#تصادف

#تصادف
#دو_پارتی(از کتابی و رسمی نوشتن زیاد، خوشم نمیاد. ولی این اونجوریه..)

پسرک، با سردرد شدیدی چشمانش را باز کرد. به نور سفید بالا سرش، خیره شد.
دوباره، صحنه ی تصادف را به یاد اورد.
از روی تخت سفید بیمارستان، پاشد و سُرُم را از دستش، جدا کرد.
با صدای بلندی فریاد زد: "آناستازیا، آنستازیایِ من کجاست؟!"
ولی انگار هیچکس، صدایش را نشنیده بود..
با کمک دیوار، به سمت راهروی بیمارستان، قدم برداشت. هیچکس آنجا نبود!
راهرو، خالیه خالی بود. تهیونگ، به کاغذ های روی دیوار، خیره شد.
که ناگهان، صدای دستگاه و پرستارا که دادو فریاد میکردند، بلند شد.
تهیونگ، به سمت صدا رفت. ناگهان چشمش خورد به اتاقی که آناستازیا، انجا بود و پرستارها و دکتر بالا سرش بودند و داشتند الکتروشوک، به ان میزدند.
تهیونگ، به شیشه ی اتاق خیره شد. پاهایش شل شد و افتاد زمین.: "خاهش میکنم.... سالم بمون"
این جمله را با اشک گفت.
شبیه پسربچه ها، تکیه داده بود به دیوار و اشک میریخت و زیر لب التماس میکرد که آناستازیا، زنده بماند..
پسر بدون اینکه خبر دار بشود، از اشک خابش برد.
آناستازیا، قلبش شروع کرد به زدن. دکتر و پرستار ها نفس راحتی کشیدند و از انجا رفتند بیرون که چشمشان خورد به تهیونگ.
دکتر، رفت سمت پسر و ارام جلویش، زانو زد: "پسرم، چرا اینجا خابیدی..پاشو برو اتاقت"
تهیونگ، چشمانش را باز کرد: "آناستازیا، آناستازیا حالش چطوره"
از چشمانش معلوم بود که خیلی نگران است!
دکتر، لب زد: "حالش خوبه"
تهیونگ، سرش تکان داد و پاشد.: "میتونم ببینمش؟ "
دکتر به او خیره شد: "هنوز بیهوشه...اگه بهوش اومد حتما"
تهیونگ، دوباره لب زد: "کی بهوش میاد؟ "
تا دکتر، خاست چیزی بگوید، دوباره صدای دستگاه بلند شد. دکتر با سرعت زیادی به سمت اتاقی که اناستازیا، تویش بود قدم برداشت.
تهیونگ، بازهم اشکاش ریخت. خاست بروَد پیش عشقش، اما پرستار ها نذاشتند.
تهیونگ، با صدای بلند همراه با اشک داد زد: "بزارین برم پیشش، چرا جلومو میگیرین"
تهیونگ، شروع کرد با صدای بلند به گریه کردن. هرکس که اورا میدید، قطعا دلش میسوخت.

[چن مین بعد]

تهیونگ، ارام شده بود و منتظر دکتر بود.
دکتر، امد بیرون و سرش پایین بود. بنظر میرسید کمی ناراحت است.
تهیونگ پاشد و لب زد: "چه اتفاقی افتاد؟ آناستازیای من حالش خوبه؟ "
از صدای تهیونگ، میشد فهمید که چقد استرس دارد.
دکتر، با چشمانی که انگار داشتند معذرت خاهی میکردند، لب زد: "هرکاری از دستم بر میومد، کردم..غم اخرتون باشه"
تهیونگ، با شنیدن این جمله اشکاش ناخوآگاه ریختند. خندید.: "شوخی میکنید دکتر؟! "
دیدگاه ها (۰)

#تصادف#دو_پارتی خندید.: "شوخی میکنید دکتر؟! " دکتر، نفس عمیق...

نفرتی به نام عشقپارت: 26ات: عایی مرتیکه روانی، اصلا بلدی موت...

نفرتی به نام عشقپارت: 25بعد ازین که ات و کوک، از شهر بازی بر...

شغل پنهان

Part9

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط