به کجا قصه این عشق حکایت بکنم

به کجا قصه این عشق حکایت بکنم
بروم از غم دوری ات شکایت بکنم
عاشقی بر تو حرام است خودم میدانم
دل به اصرار بخواهدکه حماقت بکنم
دور تو بسکه شلوغ است مرا نیست امید
من ازین فاصله تنها که حسادت بکنم
خواستم تا که به پابوس امامم بروم
او بگوید که بیا تا که شفاعت بکنم
این چه عشقیست که دارم گنه عاشق چیست
از تو درخواست کنم یا که جسارت بکنم
تو کجایی که ببینی زغمت میسوزم
بروم قصه این هجر حکایت بکنم
انقدر اشک براه دل تو میریزم
یا که میمیرم و یا جبرتو عادت بکنم
دیدگاه ها (۱۱)

با من از خـانه بگـو، از دل دیـوانه بگوبامن از خودکشی این همه...

دلم گرفته و درخلوتم صدایی نیستز یاد دوست دراین یادبود جایی ن...

غزلی تازه نوشتم غزلی تازه براتتا بخوانی و بگویی: به فدای غزل...

شاعر که باشی ، شعرهایت درد دارد !حتی قلم ، ‌گاهی به جایت در...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط