صدای پوزخند صدا دار نیکولاس را شنید و لحظه ای بعد لب های نیکولاس ...
𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ³¹
......................................................
صدای پوزخند صدا دار نیکولاس را شنید و لحظه ای بعد، لب های نیکولاس را روی لب هایش حس کرد.
جهان برای ثانیهای متوقف شد. حس سرمای
هوای بارانی هنوز روی لبهایش مانده بود، و گرمای دهان نیکولاس با آن تضاد عجیبی داشت. لرز کوتاهی کرد. نه از ترس، بلکه از تعجبی که از درون میسوزاندش. نفسش در سینهاش گیر کرد. دستهایش ناخودآگاه روی سینهی او نشست تا فاصله بگیرد، اما نیکولاس حتی ذرهای عقب نرفت. با همان آرامش مغرور همیشگی، لبخندش را روی بوسه نگه داشت و فقط کمی عقب رفت؛ درست به اندازهای که نگاهش در نگاه او قفل بماند و به آرامی زمزمه کرد"میخواستم مطمئن شم هنوز میتونی نفس بکشی، کوچولو..." صدایش نیمهزمزمه بود، پر از آن اطمینان خطرناک مردی که میداند چه کرده است. امیلی خشک مانده بود، گونههایش تا مرز سرخی کامل رفته بود. سعی کرد چیزی بگوید، شاید جملهای شبیه 'نباید اینکارو میکردی'، اما زبانش فرمان نمیبرد. نیکولاس چشم از او برنداشت، یک دستش آرام از موهایش پایین لغزید تا کنار فکش، لمسش نه خشن بود، نه ملایم؛ مثل ادعای قلمرو. امیلی بریده گفت"من فقط..." با صدایی لرزان ادامه داد"تو فقط..." نیکولاس پوزخند زد، و امیلی سرش را چرخاند تا نگاهش را پنهان کند. قلبش به شکل بیرحمانهای میکوبید. دمای هوا بالا رفته بود، یا شاید فقط بدن خودش دیگر نمیدانست از گرماست یا اضطراب. نیکولاس نزدیکتر شد، به اندازهی یک نفس فاصله. صدایش نرمتر شد و نوعی شوخی پنهان در لحن جدیاش بود"میدونی، تو وقتی میترسی، بیشتر از هر موقعی... زیبا میشی." امیلی نمیخواست جواب بدهد، نمیخواست باز هم نگاهش در نگاه نیکولاس فرو برود، ولی غریبهای در درونش زمزمه کرد 'اگر عقب بروم، باز هم دنبال میآید.' این بار، وقتی لبهای نیکولاس دوباره روی لبهایش نشست، امیلی کمی مقاومت کرد، نه با زور، بلکه با مکثی کوتاه، انگار داشت به خودش اجازه میداد غرق شود. این تردید کوتاه، برای نیکولاس کافی بود. او فرصت را غنیمت شمرد. لبهی زبانش به آرامی روی خط لبهای او کشیده شد، گویی تقاضای ورود میکرد. امیلی برای لحظهای گیج شد، و همان لحظهی مکث، کافی بود تا نیکولاس با ظرافت اما قاطعیت، زبانش را وارد دهان او کند. اتفاق، شوکهکننده بود. داغ، عمیق، و کاملاً غیرمنتظره برای امیلی. او با دستانش بیشتر روی سینهی نیکولاس فشار آورد، ولی این بار نه برای دور کردن، بلکه انگار دنبال تکیهگاهی بود. حس شیرین و تلخ کشف، ناگهان طعم دیگری گرفت. او در دریای بوسهی نیکولاس غرق شده بود، و طعم گس مالکیت، با حس عمیقتر کنجکاوی در هم آمیخته بود. نیکولاس عمیقتر بوسید، حرکات زبانش جسورانه اما حسابشده بود، انگار داشت نقشهی لبها و دهان او را حفظ میکرد. هر نفس بریدهی امیلی، هر لرزش ناخودآگاه بدنش، فقط شعلهی آتش را بیشتر میکرد. او نه کاملاً مطیع بود و نه کاملاً مقاوم؛ در یک برزخ افتاده بود، و نیکولاس استادانه از این تردید، برای عمیقتر کردن بوسه استفاده میکرد. نیکولاس کمی عقب رفت، فقط به اندازهی یک نفس. نفسنفس میزد، اما نگاهش حتی جسورانهتر از قبل بود. به سختی گفت"نفس بکش، کوچولو..." صدا خشدار شده بود. امیلی فقط توانست سرش را به آرامی تکان دهد، چشمهایش از شدت احساسات گشاد شده بود، و طعم بوسهی عمیق نیکولاس هنوز زیر زبانش باقی مانده بود. نیکولاس با لبخند زمزمه کرد"این چیزی بود که میخواستم... فردا میتونی با دختر عموت ملاقات کنی........
.....................................................
به امید اینکه گزارش نشم 😔🙏🏻
لایک فراموش نشهههه❤
بخدا خیلی براش زحمت کشیدم به معنای واقعی مغزم درد گرفت😂
......................................................
صدای پوزخند صدا دار نیکولاس را شنید و لحظه ای بعد، لب های نیکولاس را روی لب هایش حس کرد.
جهان برای ثانیهای متوقف شد. حس سرمای
هوای بارانی هنوز روی لبهایش مانده بود، و گرمای دهان نیکولاس با آن تضاد عجیبی داشت. لرز کوتاهی کرد. نه از ترس، بلکه از تعجبی که از درون میسوزاندش. نفسش در سینهاش گیر کرد. دستهایش ناخودآگاه روی سینهی او نشست تا فاصله بگیرد، اما نیکولاس حتی ذرهای عقب نرفت. با همان آرامش مغرور همیشگی، لبخندش را روی بوسه نگه داشت و فقط کمی عقب رفت؛ درست به اندازهای که نگاهش در نگاه او قفل بماند و به آرامی زمزمه کرد"میخواستم مطمئن شم هنوز میتونی نفس بکشی، کوچولو..." صدایش نیمهزمزمه بود، پر از آن اطمینان خطرناک مردی که میداند چه کرده است. امیلی خشک مانده بود، گونههایش تا مرز سرخی کامل رفته بود. سعی کرد چیزی بگوید، شاید جملهای شبیه 'نباید اینکارو میکردی'، اما زبانش فرمان نمیبرد. نیکولاس چشم از او برنداشت، یک دستش آرام از موهایش پایین لغزید تا کنار فکش، لمسش نه خشن بود، نه ملایم؛ مثل ادعای قلمرو. امیلی بریده گفت"من فقط..." با صدایی لرزان ادامه داد"تو فقط..." نیکولاس پوزخند زد، و امیلی سرش را چرخاند تا نگاهش را پنهان کند. قلبش به شکل بیرحمانهای میکوبید. دمای هوا بالا رفته بود، یا شاید فقط بدن خودش دیگر نمیدانست از گرماست یا اضطراب. نیکولاس نزدیکتر شد، به اندازهی یک نفس فاصله. صدایش نرمتر شد و نوعی شوخی پنهان در لحن جدیاش بود"میدونی، تو وقتی میترسی، بیشتر از هر موقعی... زیبا میشی." امیلی نمیخواست جواب بدهد، نمیخواست باز هم نگاهش در نگاه نیکولاس فرو برود، ولی غریبهای در درونش زمزمه کرد 'اگر عقب بروم، باز هم دنبال میآید.' این بار، وقتی لبهای نیکولاس دوباره روی لبهایش نشست، امیلی کمی مقاومت کرد، نه با زور، بلکه با مکثی کوتاه، انگار داشت به خودش اجازه میداد غرق شود. این تردید کوتاه، برای نیکولاس کافی بود. او فرصت را غنیمت شمرد. لبهی زبانش به آرامی روی خط لبهای او کشیده شد، گویی تقاضای ورود میکرد. امیلی برای لحظهای گیج شد، و همان لحظهی مکث، کافی بود تا نیکولاس با ظرافت اما قاطعیت، زبانش را وارد دهان او کند. اتفاق، شوکهکننده بود. داغ، عمیق، و کاملاً غیرمنتظره برای امیلی. او با دستانش بیشتر روی سینهی نیکولاس فشار آورد، ولی این بار نه برای دور کردن، بلکه انگار دنبال تکیهگاهی بود. حس شیرین و تلخ کشف، ناگهان طعم دیگری گرفت. او در دریای بوسهی نیکولاس غرق شده بود، و طعم گس مالکیت، با حس عمیقتر کنجکاوی در هم آمیخته بود. نیکولاس عمیقتر بوسید، حرکات زبانش جسورانه اما حسابشده بود، انگار داشت نقشهی لبها و دهان او را حفظ میکرد. هر نفس بریدهی امیلی، هر لرزش ناخودآگاه بدنش، فقط شعلهی آتش را بیشتر میکرد. او نه کاملاً مطیع بود و نه کاملاً مقاوم؛ در یک برزخ افتاده بود، و نیکولاس استادانه از این تردید، برای عمیقتر کردن بوسه استفاده میکرد. نیکولاس کمی عقب رفت، فقط به اندازهی یک نفس. نفسنفس میزد، اما نگاهش حتی جسورانهتر از قبل بود. به سختی گفت"نفس بکش، کوچولو..." صدا خشدار شده بود. امیلی فقط توانست سرش را به آرامی تکان دهد، چشمهایش از شدت احساسات گشاد شده بود، و طعم بوسهی عمیق نیکولاس هنوز زیر زبانش باقی مانده بود. نیکولاس با لبخند زمزمه کرد"این چیزی بود که میخواستم... فردا میتونی با دختر عموت ملاقات کنی........
.....................................................
به امید اینکه گزارش نشم 😔🙏🏻
لایک فراموش نشهههه❤
بخدا خیلی براش زحمت کشیدم به معنای واقعی مغزم درد گرفت😂
- ۴.۶k
- ۰۳ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط