پارت بیستم | سقوط از پله‌ها

پارت بیستم | سقوط از پله‌ها

صبح روز بعد...

هوای سئول خنک‌تر از همیشه بود.

لیانا هنوز چتر مشکی جنگکوک را داخل کیفش گذاشته بود.

هر بار که نگاهش به آن می‌افتاد، بی‌اختیار یاد حرف دیشب می‌افتاد.

«دروغ گفتم...»

همین جمله، تمام شب در ذهنش تکرار شده بود.

---

زنگ دوم...

کلاس شیمی تازه تمام شده بود.

دانش‌آموزها با عجله از کلاس بیرون می‌رفتند.

لیانا هم کتاب‌هایش را بغل گرفت و به سمت راه‌پله‌ها راه افتاد.

چند قدم جلوتر، هانا با دو نفر از دوستانش ایستاده بود.

همین که لیانا از کنارشان رد شد، هانا زیر لب گفت:

ـ «هنوز دیر نشده...»

لیانا اهمیتی نداد و به راهش ادامه داد.

اما درست وقتی پایش را روی اولین پله گذاشت...

کسی از پشت، محکم به شانه‌اش ضربه زد.

همه‌چیز در چند ثانیه اتفاق افتاد.

کتاب‌ها از دستش افتادند.

تعادلش را از دست داد...

و از روی چند پله پایین غلتید.

صدای جیغ دانش‌آموزها راهرو را پر کرد.

ـ «لیانا!»

سرش محکم به لبه‌ی پله برخورد کرد.

درد شدیدی تمام بدنش را گرفت.

چند قطره خون، روی پله‌های سفید چکید.

در همان لحظه...

جنگکوک که از انتهای راهرو می‌آمد، با دیدن آن صحنه رنگش پرید.

ـ «لیانا!»

با تمام سرعت خودش را به او رساند.

کنار پله‌ها زانو زد و با دستانی لرزان، سر لیانا را روی پایش گذاشت.

ـ «لیانا... چشماتو باز کن...»

لیانا به‌سختی پلک‌هایش را بالا آورد.

ـ «من... خوبم...»

جنگکوک با عصبانیت فریاد زد:

ـ «یکی سریع آمبولانس خبر کن!»

تمام راهرو در سکوت فرو رفته بود.

نگاه جنگکوک ناگهان روی هانا افتاد.

هانا چند قدم آن‌طرف‌تر ایستاده بود و از ترس، رنگ به صورتش نمانده بود.

جنگکوک آرام از جایش بلند شد.

آن‌قدر عصبانی بود که رگ‌های گردنش پیدا شده بودند.

آرام به سمت هانا رفت.

ـ «تو این کارو کردی...»

هانا با صدایی لرزان گفت:

ـ «ن... نه... من...»

قبل از اینکه جمله‌اش تمام شود، جنگکوک با صدایی که از خشم می‌لرزید گفت:

ـ «اگه یه اتفاق برای لیانا بیفته...»

چند ثانیه سکوت کرد.

نگاهش از همیشه ترسناک‌تر شده بود.

ـ «قسم می‌خورم کاری کنم از کاری که کردی، تا آخر عمرت پشیمون بشی.»

برای اولین بار...

تمام مدرسه دید که جنگکوک، نه از روی غرور...

بلکه از روی ترسِ از دست دادن لیانا، کنترل خودش را از دست داده است.

و همان لحظه...

همه فهمیدند که این رابطه، دیگر فقط یک دشمنی ساده نیست...

پآیآن پآرت بیستم...🏀⃢💍
دیدگاه ها (۵)

پارت بیست‌ویکم | اعترافی که همه شنیدندصدای آژیر آمبولانس محو...

پارت بیست‌ودوم | بالاخره گفتی...نور ملایم غروب از پنجره‌ی ات...

پارت نوزدهم | زیر باراناز آن روز، جنگکوک دیگر مثل قبل نبود.د...

پارت هجدهم | اعترافی که ناتمام مانددو روز...دو روز بود که لی...

پارت چهاردهم | تلهصبح روز بعد، مدرسه مثل همیشه شلوغ بود.لیان...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط