P²⁷
P²⁷
The name of the story: A Ruined, Forced Love(عشق تباه شده ی اجباری)
هلش دادم و گفتم:
خفه شو!
حتی اگه طلاق هم نگیرم میرم با اون ازدواج میکنم...
یه دونه اشک از چشمم پایین افتاد...
گفتم:
قفل درو باز کن!
مکث کرد، با جدیت گفتم:
بازش کن!
درو که باز کرد گفت:
حتی اگه با اونم ازدواج کنی باز هم زنه منی!
با صدای بلند گفتم:
پرستار!
پرستار بیا اینجا...
دوتا پرستار دویدن و اومدن تو اتاق...
گفتم:
سریع چک بکنین میخوام از بیمارستان برم...
گفتن:
خانوم نمیشه!
سرم رو چرا از دستتون در آوردین؟!
بردنم سمته تخت...
گفتم:
من حالم خوبه، باید برم!
تکرار نمیکنم...
سرم هم از دستم داشت در می اومد مجبور شدم کامل در بیارم قبل از اینکه رگم رو از دست بدم...
گفتن:
نمیشه، حداقل سه روز!
گفتم:
لجبازی با من نکنین...
همین الان!
گفتن:
اگه اتفاقی افتاد؟!
هووفی کشیدم و گفتم:
اگه اتفاقی افتاد خودم میام بیمارستان!
پانسمان روی دست و پهلوم رو عوض کردن...
گفتم:
لباس هام رو بیارین...
.
از بیمارستان که زدم بیرون... اولین کارم مراسم خاکسپاری پدر و مادرمه...
ولی تو این راه نیاز به کمک آرتور دارم...
The name of the story: A Ruined, Forced Love(عشق تباه شده ی اجباری)
هلش دادم و گفتم:
خفه شو!
حتی اگه طلاق هم نگیرم میرم با اون ازدواج میکنم...
یه دونه اشک از چشمم پایین افتاد...
گفتم:
قفل درو باز کن!
مکث کرد، با جدیت گفتم:
بازش کن!
درو که باز کرد گفت:
حتی اگه با اونم ازدواج کنی باز هم زنه منی!
با صدای بلند گفتم:
پرستار!
پرستار بیا اینجا...
دوتا پرستار دویدن و اومدن تو اتاق...
گفتم:
سریع چک بکنین میخوام از بیمارستان برم...
گفتن:
خانوم نمیشه!
سرم رو چرا از دستتون در آوردین؟!
بردنم سمته تخت...
گفتم:
من حالم خوبه، باید برم!
تکرار نمیکنم...
سرم هم از دستم داشت در می اومد مجبور شدم کامل در بیارم قبل از اینکه رگم رو از دست بدم...
گفتن:
نمیشه، حداقل سه روز!
گفتم:
لجبازی با من نکنین...
همین الان!
گفتن:
اگه اتفاقی افتاد؟!
هووفی کشیدم و گفتم:
اگه اتفاقی افتاد خودم میام بیمارستان!
پانسمان روی دست و پهلوم رو عوض کردن...
گفتم:
لباس هام رو بیارین...
.
از بیمارستان که زدم بیرون... اولین کارم مراسم خاکسپاری پدر و مادرمه...
ولی تو این راه نیاز به کمک آرتور دارم...
- ۲۱۴
- ۳۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط