همخونه اجباری...

همخونه اجباری...
پارت 6.

"ویو پارک دوین"

وقتی از دفتر جونگ کوک بیرون اومدم..

اولین کاری که کردم این بود که یه لیوان آب خوردم..

بعد یکی دیگه..

بعد یکی دیگه..

یونا که از کنارم رد میشد ایستاد..

_«میخوای غرق بشی؟»

+«دارم تلاش میکنم.»

_«چت شده؟»

+«هیچی.»

_«قیافت میگه هیچی نشده.»

+«قیافم دروغ میگه.»

یونا چند ثانیه نگام کرد..

بعد شونه ای بالا انداخت و رفت..

منم سمت میزم رفتم..

کیفم رو روی صندلی انداختم..

کامپیوتر رو روشن کردم..

و پرونده پروژه هتل گانگنام رو باز کردم..

قرار بود امروز طراحی نهایی طبقه دوازدهم رو تحویل بدیم..

ولی تمرکز نداشتم..

اصلا نداشتم..

هر پنج دقیقه یاد اون مرد میفتادم..

نه...

یعنی رئیس..

نه...

یعنی همخونه..

نه...

لعنت..

خودمم نمیدونستم چی صداش کنم..

زیر لب غر زدم:

+«اعصابمو خرد کرده.»

_«کی؟»

از جام پریدم..

سرمو بلند کردم..

و با دیدن بوراک هوفی کشیدم..

+«وای ترسوندم.»

کانگ بوراک خندید..

_«انقد غرق فکر بودی؟»

+«یکم.»

_«یکم؟»

+«باشه زیاد.»

بوراک لیوان قهوه اش رو روی میزم گذاشت..

و روی لبه میز نشست..

مثل همیشه..

همیشه همینجوری میومد سراغم..

بدون در زدن..

بدون اجازه گرفتن..

مثل صاحبخونه..

+«باز روی میزم نشستی؟»

_«اره.»

+«بلند شو.»

_«نه.»

+«بوراک.»

_«دوین.»

+«بلند شو.»

_«نمیشم.»

چشمامو چرخوندم..

این مرد سی و هشت سالش بود..

ولی بعضی وقتا از بچه پنج ساله لجبازتر میشد..

بوراک جرعه ای از قهوه اش خورد..

بعد گفت:

_«خب.»

+«خب.»

_«چرا قیافت شبیه آدماییه که مالیات دادن؟»

خندم گرفت..

+«خیلی خنده داری.»

_«میدونم.»

+«خودشیفته.»

_«میدونم.»

+«رو مخ.»

_«اونو هم میدونم.»

با خنده سرمو تکون دادم..

بوراک همیشه همین بود..

هر وقت حالم بد میشد میفهمید..

بدون اینکه چیزی بگم..

_«حالا جدی.»

_«چی شده؟»

+«هیچی.»

_«دروغ.»

+«هیچی نشده.»

_«دوین من سه ساله میشناسمت.»

+«خب؟»

_«وقتی هیچی نشده باشه اونجوری به مانیتور زل نمیزنی.»

به مانیتور نگاه کردم..

نقشه ای که باز کرده بودم رو حتی ندیده بودم..

بوراک راست میگفت..

_«فقط صبح عجیبی داشتم.»

_«چه جوری؟»

چند ثانیه ساکت موندم..

نمیشد بگم..

قول داده بودم..

اگر میفهمیدن من و جونگ کوک زیر یه سقفیم...

خداحافظ آرامش..

خداحافظ زندگی..

خداحافظ آبرو..

+«هیچی مهمی نبود.»

بوراک مشکوک نگام کرد..

_«تو از اونایی نیستی که بگی هیچی.»

+«امروز هستم.»

_«جالبه.»

+«ممنون.»

بوراک خندید..

بعد نگاهش سمت دفتر مدیرعامل رفت..

دفتر شیشه ای که از دور دیده میشد..

_«رئیس جدید چطوره؟»

+«نمیدونم.»

_«باهاش حرف نزدی؟»

نزدیک بود خفه بشم..

سرفه کردم..

بوراک ابروش بالا رفت..

_«حالت خوبه؟»

+«اره.»

_«مطمئنی؟»

+«اره.»

_«پس چرا مثل گربه ای که برق گرفته باشه پریدی؟»

+«تشبیه هات خیلی بده.»

_«میدونم.»

+«همه چی رو میدونی؟»

_«تقریبا.»

اخم کردم..

بوراک خندید..

بعد آروم گفت:

_«ولی من خوشم اومد ازش.»

+«از کی؟»

_«جونگ کوک.»

+«چرا؟»

_«حداقل میدونه چی میخواد.»

+«و ممنوع کردن عشق توی شرکت؟»

بوراک زد زیر خنده..

_«اون قسمتش خیلی خنده دار بود.»

+«خنده دار؟»

_«اره.»

+«من میخواستم همونجا از پنجره بپرم پایین.»

_«از طبقه بیست؟»

+«اره.»

_«میمردی.»

+«هدفم همین بود.»

بوراک دوباره خندید..

اونقدر بلند که چند نفر برگشتن نگامون کردن..

بعد آروم شد..

و با لبخند گفت:

_«تو زیادی بامزه ای.»

+«و تو زیادی رو مخی.»

_«قبول دارم.»

چند ثانیه سکوت بینمون افتاد..

بعد یهو..

بوراک خم شد..

و خیلی آروم گفت:

_«ولی یه چیزی هست.»

+«چی؟»

_«فکر کنم رئیس ازت خوشش نیومده.»

اخمام جمع شد..

+«چی؟»

_«وقتی اسمتو صدا زد نگاهش عجیب بود.»

+«عجیب نبود.»

_«بود.»

+«نبود.»

_«بود.»

+«نبود.»

_«دوین.»

+«چیه؟»

_«دارم به عنوان یه طراح حرفه ای میگم.»

+«طراح چه ربطی به نگاه داره؟»

_«نمیدونم.»

+«پس ساکت شو.»

بوراک دوباره خندید..

اما من ناخودآگاه نگاهم سمت دفتر جونگ کوک رفت..

و درست همون لحظه..

جونگ کوک از پشت شیشه ها سرشو بلند کرد..

و نگاهش مستقیم به نگاه من خورد..

سریع سرمو برگردوندم..

انگار که اصلا نگاهش نکرده بودم..

قلبم یه ضربه محکم زد..

بوراک متوجه حرکت ناگهانی ام شد..

_«دیدی؟»

+«چیو؟»

_«همینو.»

+«هیچی ندیدم.»

_«من دیدم.»

+«متاسفم برات.»

_«منم متاسفم برای خودم.»

و قبل از اینکه بحثمون ادامه پیدا کنه..

صدای یونا توی کل بخش پیچید:

_«جلسه طراحی پنج دقیقه دیگه شروع میشه!»
دیدگاه ها (۶)

همخونه اجباری.. پارت 7."ویو پارک دوین"جلسه طراحی بالاخره تمو...

همخونه اجباری... پارت 8."ویو پارک دوین"بالاخره ساعت کاری تمو...

همخونه اجباری... پارت 5."ویو پارک دوین"همه کم کم از سالن خار...

همخونه اجباری... پارت 4."ویو پارک دوین"در آسانسور باز شد..من...

رمان دریای عشق پارت ۴ ویو یونا لونا : من به جای یونا میرم با...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط