رمان جواهری درمافیا پارت

رمان جواهری درمافیا پارت ۳۱

لیدیا:... خیلی رو مخی میدونستی؟؟ با یخچال.. نه با فریزر فرقی نداریی... اصلا همشون الکی بود..لیام : از جام بلند میشم و با اعصبانیت دستشو میگیرم و میندازمش از خونه بیرون..لیدیا:...وقتی انداختم بیرون.. بیشتر ناراحت شدم.. با اخم نگاهش میکنم و میگم باشه من میرم لیام : دیدم داره از زخم دستم خون میاد ... ولی به لیدیا گفتم برو دیگه نبینمت..لیدیا:... با دیدن زخم دستش... سریع...میرم داخل تا وسایلو بیارم بعدش دستشو پانسمان میکنم... و میگم.. نگران نباش.. الان میرم.. لیام : پوزخندی میزنم میگم اگه برات مهم نیستم چرا اومدی تو ..لیدیا:... میدونی.. من ادمی نیستم که.. بخوام برای عشق تقلا کنم.. اگه حس کنم بهم اهمیت نمیدی... ذره ای وقت برای دور انداختنت تلف نمیکنم.. ترجیح میدم.. تو تنهاییم غرق بشم.. تا اینکه برای عشق.. تقلا کنم..لیام : من با تو کاری نکردم که اینطور شدی...من به خاطر تو داشتم از ابهتم کم میکردم.. حتی تصمیم داشتم دیگه مافیا نباشم... اما حالا فهمیدم باید تو کار خودم غرق بشم و همون لیام وحشی و بی رحم بمونم ... حالا هم گمشو بیرون زنیکه .. نیازی به کمکت ندارم...لیدیا:.. مرتیکه... احمق...... صدای ترک خوردن قلبمو میشنیدم.... از خونه میزنم بیرون

پارت بعد رو بنویسیم؟
دیدگاه ها (۸)

• دخـٺࢪ بـا خـࢪگـوݜ ݐاݐیوݩےᩘຼꨶ᮫ِ🎀🍼𖧵ֹֺ໋໋݊🌸.。.:*・°🍓.。.:*・🧸。.:*...

• دخـٺࢪ بـا خـࢪگـوݜ ݐاݐیوݩےᩘຼꨶ᮫ِ🎀🍼𖧵ֹֺ໋໋݊🌸.。.:*・°🍓.。.:*・🧸。.:*...

رمان جواهری در. مافیا پارت ۳۰ویلیام: منم با دختر روانی اون ا...

گزارش شده بود😅ܢ݆ߺܢܚࡅ߳ߺߺܙ ܢ̣ߊ‌ܠߊ ܝ‌و ܠߊ‌یܭ ܩیܭܝ̇ߺܨ ܝ̇ߺܢܚܭߊ‌ܦ̇...

آهو

#پارت_اول𝕸𝖞 𝖇𝖎𝖌 𝖋𝖆𝖚𝖑𝖙لیام:من نمیدونم باید چیکار کنم من میخوا...

تنها با دشمن برادرم < 13دیدم جونگکوک با ماری از خونه رفتن بی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط