وقتی داداش ناتنیت بود...

وقتی داداش ناتنیت بود...
پارت هشتم

ویو تهیونگ

سه روز از اون شبی که ات رو از خونهاش آوردم بیرون میگذشت. ات هنوز توی خونه من بود، ولی انگار نه انگار که باهام حرف میزد. سکوت سنگینی بینمون بود. منم نمیخواستم فشار بیارم. میدونستم که تازه مامانش رو از دست داده، تازه فهمیده که من داداشش هستم، و حالا پدرش هم ناپدید شده. ولی امروز دیگه باید بهش میگفتم.

جیمین زنگ زد و گفت پدر ات رو پیدا کردن. توی یه انبار متروکه، کنار اسکله. وقتی رسیدم اونجا، دیدم که دیگه نفس نمیکشه. یه گلوله توی سرش بود. کسی که من فرستاده بودم براش، کارش رو درست انجام داده بود. ولی وقتی به جسدش نگاه کردم، نه حس انتقام گرفتم، نه حس خوشحالی. فقط یه حس پوچی عجیبی داشتم. این مرد، شوهر مامانم بود. کسی که مامانم رو از من گرفت، و بعد خودش هم اونو کشت. حالا هر دو مرده بودن.

جیمین کنارم ایستاد و با نگرانی نگاهم کرد.

÷تهیونگ... حالته خوبه؟

-نمیدونم جیمی. راستش حس خاصی ندارم. فقط میخوام برم خونه و به ات بگم.

÷به نظرت آمادست؟ اون تازه مامانش رو از دست داده...

-میدونم. ولی حقشه که بدونه. هر چی باشه، پدرش بود.

سوار ماشین شدم و رفتم سمت خونه. توی راه، کلی به این فکر کردم که چی بگم. چطور به یه دختر ۱۶ ساله بگم که پدرش مرده؟ اونم وقتی که مامانش همین چند روز پیش مرده بود؟

رسیدم خونه. در رو باز کردم و رفتم داخل. ات توی سالن بود، روی مبل نشسته بود و داشت کتاب میخوند. وقتی منو دید، کتاب رو بست و با نگاهی پر از سوال نگاهم کرد.

+چی شده؟ چرا این شکلی؟ رنگت پریده.

نشستم روبروش. نفس عمیقی کشیدم. دستام رو روی زانوهام مالیدم. نمیدونستم چطور شروع کنم.

-ات... باید چیزی بهت بگم. ولی قول بده که آروم باشی.

ات ابروهاش رو در هم کشید. صداش یه کم لرزید.

+چی شده داداش؟ مگه... مگه اتفاقی افتاده؟

-پدرت رو پیدا کردیم.

چشای ات گرد شد. رنگ از صورتش پرید. لباش لرزید.

+پس... پس کجاست؟ چرا نیومده اینجا؟ چرا منو نمیبینه؟

با قلبی شکسته، نگاهش کردم.

-ات... پدرت دیگه نیست.

سکوت سنگینی بینمون افتاد. ات مثل مجسمه خشکش زده بود. چشاش خیره شده بود به من، ولی انگار نه من رو میدید، نه هیچ چیز دیگهای. چند ثانیه گذشت که نفهمیدم چی فکر میکنه. تا اینکه یهو، آروم پرسید:

+چ... چی گفتی؟

-پدرت مرده، ات. توی یه انبار پیدا شد. تیر خورده بود.

ات بلند شد. دستاش میلرزید. صداش لرزان و پر از انکار بود.

+نه... اینو باور نمیکنم. پدر من نمیمیره. اون قویترین مردیه که میشناسم. اون... اون همیشه برمیگرده. همیشه...

بلند شدم و رفتم کنارش. دستاش رو گرفتم. سرد بودن.

-ات... میدونم باورش سخته. ولی حقیقته. پدرت دیگه نیست.

ات دستش رو کشید و چند قدم عقب رفت. اشک از چشاش جاری شد، ولی سعی میکرد جلوش رو بگیره.

+تو... تو این کار رو کردی؟ تو پدرمو کشتی؟

چشام گرد شد. نه... نه اینطور نبود.

-نه ات! من پدرتو نکشتم! اون رو کس دیگهای کشته! من فقط رفتم اونجا که جسدش رو پیدا کنم!

-پس چرا تو خبر دادی؟ چرا تو رفتی اونجا؟!

-چون میخواستم ازت محافظت کنم! میخواستم بدونم قاتل مامانمون مرده یا نه!

ات گریهکنان نشست روی مبل. سرش رو بین دستاش گرفت و شروع کرد به هق هق گریه کردن.

+چرا... چرا همه میرن؟ مامان رفت، پدر رفت، تو رو هم که تازه پیدا کردم... میترسم تو هم بری...

دلم شکست. رفتم کنارش نشستم و بغلش کردم. محکم چسبید بهم. مثل یه بچه کوچیک که ترسیده.

-ات... من هیچ جا نمیرم. قول میدم. تا آخر عمر پیشتم.

ات با چشمای گریان نگاهم کرد. گونههاش خیس اشک بود.

+قول میدی؟

-قول میدم.

ات دوباره چسبید بهم. و من توی دلم گفتم که این بار، هر چی بشه، ازش محافظت میکنم.

---
دیدگاه ها (۰)

وقتی داداش ناتنیت بود...پارت نهمویو اتچند روز از مرگ پدرم گذ...

وقتی داداش ناتنیت بود...پارت دهمویو تهیونگهمون روز، جیمین زن...

وقتی داداش ناتنیت بود...پارت هفتمویو اتبا ناباوری به تهیونگ ...

وقتی داداش ناتنیت بود...پارت ششمویو اتچند روز از اون ماجرا گ...

وقتی داداش ناتنیت بود...پارت پنجویو تهیونگات ادرس خونه رو گف...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط