مگه پوسترم چشه😑🤣💔!
مگه پوسترم چشه😑🤣💔!
***
### **عنوان: در سایهی نور**
**پارت دوم: وقتی ضربانِ قلب، دیگه مالِ خودت نیست**
مراسم که تموم شد، انگار از یه دنیای دیگه پرت شدم بیرون. توی راهروی شلوغِ پشت صحنه، بویِ اسپریِ مو و عرقِ گرمِ آیدلها قاطی شده بود. پاشنههای کفشم دیگه داشت داغونم میکرد، ولی مهم نبود. تنها چیزی که میتونستم بهش فکر کنم، اون نگاهِ کنی بود.
لعنتی... اون نگاهش اصلاً معمولی نبود! انگار دقیقاً میدونست من همون لحظه دارم به چی فکر میکنم.
همینطور که با بیحوصلگی داشتم سعی میکردم از بینِ جمعیتِ آیدلها خودم رو به سمتِ اتاقِ گریم برسونم، یهو حس کردم یکی داره از پشت میآد سمتم. یهو یه صدایِ آشنا، بم و آروم کنارِ گوشم پیچید:
«هی... آقای ژانگ! امروز خیلی خوب بودی، نترکوندی؟»
ایستادم. یعنی در واقع قلبم وایستاد! برگشتم. کنی بود. با اون لباسِ رسمی که همیشه به تنش میشینه، دستاشو گذاشته بود توی جیبِ شلوارش و با یه لبخندِ کج، زل زده بود بهم.
سعی کردم قیافهام رو بگیرم و با همون لحنِ همیشگیِ «لیا»یِ خونسرد بگم:
«اوه... لیا؟ ممنون. تو هم اجرات... خوب بود.»
*خوب بود؟* لیا، جدی؟ زبونت گرفت؟
لیا یه خندهی کوتاه کرد و یه قدم اومد جلوتر. حالا اونقدر نزدیک بودیم که میتونستم بویِ عطرِ تلخش رو حس کنم. حس کردم صورتم داغ شده. لعنت به این وضعیت!
«فقط خوب؟» یه ابروش رو انداخت بالا و با یه لحنِ شیطونتر ادامه داد: «فکر کنم بهتر از این حرفها بود. نه؟»
آب دهنم رو به سختی قورت دادم. اون اصلاً اهلِ تعارف نبود. اینقدر مستقیم نگاه میکرد که آدم حس میکرد داره لختِ لخت میشه جلوی چشمهای اون.
«خب، نمیخوام اعتماد به نفست بره بالا، ولی آره... تو از همیشه بهتر بودی.»
لیا یهو جدی شد. نگاهش رو دوخت به چشمام. دستش رو آورد بالا و انگار خواست یه تیکه از موهام که ریخته بود رو صورتم رو بزنه کنار، ولی در آخرین لحظه منصرف شد و دستش رو کشید عقب. همین فاصله، همین تردیدش، انگار برقم گرفت!
«میدونی هائو ... امشب یه حسی بهم میگه که ما باید بیشتر با هم حرف بزنیم. نه اینجا، نه جلویِ این دوربینها...»
یهو یکی از منیجرها از اونطرف داد زد: لیا! بیا بریم ماشین منتظره!»
لیا کلافه نگاهی به اونطرف کرد، بعد دوباره برگشت سمت من. یه تکه کاغذِ کوچیک که گوشهاش یه شماره نوشته شده بود رو گذاشت توی دستم.
«منتظرت میمونم. بهم پیام بده... زود.»
و بدون اینکه منتظرِ جوابِ من بمونه، دور شد.
من موندم و راهرویِ شلوغ و یه تیکه کاغذ که انگار داشت توی دستم آتیش میگرفت. گوشی رو از توی کیفم درآوردم. دستام میلرزید. *لعنتی هائو، کنترل خودتو داشته باش!*
***
شرایط نداریم فقط بگو خوبه یا نه
ویو بنده هائو 🤣💔😑
***
### **عنوان: در سایهی نور**
**پارت دوم: وقتی ضربانِ قلب، دیگه مالِ خودت نیست**
مراسم که تموم شد، انگار از یه دنیای دیگه پرت شدم بیرون. توی راهروی شلوغِ پشت صحنه، بویِ اسپریِ مو و عرقِ گرمِ آیدلها قاطی شده بود. پاشنههای کفشم دیگه داشت داغونم میکرد، ولی مهم نبود. تنها چیزی که میتونستم بهش فکر کنم، اون نگاهِ کنی بود.
لعنتی... اون نگاهش اصلاً معمولی نبود! انگار دقیقاً میدونست من همون لحظه دارم به چی فکر میکنم.
همینطور که با بیحوصلگی داشتم سعی میکردم از بینِ جمعیتِ آیدلها خودم رو به سمتِ اتاقِ گریم برسونم، یهو حس کردم یکی داره از پشت میآد سمتم. یهو یه صدایِ آشنا، بم و آروم کنارِ گوشم پیچید:
«هی... آقای ژانگ! امروز خیلی خوب بودی، نترکوندی؟»
ایستادم. یعنی در واقع قلبم وایستاد! برگشتم. کنی بود. با اون لباسِ رسمی که همیشه به تنش میشینه، دستاشو گذاشته بود توی جیبِ شلوارش و با یه لبخندِ کج، زل زده بود بهم.
سعی کردم قیافهام رو بگیرم و با همون لحنِ همیشگیِ «لیا»یِ خونسرد بگم:
«اوه... لیا؟ ممنون. تو هم اجرات... خوب بود.»
*خوب بود؟* لیا، جدی؟ زبونت گرفت؟
لیا یه خندهی کوتاه کرد و یه قدم اومد جلوتر. حالا اونقدر نزدیک بودیم که میتونستم بویِ عطرِ تلخش رو حس کنم. حس کردم صورتم داغ شده. لعنت به این وضعیت!
«فقط خوب؟» یه ابروش رو انداخت بالا و با یه لحنِ شیطونتر ادامه داد: «فکر کنم بهتر از این حرفها بود. نه؟»
آب دهنم رو به سختی قورت دادم. اون اصلاً اهلِ تعارف نبود. اینقدر مستقیم نگاه میکرد که آدم حس میکرد داره لختِ لخت میشه جلوی چشمهای اون.
«خب، نمیخوام اعتماد به نفست بره بالا، ولی آره... تو از همیشه بهتر بودی.»
لیا یهو جدی شد. نگاهش رو دوخت به چشمام. دستش رو آورد بالا و انگار خواست یه تیکه از موهام که ریخته بود رو صورتم رو بزنه کنار، ولی در آخرین لحظه منصرف شد و دستش رو کشید عقب. همین فاصله، همین تردیدش، انگار برقم گرفت!
«میدونی هائو ... امشب یه حسی بهم میگه که ما باید بیشتر با هم حرف بزنیم. نه اینجا، نه جلویِ این دوربینها...»
یهو یکی از منیجرها از اونطرف داد زد: لیا! بیا بریم ماشین منتظره!»
لیا کلافه نگاهی به اونطرف کرد، بعد دوباره برگشت سمت من. یه تکه کاغذِ کوچیک که گوشهاش یه شماره نوشته شده بود رو گذاشت توی دستم.
«منتظرت میمونم. بهم پیام بده... زود.»
و بدون اینکه منتظرِ جوابِ من بمونه، دور شد.
من موندم و راهرویِ شلوغ و یه تیکه کاغذ که انگار داشت توی دستم آتیش میگرفت. گوشی رو از توی کیفم درآوردم. دستام میلرزید. *لعنتی هائو، کنترل خودتو داشته باش!*
***
شرایط نداریم فقط بگو خوبه یا نه
ویو بنده هائو 🤣💔😑
- ۱.۵k
- ۲۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط