برادران و خواهران من داستان رو همون جور که قبلا بوده ادام

برادران و خواهران من داستان رو همون جور که قبلا بوده ادامه میدم اگه بد شد در بدترین حالت به کاری میکنم دیگه نمیدونم

قسمت ۳ قلب های شکسته

لندن - پنج سال پیش (دو سال پس از نجات ایزومی)

ایزومی حالا نوزده ساله بود.

در این دو سال، کمتر کسی باور می‌کرد یک دختر سابقاً خدمتکار بتواند تا این اندازه در جامعه اشرافی لندن جایگاه پیدا کند. اما ایزومی این کار را کرده بود.

او با هوش سرشار و زیبایی خیره‌کننده‌اش، مانند ستاره‌ای در آسمان خاکستری لندن درخشید. هر مهمانی، هر سالن اشرافی، هر محفل سیاسی که قدم می‌گذاشت، همه چشم‌ها به او بود.

موهای بلوندش همیشه مرتب و درخشان بود. چشمان قرمز تیره‌اش، آن رنگ نادر و مرموز، هر کسی را مسحور می‌کرد. هیکلش – که دیگر اثری از گرسنگی و زخم‌های قدیمی در آن نبود – در لباس‌های ساخته‌شده توسط بهترین خیاط‌های لندن، بی‌نقص به نظر می‌رسید.

و لبخندش...

همان لبخندی که به آن می‌گفتند «خورشید لندن». گرم، درخشان، آنقدر صمیمی که هر اشراف‌زاده خشن و بی‌احساسی را ذوب می‌کرد.

اما پشت آن لبخند، مغزی مثل تیغ کار می‌کرد.( فقط پیش شلوک خنگ میشی دختر)

ایزومی در کمتر از دو سال، با استفاده از دانش پنهانی که از سال‌ها خدمت در عمارت لرد وینترز درباره رازهای اشراف به دست آورده بود، موفق شد چند پرونده سیاه را علیه خوش‌نام‌ترین خانواده‌ها در دست داشته باشد. نه برای باج‌گیری – برای نفوذ.

او حالا در شورای زنان اشرافی لندن عضویت داشت. با همسران وزرا و دوک‌ها دوست بود. در حالی که آلبرت در دولت بالا می‌رفت، ایزومی از درون خانه‌های اشراف، اطلاعات استخراج می‌کرد.

و هیچ‌کس نمی‌دانست او چه کسی است.

همه فکر می‌کردند او دختر یک تاجر ثروتمند از شمال انگلستان است که به تازگی وارد لندن شده. جعلی‌ترین هویت ممکن، اما آنقدر خوب اجرا شده بود که کسی شک نکرد.

---

بعدازظهر یک روز پاییزی - خیابان بیکر

ایزومی تنها بود.

این اتفاق نادر بود. معمولاً یا لوئیس او را دنبال می‌کرد یا ویلیام خودش همراهی‌اش می‌کرد. اما امروز ویلیام در دانشگاه سخنرانی داشت و لوئیس برای یک عملیات شناسایی رفته بود.

ایزومی لباس ساده‌تری پوشیده بود – نه آن لباس‌های پرزرق‌وبرق مجلسی – و برای خرید کتاب از یک کتابفروشی قدیمی در نزدیکی خیابان بیکر قدم می‌زد.

سه تا کتاب سنگین زیر بغلش بود که ناگهان یکی از آنها لیز خورد و افتاد روی زمین.

خم شد که بردارد، اما دستی از ناگهان جلوتر آمد.

«ببخشید، اجازه بدید من کمکتون کنم.»

ایزومی سرش را بلند کرد.

مرد جوانی حدوداً بیست‌وچند ساله با موهای مشکی ژولیده و چشمان آبی ایستاده بود. کتی سورمه ای و کمی چروک به تن داشت، و نگاهش... نگاهش مثل این بود که دارد صفحه‌ای از کتاب را می‌خواند.

خیلی سریع. خیلی دقیق.

ایزومی در یک چشم به هم زدن همه چیز را ارزیابی کرد: راه رفتن عصبی، انگشتان لک‌دار از مواد شیمیایی، کفش‌های گلی اما شلوار تمیز – یعنی تازه از بیرون برگشته اما جایی نرفته که خیلی رسمی باشد. یک کارآگاه خصوصی عجیب.

اما چیزی که بیشتر از همه جلب توجه کرد، چشمانش بود. در یک ثانیه او را اسکن کرد.

و در همان ثانیه، ایزومی فهمید این مرد خطرناک است. نه مثل لرد وینترز – خطرناک‌تر. خطرناک از نوع ویلیام.

«سپاسگزارم، آقا.» ایزومی لبخند خورشیدی‌اش را زد. «خیلی لطف دارید.»

شرلوک کتاب را به او داد. اما دستش را نکشید. نگاهش روی صورت ایزومی ماند، بعد روی دستکش‌هایش، بعد روی کفش‌هایی که گران‌قیمت اما بدون نشان خیاط بودند – عمداً ساده.

«خانم...» مکث کرد. «ببخشید، اسمتون رو نمی‌دونم. ولی می‌تونم چیزهایی حدس بزنم.»

ایزومی ابرویش را بالا انداخت. «حدس بزنید.»

«شما اهل لندن نیستید. حداقل نه از کودکی. لهجه شما کمی از شمال تأثیر گرفته اما خالص نیست – یعنی سال‌ها در جنوب زندگی کردید اما جای دیگری بزرگ شدید.» یک نفس کشید. «کتاب‌هایی که خریدید... ریاضیات عالی، فلسفه یونان باستان، و شعر فرانسوی. سه حوزه متفاوت. یعنی مغزی فعال دارید که از یک چیز سیر نمی‌شود.»

ایزومی قلبش تند زد. اما صورتش مثل سنگ آرام ماند.

«دستکش‌هایتان گران‌قیمت است اما طوری پوشیده‌اید که انگار عادت ندارید دستانتان دیده شود. و جالب‌تر...» شرلوک خم شد تا نزدیک‌تر نگاه کند. «کمی لکه خون بسیار کهنه روی سرآستین چپتان هست. خیلی کم. مال خودتان نیست. مال شخص دیگری است.»

سکوت.

ایزومی در یک لحظه چند راهکار در ذهنش چید:

۱. شوکه بازی درآورد و فرار کند.
۲. با عصبانیت واکنش نشان دهد و بپرسد «شما کی هستید که جرات می‌کنید».
۳. نادیده بگیرد و برود.
۴. ...

راهکار چهارم را انتخاب کرد.

انقدر طولانی شد اجازه نمیده ادامه بدم ---
دیدگاه ها (۱۸)

قلب های شکسته ۴لبخند زد. همان لبخند درخشان. اما این بار یک ا...

ازدواج تحمیلی پارت ۲۱پام خیلی درد میکرد.نه یه درد معمولی. یه...

ازدواج تحمیلی پارت ۲۰ (بچه ها این صحنه دقیق از زمان شکستن پا...

قسمت 2 قلب شکسته لندن - هفت سال پیش (هشت سال پس از جدایی)ویل...

به درخواست دونفر که خیلی خوب ازم حمایت میکنن خواستن اینو گذ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط