بچه که بودم مادرم می گفت تو انار یه دونش بهشتیه هیشکی نمی

بچه که بودم مادرم می گفت تو انار یه دونش بهشتیه هیشکی نمیدونه کدومه...
منم از شوق بدست آوردنش همش از این می ترسیدم که نکنه یه دونش از دستم بیوفته و نکنه همون یه دونه بهشتیه باشه...
انقدر از ترس می‌لرزیدم که بالاخره از دستم می ریخت

تو مثل دونه ی اناری،از اولشم می دونستم انقدر از ترس افتادنت می لرزم که از دستم می افتی...
دیدگاه ها (۴)

عزیز میگه مردها هر قدر هم که بزرگ و باسواد و پول دار بشن، با...

کسی نمی‌تواند به طبیعت بگوید چرا زمستان شدی؟چرا پاییز نماندی...

اصلاً حال چشم پزشک رفتن نداشتم ولی رفتم. راستش ترسیدم یک روز...

آرش گفت زمین کوچک است!تیر و کمانی می خواهم تا جهان را بزرگ ک...

+why me?-I shouldn't fall in love with you p.41(از زبون ا.ت)...

.داستان کوتاه و آموزنده شب خواستگاری وقتی خانواده گفتن عروس ...

آتیشی که از بارون شروع شدprt10---ویوی ا. تنفسم بند اومده بود...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط