لحظه چشم ها
لحظه چشم ها
پارت۲
زنگ استراحت...
سیلا: پسره رو دیدی خیلی عجیب بود اصلا خوشم نیومد ازش
مرت: اره منم خوشم نیومد از لحظه ای که اومد داخل چشمش فقط داشت جمره رو میدید دیگه میخواستم بلند شم بزنمش
سیلا: اروم پیش برو اقا مرت
جمره: نه اتفاقا اونطوری هم نبود
مرت: خوشت اومده ازش
جمره: نه چه ربطی داره
بوراک از پشت در داشت حرفاشونو میشنید وقتی فهمید مرت داره راجبش اینطور حرف میزنه رفتش اوراز داشت وارد کلاس میشد دیدش
اوراز: بچه ها با این بوراک چیکارکردین
مرت: هنوز هیچکار اما میکنیم
جمره: مگه چیشده
اوراز: اخه از کلاس ناراحت اومد بیرون انگار یکی یه چی بهش گفته
سیلا: اون که تو کلاس نبود
جمره: در... پشت در بوده واااای خدا فهمید داریم راجبش حرف میزنیم اوووف
مرت: عشقم چیزی نشده که ولش کن بفهمه چیکار میخواد کنه
جمره: مرت گوشیت داره زنگ میخوره
مرت رفت تو دستشویی با تلفن حرف بزنه
مرت: مگه نگفتم بهم زنگ نزن خودم بهت زنگ میزنم
لیلا(دوست دختر مرت): تا کی باید اینجوری رفتار کنی
مرت: لیلا بهت چند بار بگم من عاشق یکی دیگه هستم منو بیخیال شو
لیلا: تو که عاشق یکی دیگه بودی غلط کردی منو وارد زندگیت کردی
مرت: من بهت گفتم دیگت نمیخوامت از زندگیم برو
مرت تلفن رو قطع کرد و رفت بیرون و بوراک تو دسشویی بوده و حرفای مرت رو شنیده
بوراک: مرت میخوام باهات دشمنیمو شروع کنم منتظر باش
جمره: عشقم کجا بودی بیا الان کلاس شروع میشه
مرت: داشتم با مامانم حرف میزدم
استاد: بچه ها بشینین درسو شروع میکنیم
مرت: استاد میشه یه دقیقه من کارت دعوت پخش کنم
#رمان_عاشقانه #رمان
پارت۲
زنگ استراحت...
سیلا: پسره رو دیدی خیلی عجیب بود اصلا خوشم نیومد ازش
مرت: اره منم خوشم نیومد از لحظه ای که اومد داخل چشمش فقط داشت جمره رو میدید دیگه میخواستم بلند شم بزنمش
سیلا: اروم پیش برو اقا مرت
جمره: نه اتفاقا اونطوری هم نبود
مرت: خوشت اومده ازش
جمره: نه چه ربطی داره
بوراک از پشت در داشت حرفاشونو میشنید وقتی فهمید مرت داره راجبش اینطور حرف میزنه رفتش اوراز داشت وارد کلاس میشد دیدش
اوراز: بچه ها با این بوراک چیکارکردین
مرت: هنوز هیچکار اما میکنیم
جمره: مگه چیشده
اوراز: اخه از کلاس ناراحت اومد بیرون انگار یکی یه چی بهش گفته
سیلا: اون که تو کلاس نبود
جمره: در... پشت در بوده واااای خدا فهمید داریم راجبش حرف میزنیم اوووف
مرت: عشقم چیزی نشده که ولش کن بفهمه چیکار میخواد کنه
جمره: مرت گوشیت داره زنگ میخوره
مرت رفت تو دستشویی با تلفن حرف بزنه
مرت: مگه نگفتم بهم زنگ نزن خودم بهت زنگ میزنم
لیلا(دوست دختر مرت): تا کی باید اینجوری رفتار کنی
مرت: لیلا بهت چند بار بگم من عاشق یکی دیگه هستم منو بیخیال شو
لیلا: تو که عاشق یکی دیگه بودی غلط کردی منو وارد زندگیت کردی
مرت: من بهت گفتم دیگت نمیخوامت از زندگیم برو
مرت تلفن رو قطع کرد و رفت بیرون و بوراک تو دسشویی بوده و حرفای مرت رو شنیده
بوراک: مرت میخوام باهات دشمنیمو شروع کنم منتظر باش
جمره: عشقم کجا بودی بیا الان کلاس شروع میشه
مرت: داشتم با مامانم حرف میزدم
استاد: بچه ها بشینین درسو شروع میکنیم
مرت: استاد میشه یه دقیقه من کارت دعوت پخش کنم
#رمان_عاشقانه #رمان
- ۵۷
- ۰۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط