عشق جاودان

عشق جاودان
پارت۷۱
ویو دازای
بلاخره خجالت شو‌کنار گذاشت و این بیشتر باعث میشد دلم بخاد باهاش رابطه داشته باشم
اه دازای واقعا عاشق شدی


همون طور که بانداژ مو عوض میکرد و روی صندلی وایساده بود کارش رو تموم کرد
و قیافه شو ملوسو ناناز کرد
لب زد
چویا: گنده بک من حالا بغلم کن منو بخوابون دلم درد میکنه
دازای: کمر منم درد میکنه ، ولی ای به چشم
همون طور پرید تو بغلم و بردمش تو تخت و شروع کردم قربون صدقه رفتش
همین طور که دلشو ماساژ میدادم و نوازشش میکردم به خواب رفت
لباس تنم کردم و رفتم براش مسکن بیارم که بیدار شد بخوره


باید میرفتم دفتر تا مرخصی بگیرم پس برای همین یه نوشته نوشتم و لباس هامو عوض کردم به سمت اتاق ایومی رفتم و در زدم با بیا داخل رفتم داخل لب زدم
دازای:‌میگم منو چویا میخایم بریم سفر تونم میای؟!
ایومی: دلم میخاد ولی نزدیک زایمانمه ، میرم خونه دوستم شما برید
دازای: باشه پس و اینکه در مورد سفر به چویا نگو
ایومی: باشه
دازای: راستی بگو مسکن رو حتما بخوره
ایومی: نگو که .... دازاییییییی
دازای: بسملا چته
دیدگاه ها (۶)

عشق جاودانپارت ۷۲آیومی: واقعا انجامش دادین؟دازای: آرهآیومی:ا...

عشق جاودانپارت ۷۳ویو دازایبعد از اینکه مرخصی رو گرفتم ، سریع...

صد تایی شدنمون مبارک🎀✨

عشق جاودانپارت ۷۰دازای درست می‌گفت ، خجالت رو کنار گذاشتم و ...

قهوه آتشین °پارت ده°دازای °شروع کرد خون سرفه کردن دستام میلر...

عشقی در مافیا ( پارت هفتم )

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط