•┄┄┅┄✧📒🌤✧┄┅┄┄•
•┄┄┅┄✧📒🌤✧┄┅┄┄•
• #گوسفند_منه🐏🌼 •
• #Part_6
با اخم گفت:
_کدوم پفیوزی جرعت کرده تورو بندازه بیرون؟!
ای بابا؛ پوکر فیس لب زدم
_رئیس شرکت دیگه...
کلافه دستی به موهاش کشید
_توام وایسادی نگاش کردی؟! مگه نگفتم هرکی از گل نازکتر بهت گفت بزن دهنشو سرویس کن؟!
راست میگفت
گفته بود
ولی خب منم چارتا لگد پروندم، یارو چندتا نگهبان قد گوریل داشت
_خب زورم نرسید!!
چپ چپ نگاهم کرد
_فقط بلدی مخ ما رو بجویی، بشین اینجا یچیزی بخور بعد جلسه میرم ردیفش میکنم!!
هیجانزده گفتم
_میزنیش؟!
چشمک بامزه ای زد و درحالی که سمت در میرفت گفت:
_بزار دیه دندونای صاحبکار قبلیت و صاف کنم، بعد مورد جدید دست و پا شه!!
اه اه
یاروی قبلی دندوناش همه کامپوزیتِ گرون بود، حتی برداشتن گردنبند طلای جین که هدیه دوست دخترش بود و فروختن
با یاداوریش نیشم باز شد
چون دوست دخترشم بعدش کات کرد باهاش!
از اونجایی که برادرای بنده زیادی لیلی به لالام میزاشتن؛ بنده به خواهر غیرتی معروف بودم
ماشالا ۴تا یل تحویل جامعه دادم؛ غیرتی نشم چی بشم
حالا بیخیال اینا
نگاهی به کابینتا انداختم؛ چه کنم چیکار کنم...
حوصلم سرنره!
با دیدن شیشهای که دورش نوارِ طلایی داشت، مشکوک جلو رفتم
این چرا انقدر خودنمایی میکنه؟!
الان میخورمت ادب شی
یه مایع خوش بویی بود که بدون مزه مزه کردن یه نفس سر کشیدم!!!
اخ جیگرم حال اومد.
گزاشتم سرجاش و پریدم روی یه کابینت نشستم تا همه جا زیر نظرم باشه
ای نامجون کجا موندی!!
تو همین خوددرگیری ها به سر میبردم که صدای یه دختر از بیرون به گوشم رسید
_آقای مینگ هو معجون جناب رییس و ببرید اتاقش، جلسه اشون تموم شده!!
اوهوع..معجون! حناق بخوره که انقدر جلسهاش کوتاه و به درد نخوره
•┄┄┅┄✧📒🌤✧┄┅┄┄•
• #گوسفند_منه🐏🌼 •
• #Part_6
با اخم گفت:
_کدوم پفیوزی جرعت کرده تورو بندازه بیرون؟!
ای بابا؛ پوکر فیس لب زدم
_رئیس شرکت دیگه...
کلافه دستی به موهاش کشید
_توام وایسادی نگاش کردی؟! مگه نگفتم هرکی از گل نازکتر بهت گفت بزن دهنشو سرویس کن؟!
راست میگفت
گفته بود
ولی خب منم چارتا لگد پروندم، یارو چندتا نگهبان قد گوریل داشت
_خب زورم نرسید!!
چپ چپ نگاهم کرد
_فقط بلدی مخ ما رو بجویی، بشین اینجا یچیزی بخور بعد جلسه میرم ردیفش میکنم!!
هیجانزده گفتم
_میزنیش؟!
چشمک بامزه ای زد و درحالی که سمت در میرفت گفت:
_بزار دیه دندونای صاحبکار قبلیت و صاف کنم، بعد مورد جدید دست و پا شه!!
اه اه
یاروی قبلی دندوناش همه کامپوزیتِ گرون بود، حتی برداشتن گردنبند طلای جین که هدیه دوست دخترش بود و فروختن
با یاداوریش نیشم باز شد
چون دوست دخترشم بعدش کات کرد باهاش!
از اونجایی که برادرای بنده زیادی لیلی به لالام میزاشتن؛ بنده به خواهر غیرتی معروف بودم
ماشالا ۴تا یل تحویل جامعه دادم؛ غیرتی نشم چی بشم
حالا بیخیال اینا
نگاهی به کابینتا انداختم؛ چه کنم چیکار کنم...
حوصلم سرنره!
با دیدن شیشهای که دورش نوارِ طلایی داشت، مشکوک جلو رفتم
این چرا انقدر خودنمایی میکنه؟!
الان میخورمت ادب شی
یه مایع خوش بویی بود که بدون مزه مزه کردن یه نفس سر کشیدم!!!
اخ جیگرم حال اومد.
گزاشتم سرجاش و پریدم روی یه کابینت نشستم تا همه جا زیر نظرم باشه
ای نامجون کجا موندی!!
تو همین خوددرگیری ها به سر میبردم که صدای یه دختر از بیرون به گوشم رسید
_آقای مینگ هو معجون جناب رییس و ببرید اتاقش، جلسه اشون تموم شده!!
اوهوع..معجون! حناق بخوره که انقدر جلسهاش کوتاه و به درد نخوره
•┄┄┅┄✧📒🌤✧┄┅┄┄•
- ۶۵۲
- ۳۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط