「#NEWTON'S LAW 」
「#NEWTON'S LAW 」
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 22
✦.................................
سالن دوباره در سکوت فرو رفت، نیکان چند قدم آرام جلو آمد قد بلندش باعث شد سایهاش روی هر سه نفر بیفتد
_ نتیجه میخوام.
مرد سوم آب دهانش را قورت داد
ـ قربان... ما...
نیکان حرفش را برید:
نیکان: از امروز تمام تیم قبلی اخراج میشه.
هر سه نفر با شوک سر بلند کردند
ـ قربان...
نیکان: گفتم اخراج.
صدایش بلند نبود... اما آنقدر قاطع بود که هیچکس جرئت مخالفت نداشت همان لحظه درِ سالن باز شد؛ رئیس تیم امنیتی وارد شد:
ـ دستور بدین قربان.
نیکان حتی به پشت سرش نگاه نکرد
نیکان: تیم جدید تشکیل بده... کل اروپا، آسیا و آمریکا دوباره بررسی بشه هیچ پروندهای بسته نیست هیچ اسمی نادیده گرفته نمیشه... میخوام زمین رو زیر و رو کنین تا خواهرمو پیدا کنین.
رئیس امنیتی بیدرنگ سر خم کرد
ـ چشم قربان.
نیکان دوباره رو به پنجره ایستاد نگاهش روی آسمانخراشهای نیویورک ثابت ماند خیلی آرام...طوری که فقط خودش بشنود، زمزمه کرد:
نیکان: اگه تمام دنیا هم بگن مُردی من باور نمیکنم تا وقتی خودم پیدات نکنم دنبالت میگردم، نیکی.
ـ [ آخرین طبقهی برج عظیم JEON GROUP ]
ساختمان شیشهای سیاهرنگ، درست وسط منطقهی تجاری سئول مثل هیولایی خاموش قد کشیده بود؛ آخرین طبقه جایی که هیچکس بدون اجازه جرئت نزدیک شدن به آن را نداشت
داخل اتاق...
نور خاکستری عصر از پنجرههای قدی روی کف مرمر افتاده بود سکوت سنگینی فضا را پر کرده بود؛ فقط صدای تیکتاک ساعت و ورق خوردن چند پرونده شنیده میشد
جونگکوک پشت میز بزرگ مشکی نشسته بود کت زغالیرنگش هنوز تنش بود، آستین های پیراهنش تا مچ بسته و ساعت نقرهای روی دستش زیر نور برق میزد
نگاه سردش روی صفحهی تبلت ثابت مانده بود؛ بیاحساس، دقیق... مثل کسی که برای هر تصمیمش جان چند نفر تعیین میشد.
مردی با کت سرمهای روبهرویش ایستاده بود عرق از کنار شقیقهاش پایین میآمد اما جرئت پاک کردنش را نداشت.
مرد: محموله... امشب از بندر خارج میشه قربان.
جونگکوک بدون اینکه سر بلند کند فقط یک سؤال پرسید:
_ چند نفر از افراد خودمون همراهشن؟
مرد کمی مکث کرد
مرد: بیست نفر
_ کمه.
صدایش آرام بود اما همان دو حرف کافی بود تا رنگ از صورت مرد بپرد.
مرد: ا... اگه دستور بدین نیرو اضافه میکنیم.
جونگکوک پرونده را بست و بالاخره نگاهش را بالا آورد همان یک نگاه باعث شد مرد ناخودآگاه سرش را پایین بیندازد
_ اشتباهتو جبران کن.
مرد با عجله تعظیم کرد..
مرد: چشم قربان.
در همان لحظه، در اتاق باز شد جکسون وارد شد؛ کت مشکی به تن داشت و تبلتی در دستش بود
جکسون: رئیس.
جونگکوک فقط نگاه کوتاهی به او انداخت، جکسون جلو آمد و تبلت را روی میز گذاشت
جکسون: محمولهی اینچئون امنه... ولی یه مشکل پیش اومده.
جونگکوک ابرویی بالا برد، جکسون ادامه داد:
جکسون: یکی از گروههای رقیب دیشب دو نفر از نیروهامونو خریدن.
چند ثانیه هیچکس نفس نکشید
جونگکوک خیلی آرام از جایش بلند شد قد بلندش باعث شد سایهاش روی میز بیفتد با قدمهایی آرام به سمت پنجره رفت و شهر را نگاه کرد بعد بدون اینکه برگردد پرسید:
_ اسمشون.
جکسون بیدرنگ جواب داد:
جکسون: پارک مینسو... و کانگ وو.
جونگکوک دستش را داخل جیب شلوارش برد
_ زندهان؟
جکسون: فعلاً آره.
جونگکوک خیلی آرام سرش را تکان داد
_ خیانت...
صدایش پایین بود اما هر کلمه مثل تیغه روی هوا مینشست:
_ فقط یه مجازات داره.
اتاق دوباره در سکوت فرو رفت، جکسون بدون اینکه سؤال دیگری بپرسد، سر خم کرد
جکسون: متوجه شدم.
جونگکوک بالاخره برگشت و نگاه نافذش روی افراد اتاق چرخید
_ تا قبل از طلوع آفتاب دیگه اسمی ازشون وجود نداشته باشه.
همه همزمان تعظیم کردند.
"چشم، رئیس."
در اتاق بسته شد و همه با عجله بیرون رفتند، فقط جکسون ماند چند لحظه به جونگکوک نگاه کرد و بعد با لحن محتاطی گفت:
جکسون: قربان... یه موضوع دیگه هم پیش اومده.
جونگکوک بدون اینکه نگاهش را از پرونده روی میز بردارد ورق آخر را بست و خیلی آرام گفت:
_ بگو.
جکسون نفسی آرام کشید.
جکسون: خانم نیکی... از عمارت خارج شدن.
انگشت جونگکوک روی جلد چرمی پرونده متوقف شد، نه بیشتر از یک لحظه بعد سرش را بالا آورد و مستقیم به جکسون نگاه کرد
_ چطور؟
فقط همین یک کلمه اما همان کافی بود تا جکسون ناخودآگاه صافتر بایستد
جکسون: نگهبانا جلوشونو گرفتن... ولی نتونستن متوقفش کنن.
برای اولین بار، اخم محوی بین ابروهای جونگکوک نشست.
_ نتونستن؟
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 22
✦.................................
سالن دوباره در سکوت فرو رفت، نیکان چند قدم آرام جلو آمد قد بلندش باعث شد سایهاش روی هر سه نفر بیفتد
_ نتیجه میخوام.
مرد سوم آب دهانش را قورت داد
ـ قربان... ما...
نیکان حرفش را برید:
نیکان: از امروز تمام تیم قبلی اخراج میشه.
هر سه نفر با شوک سر بلند کردند
ـ قربان...
نیکان: گفتم اخراج.
صدایش بلند نبود... اما آنقدر قاطع بود که هیچکس جرئت مخالفت نداشت همان لحظه درِ سالن باز شد؛ رئیس تیم امنیتی وارد شد:
ـ دستور بدین قربان.
نیکان حتی به پشت سرش نگاه نکرد
نیکان: تیم جدید تشکیل بده... کل اروپا، آسیا و آمریکا دوباره بررسی بشه هیچ پروندهای بسته نیست هیچ اسمی نادیده گرفته نمیشه... میخوام زمین رو زیر و رو کنین تا خواهرمو پیدا کنین.
رئیس امنیتی بیدرنگ سر خم کرد
ـ چشم قربان.
نیکان دوباره رو به پنجره ایستاد نگاهش روی آسمانخراشهای نیویورک ثابت ماند خیلی آرام...طوری که فقط خودش بشنود، زمزمه کرد:
نیکان: اگه تمام دنیا هم بگن مُردی من باور نمیکنم تا وقتی خودم پیدات نکنم دنبالت میگردم، نیکی.
ـ [ آخرین طبقهی برج عظیم JEON GROUP ]
ساختمان شیشهای سیاهرنگ، درست وسط منطقهی تجاری سئول مثل هیولایی خاموش قد کشیده بود؛ آخرین طبقه جایی که هیچکس بدون اجازه جرئت نزدیک شدن به آن را نداشت
داخل اتاق...
نور خاکستری عصر از پنجرههای قدی روی کف مرمر افتاده بود سکوت سنگینی فضا را پر کرده بود؛ فقط صدای تیکتاک ساعت و ورق خوردن چند پرونده شنیده میشد
جونگکوک پشت میز بزرگ مشکی نشسته بود کت زغالیرنگش هنوز تنش بود، آستین های پیراهنش تا مچ بسته و ساعت نقرهای روی دستش زیر نور برق میزد
نگاه سردش روی صفحهی تبلت ثابت مانده بود؛ بیاحساس، دقیق... مثل کسی که برای هر تصمیمش جان چند نفر تعیین میشد.
مردی با کت سرمهای روبهرویش ایستاده بود عرق از کنار شقیقهاش پایین میآمد اما جرئت پاک کردنش را نداشت.
مرد: محموله... امشب از بندر خارج میشه قربان.
جونگکوک بدون اینکه سر بلند کند فقط یک سؤال پرسید:
_ چند نفر از افراد خودمون همراهشن؟
مرد کمی مکث کرد
مرد: بیست نفر
_ کمه.
صدایش آرام بود اما همان دو حرف کافی بود تا رنگ از صورت مرد بپرد.
مرد: ا... اگه دستور بدین نیرو اضافه میکنیم.
جونگکوک پرونده را بست و بالاخره نگاهش را بالا آورد همان یک نگاه باعث شد مرد ناخودآگاه سرش را پایین بیندازد
_ اشتباهتو جبران کن.
مرد با عجله تعظیم کرد..
مرد: چشم قربان.
در همان لحظه، در اتاق باز شد جکسون وارد شد؛ کت مشکی به تن داشت و تبلتی در دستش بود
جکسون: رئیس.
جونگکوک فقط نگاه کوتاهی به او انداخت، جکسون جلو آمد و تبلت را روی میز گذاشت
جکسون: محمولهی اینچئون امنه... ولی یه مشکل پیش اومده.
جونگکوک ابرویی بالا برد، جکسون ادامه داد:
جکسون: یکی از گروههای رقیب دیشب دو نفر از نیروهامونو خریدن.
چند ثانیه هیچکس نفس نکشید
جونگکوک خیلی آرام از جایش بلند شد قد بلندش باعث شد سایهاش روی میز بیفتد با قدمهایی آرام به سمت پنجره رفت و شهر را نگاه کرد بعد بدون اینکه برگردد پرسید:
_ اسمشون.
جکسون بیدرنگ جواب داد:
جکسون: پارک مینسو... و کانگ وو.
جونگکوک دستش را داخل جیب شلوارش برد
_ زندهان؟
جکسون: فعلاً آره.
جونگکوک خیلی آرام سرش را تکان داد
_ خیانت...
صدایش پایین بود اما هر کلمه مثل تیغه روی هوا مینشست:
_ فقط یه مجازات داره.
اتاق دوباره در سکوت فرو رفت، جکسون بدون اینکه سؤال دیگری بپرسد، سر خم کرد
جکسون: متوجه شدم.
جونگکوک بالاخره برگشت و نگاه نافذش روی افراد اتاق چرخید
_ تا قبل از طلوع آفتاب دیگه اسمی ازشون وجود نداشته باشه.
همه همزمان تعظیم کردند.
"چشم، رئیس."
در اتاق بسته شد و همه با عجله بیرون رفتند، فقط جکسون ماند چند لحظه به جونگکوک نگاه کرد و بعد با لحن محتاطی گفت:
جکسون: قربان... یه موضوع دیگه هم پیش اومده.
جونگکوک بدون اینکه نگاهش را از پرونده روی میز بردارد ورق آخر را بست و خیلی آرام گفت:
_ بگو.
جکسون نفسی آرام کشید.
جکسون: خانم نیکی... از عمارت خارج شدن.
انگشت جونگکوک روی جلد چرمی پرونده متوقف شد، نه بیشتر از یک لحظه بعد سرش را بالا آورد و مستقیم به جکسون نگاه کرد
_ چطور؟
فقط همین یک کلمه اما همان کافی بود تا جکسون ناخودآگاه صافتر بایستد
جکسون: نگهبانا جلوشونو گرفتن... ولی نتونستن متوقفش کنن.
برای اولین بار، اخم محوی بین ابروهای جونگکوک نشست.
_ نتونستن؟
- ۹۲۴
- ۲۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط