تکپارتییی جدید از تهیونگگگگگ به قلم لینا
تکپارتییی جدید از تهیونگگگگگ؟؟؟ به قلم لینا؟؟:)
هوای استودیو سنگین و پر از بوی چوب سوختهی عود بود که تهیونگ همیشه برای تمرکز روشن میکرد. نور ملایم چراغ مطالعه، فقط روی یک میز چوبی قدیمی افتاده بود و بقیهی اتاق را در نیمهتاریکی رها کرده بود. تهیونگ با همان پیراهن گشاد و موهای کمی نامرتب، خیره به گلدان کوچکی که روی میز بود، نشسته بود.
فقط یک شاخه گل در آن بودیک رز سفیدِ بینقص.
دستش را دراز کرد، اما انگشتانش لحظهای قبل از لمس گلبرگها متوقف شدند. تو برای او درست مثل همان رز بودی؛ زیبایی خالص و ناب. هرچه معصومتر، شکنندهتر.
زمزمه کرد، صدایش در سکوت استودیو گم شد: رز سفید من...
او میدانست... خوب میدانست که عشق او طوفانیست، و دنیای پر از سایه و شلوغی یک آیدل، جایی برای نگهداری از این ظرافت نیست. اگر تو را میچید، اگر تو را وارد حصار زندگیاش میکرد، چه اتفاقی میافتاد؟
چشمهایش را بست. میخواست بهت اعتراف بکنه... یک اعتراف تلخ:
رز سفیدِ من، تو خشک میشی پیشِ من...
تو سزاوار پژمردن نبودی؛ تو سزاوار آن بودی که در یک باغ پر از آفتاب و آرامش شکوفا شوی، نه در سایهی شهرت و دلتنگیهای گاه و بیگاه او.
لبخند غمگینی روی لبهایش نشست. کاش میتوانست تو را در پناهگاه مطمئنتری بگذارد، جایی که هرگز هیچ بادی نتواند یکی از گلبرگهایت را جدا کند.
اگر میتونستم...تو رو میکاشتم وسطِ قلبم، نمیذاشتم یه برگ بشه ازت جدا...
این وسوسهی هر روزش بود... اینکه از منطق بگذرد و تو را فقط برای خودش بخواهد. اما عشق او، با تمام شدت و عمقش، به نوعی از خودگذشتگی دردناک تبدیل شده بود.
تهیونگ دوباره چشمانش را باز کرد و به گل سفید روی میز نگاه کرد. تو یک رویا بودی، یک منظرهی زیبا و دوردست که هرگز نباید نزدیک میشد.
نفس عمیقی کشید و انگشتش را از لمس گل کنار کشید. او تو را از دور پرستش میکرد، نه از نزدیک. برای حفظ جاودانگیات.
و این، تنها راهی بود که میدانست قلبش میتواند با این حقیقت کنار بیاید:
نمیشی سهمم، اما من همیشه عاشقت هستم...
تو تا ابد رز سفید او باقی میماندی؛ نچیده و کامل، چون او تو را بیش از آن دوست داشت که ریسک خشک شدن را بپذیرد.....
خبخبخبخببب لینایی هاممم یه لایک و کامنت کوچولو میتونه خیلی خوشحالم کنه:)))
هوای استودیو سنگین و پر از بوی چوب سوختهی عود بود که تهیونگ همیشه برای تمرکز روشن میکرد. نور ملایم چراغ مطالعه، فقط روی یک میز چوبی قدیمی افتاده بود و بقیهی اتاق را در نیمهتاریکی رها کرده بود. تهیونگ با همان پیراهن گشاد و موهای کمی نامرتب، خیره به گلدان کوچکی که روی میز بود، نشسته بود.
فقط یک شاخه گل در آن بودیک رز سفیدِ بینقص.
دستش را دراز کرد، اما انگشتانش لحظهای قبل از لمس گلبرگها متوقف شدند. تو برای او درست مثل همان رز بودی؛ زیبایی خالص و ناب. هرچه معصومتر، شکنندهتر.
زمزمه کرد، صدایش در سکوت استودیو گم شد: رز سفید من...
او میدانست... خوب میدانست که عشق او طوفانیست، و دنیای پر از سایه و شلوغی یک آیدل، جایی برای نگهداری از این ظرافت نیست. اگر تو را میچید، اگر تو را وارد حصار زندگیاش میکرد، چه اتفاقی میافتاد؟
چشمهایش را بست. میخواست بهت اعتراف بکنه... یک اعتراف تلخ:
رز سفیدِ من، تو خشک میشی پیشِ من...
تو سزاوار پژمردن نبودی؛ تو سزاوار آن بودی که در یک باغ پر از آفتاب و آرامش شکوفا شوی، نه در سایهی شهرت و دلتنگیهای گاه و بیگاه او.
لبخند غمگینی روی لبهایش نشست. کاش میتوانست تو را در پناهگاه مطمئنتری بگذارد، جایی که هرگز هیچ بادی نتواند یکی از گلبرگهایت را جدا کند.
اگر میتونستم...تو رو میکاشتم وسطِ قلبم، نمیذاشتم یه برگ بشه ازت جدا...
این وسوسهی هر روزش بود... اینکه از منطق بگذرد و تو را فقط برای خودش بخواهد. اما عشق او، با تمام شدت و عمقش، به نوعی از خودگذشتگی دردناک تبدیل شده بود.
تهیونگ دوباره چشمانش را باز کرد و به گل سفید روی میز نگاه کرد. تو یک رویا بودی، یک منظرهی زیبا و دوردست که هرگز نباید نزدیک میشد.
نفس عمیقی کشید و انگشتش را از لمس گل کنار کشید. او تو را از دور پرستش میکرد، نه از نزدیک. برای حفظ جاودانگیات.
و این، تنها راهی بود که میدانست قلبش میتواند با این حقیقت کنار بیاید:
نمیشی سهمم، اما من همیشه عاشقت هستم...
تو تا ابد رز سفید او باقی میماندی؛ نچیده و کامل، چون او تو را بیش از آن دوست داشت که ریسک خشک شدن را بپذیرد.....
خبخبخبخببب لینایی هاممم یه لایک و کامنت کوچولو میتونه خیلی خوشحالم کنه:)))
- ۳.۷k
- ۱۰ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط