سال نو می آید و من در کنارت نیستم
سال نو می آید و من در کنارت نیستم
من زمستانت شدم اما بهارت نیستم
من همان دیوانه ام،عاشق ترین،رسوا ترین
پس چرا دیگر غرور و افتخارت نیستم
غصه داری شانه می خواهی برای گریه ات
باز هم بی طاقتی اما قرارت نیستم
قصدِ رفتن کرده ای با دوستان تازه ات
از رقیبانم شنیدم هم قطارت نیستم
خواب دیدم مانده ای در دشت بی آب و علف
من که گلشن بوده ام در روزگارت نیستم
انقلابی سخت برپا کرده ای،افسوس،من
جان سالم برده از آن تار و مارت نیستم
سال را نو کرده ای با راه نو، همراه نو
سال من زجرآور است اکنون که یارت نیستم
من زمستانت شدم اما بهارت نیستم
من همان دیوانه ام،عاشق ترین،رسوا ترین
پس چرا دیگر غرور و افتخارت نیستم
غصه داری شانه می خواهی برای گریه ات
باز هم بی طاقتی اما قرارت نیستم
قصدِ رفتن کرده ای با دوستان تازه ات
از رقیبانم شنیدم هم قطارت نیستم
خواب دیدم مانده ای در دشت بی آب و علف
من که گلشن بوده ام در روزگارت نیستم
انقلابی سخت برپا کرده ای،افسوس،من
جان سالم برده از آن تار و مارت نیستم
سال را نو کرده ای با راه نو، همراه نو
سال من زجرآور است اکنون که یارت نیستم
- ۵۳۸
- ۰۳ فروردین ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط