پارت ۵: اعتراف ناخواسته و تلنگر عمیق👇🏻

پارت ۵: اعتراف ناخواسته و تلنگر عمیق👇🏻

“…و چرا میرا این موضوع را با او در میان گذاشته بود؟ شاید پاسخ این سؤالات، کلید درک هیون‌جین و حتی شاید… تغییری در سرنوشت خودش بود.”

تارا با ذهنی درگیر از کتابخانه خارج شد. حرف‌های میرا و عکس‌های مادر هیون‌جین، کنجکاوی‌اش را دوچندان کرده بود. او حس می‌کرد پشت این ازدواج ناخواسته و زندگی سرد هیون‌جین، رازی عمیق‌تر نهفته است.

همان شب، هنگام شام، هیون‌جین برخلاف همیشه زودتر از همیشه به خانه آمده بود. تارا با دیدن او کمی متعجب شد. سر میز، سکوت سنگینی حاکم بود. تارا سعی کرد بحث را باز کند.

“امروز با میرا رفتیم گالری. نقاشی‌های خیلی قشنگی اونجا بود.”

هیون‌جین نگاهش را از بشقابش بلند کرد. “میرا همیشه وقتش رو در اون گالری تلف می‌کنه.”

لحن سردش، تارا را دلسرد کرد. “ولی اون خیلی استعداد داره. حیف نیست که…”

“هنر برای سرگرمی خوبه، نه بیشتر.” هیون‌جین حرفش را قطع کرد. “مخصوصاً هنر میرا. اون زیاد جدی نمی‌گیره.”

تارا دیگر چیزی نگفت. انگار که تلاش برای درک هیون‌جین، بی‌فایده بود. اما ناگهان، هیون‌جین حرفش را ادامه داد.

“ولی تو… تو فرق داری.”

تارا با تعجب به او نگاه کرد. “من؟”

“تو دانشگاه هنر خوندی. پس احتمالاً هنر رو بهتر از میرا درک می‌کنی.” هیون‌جین با حالتی که انگار از گفتن این حرف پشیمان است، ادامه داد: “مادرم هم همینطور بود. هنر رو خیلی دوست داشت. اون… اون خیلی به من نزدیک بود.”

این اولین باری بود که هیون‌جین با این صراحت از مادرش صحبت می‌کرد. تارا حس کرد فرصت مناسبی است تا بیشتر بداند.

“میرا میگفت که شما بعد از فوت مادرتون خیلی تغییر کردید.” تارا با احتیاط گفت.

هیون‌جین برای لحظه‌ای چشمانش را بست. انگار خاطرات تلخی به ذهنش هجوم آوردند. “اون… اون همه چیز من بود. وقتی اون رفت… انگار یه تیکه از وجودم کنده شد.” صدایش گرفته بود. “پدرم بعد از اون دیگه هیچ وقت مثل قبل نشد. و من… من دیگه نتونستم مثل قبل باشم.”

او به تارا نگاه کرد. این بار، در چشمانش سردی نبود، بلکه نوعی درد و اندوه عمیق موج می‌زد. “مادرم همیشه می‌گفت که باید احساسات رو زندگی کرد. ولی من… من یاد گرفتم که احساسات فقط دردسرن. فقط باعث شکستن آدم میشن.”

این اعتراف ناخواسته، تلنگر عمیقی به تارا زد. او حالا هیون‌جین را جور دیگری می‌دید. نه فقط یک تاجر سرد و بی‌احساس، بلکه مردی که از درون زخمی بود. مردی که ترس از دست دادن دوباره، او را به این نقطه رسانده بود.

“من متأسفم.” تارا با صداقتی که از دلش برمی‌آمد، گفت.

هیون‌جین نگاهش را برگرداند. “لازم نیست. این فقط حقیقته.”

بعد از شام، تارا به اتاقش رفت. فکر و خیال تمام وجودش را گرفته بود. آیا ممکن بود او بتواند به هیون‌جین کمک کند تا دوباره احساس کند؟ آیا می‌توانست زخم‌های قدیمی‌اش را التیام بخشد؟

او به سمت میز طراحیش رفت و مدادش را برداشت. شروع به طراحی کرد. اما این بار، طرحش نه یک منظره‌ی زیبا، بلکه تصویری از هیون‌جین بود. هیون‌جینی که در عکس‌های قدیمی می‌خندید. هیون‌جینی که میرا از او به عنوان مردی احساساتی یاد کرده بود.

وقتی نقاشی تمام شد، تارا به آن خیره شد. انگار که با هر خط، بخشی از حقیقت را کشف می‌کرد. هیون‌جین، پشت این ظاهر سرد، مردی با قلبی شکسته بود. مردی که ترس از دست دادن، او را از زندگی باز داشته بود.

ناگهان، تصمیمی در دلش گرفت. شاید ازدواجشان یک توافق بود، اما این به معنای پایان همه چیز نبود. شاید او می‌توانست این توافق را به چیزی بیشتر تبدیل کند. شاید می‌توانست به هیون‌جین کمک کند تا دوباره احساس کند. با این فکر، لبخندی محو بر لبانش نشست. اولین لبخند واقعی از زمان ورود به این عمارت.

او نقاشی را برداشت و به سمت اتاق هیون‌جین رفت. با تردید در را باز کرد. هیون‌جین پشت میزش نشسته بود و داشت کار می‌کرد.

“هیون‌جین؟”

او سرش را بلند کرد. “چیزی شده؟”

تارا نقاشی را به سمتش گرفت. “این… این رو برات کشیدم.”

هیون‌جین با تعجب به نقاشی خیره شد. چهره‌ی خودش در دوران کودکی، در کنار مادرش. لبخندی واقعی بر لب داشت. نگاهش به سمت تارا برگشت. برای اولین بار، در چشمانش چیزی جز سردی دیده می‌شد. نوعی شگفتی و شاید… کنجکاوی.

“این… این چیه؟”

“فکر کردم… شاید وقتی این رو ببینی، یادت بیاد که قبلاً هم می‌تونستی خوشحال باشی.” تارا با صدایی لرزان گفت. “شاید… شاید هنوز هم بشه.”

هیون‌جین نقاشی را گرفت و با دقت به آن نگاه کرد. سکوت طولانی شد. تارا منتظر پاسخی بود، اما هیون‌جین فقط به نقاشی خیره مانده بود. انگار که گذشته‌ی فراموش شده‌اش، دوباره به سراغش آمده بود

خوبببب اینم پارت پنچ خوشتون اومد لایک و کامنت یادتونونرههههه
دیدگاه ها (۰)

پارت ۶: شکوفایی عشق و لبخندهای تازه👇🏻هیون‌جین برای مدتی طولا...

پارت ۴: کشف رازهای پنهان و اولین جرقه“…و این کمک، آیا فقط بر...

پارت ۳: اولین صبح و سایه‌ی میرا👇🏻…آیا راهی برای فرار از این ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط