دستانش مهربانى
برنامش لطافت
بر حرفهايش اعتماد
بردلش عشق ، و چه بسيار ،
دردهايش ، آشنا بود
آمد ،
اما ، نماند و مُرد

اكنون
هر شب در خوابم
مى رويد ، سبز
گل ميدهد، سرخ
دل ميدهد ، آبى
و در اولين تلالو ى خونين خورشيد
بااشكى كه از گونه مى چكد
خاكستر ى مى شود ، بر باد

نامت اى خاطره ى دور
هر روز ، سخت تر
برتنم سلاخى
مى شود
دیدگاه ها (۳)

مامان! تمام زندگی‌اَم درد می‌کنددارد چه کار با خودش این من م...

مــن امشـب بــر آنـم كـه در حال مستيدر آغــوشت آيــم بـه هــ...

نیستیو من بهانه ای دارم تاگیربدهم به زمین و زمانوتو مثل همیش...

مثل ِ یک ماهی که در تنگ ِ بلا افتاده است.آسمان ِ خیره را هر ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط