نیم ساعت پیش

نیم ساعت پیش
خدا را دیدم !

قوز کرده با پالتوی مشکی بلندش
سرفه کنان
در حیاط از کنار دو سرو سیاه گذشت
و رو به ایوانی که
من ایستاده بودم آمد

آواز که خواند تازه فهمیدم

پدرم را با او اشتباهی گرفته ام !
دیدگاه ها (۵)

رمان اسیر خان پارت اول ۱

﷽🏴لحظه‌ای که خورشید امامت در قامت کودکی جلوه‌گر شد!▪️راوی گو...

𓆩𐙚..چندپارتی درخواستی..𐙚𓆪ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ...

((جوانه عشق در قلبی سنگی))part:2ویو لارا همینطوری که داشتم م...

✦ اولین گناه ✦فصل دوازدهم: جایی که هیچ‌کس نمی‌رود---لعنت به ...

𝖕𝖆𝖗𝖙1ساعت پنج و نیم صبح بود که لیسا چشم باز کرد.اتاقش کوچک ب...

پیامی که نباید می‌رسیدپارت ۱ | پیامی که نباید می‌رسیدساعت ۲۳...

Part ¹⁵ویو جونگکوک دختر خیلی خوشگلی بود به قول مامانم قرص ما...

P2صبح روز بعد، طناز با صدای چند ماشین از خواب پرید.از پنجره ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط