یوشیرو حتی بهتر از کامیل کازوتورا رو میشناخت
یوشیرو حتی بهتر از کامیل کازوتورا رو میشناخت
چون کامیل همیشه با خوی مهربون و محبت آمیز داداشش سروکار داشت
همون رویی که هیچوقت به کس دیگه ای نشون نداده بود
اما یوشیرو با بدترین و خشن ترین حالت بردار زنش آشنایی داشت
حقیت این بود که یوشیرو باید کیلومتر ها از کامیل فاصله داشته باشه اما فقط یه دلیل داشت که یوشیرو با کامیل ازدواج کرد
( بی کس و کار بودن کامیل! )
وقتی از بابای کامیل شنید که کازوتورا زندانه خوشحال شد و گفت که دیگه هیچوقت آزاد نمیشه اما کم کم از کامیل شنید که چطور با ذوق و شوق تعریف میکنه که برادرش بخاطر اعمال انسان دوستانه عفو خورده
میدونست کازوتورا شمشیر غلاف شده اش رو وقتی بیرون بیاد اولین نفر سر یوشیرو رو میزنه
حتی تصور کازوتورا هم باعث میشد یوشیرو به خودش بشاشه
حالا دیگه اجل مرگ دوهفته دیگه سر یوشیرو خراب میشد اما حداقل امشب از دست خواهر احمقش خلاص میشد و بعدهم از فرودگاه با این کشور خدافظی میکرد
حتی فکر اینکه یه روزی کازوتورا بر سرش خراب شه و به خون خواهی از خواهرش بلند شه باعث میشد بخواد به یه چیزی مشت بزنه
اما حالا هیچی دم دستش نبود و فقط کامیل روبروش ایستاده بود و دنیایی از خشم تو سینش تا خواست داد و بیداد کند و کینه اش رو سر کامیل خالی کنه زنگ در خورد
اول هیچکدوم واکنش نشون ندادن و بهم نگاه کردن
کامیل چشم ازش دزدید ازش دلخور شده بود اما یوشیرو اینو پای پررو بازیش نوشت
صدای زنگ در یه بار دیگه خورد و یوشیرو بلند داد زد
( آه لعنت بهت )
لحنش انقد سرد خشونت آمیز بود که کامیل به خودش لرزید
یوشیرو همیشه با کامیل با نهایت خشم و خشونت صحبت میکرد تا بتونه تا تد ممکن کامیل رو بترسونه
و کامیل همون دختری بود که تو گذشته حتی خشن ترین پسرای شهر هم با اون با ملایمت صحبت میکردم تا یوقت نترسه
چطوری اینجوری شد؟ این مرد....
با یدن مردی که پشت در وایساده بود راصی شد اما خشمش به کامیل مانع بروز دادن احساسش شد
یوشیرو :( بدو آماده شو ماشین اومده)
بعدش کاملا بی توجه به حضور کامیل در برای خودش باز کرد و سریع کفشاشو پوشید و رفت پایین
آسانسور نداشتن و طبقه پنجم براشون افتضاح بود
کامیل همونجا کونت. میتونست نره. نه. باید میرفت اگه نمیرفت یوشیرو حسابی کتکش میزد اما با این رفتاری که با اون داشت باید سرسنگین تر برخورد میکرد
تا جلوی در رفت اما وایساد و نگاهی به اطراف انداخت
دلش میخواست مثل فیلم ها یه پالتو داشته باشه تا تو مهمونی ها از شونه هاش دربیاره و به دست خدمتکار بده اما همچین چیزی نداشت
لب هاشو بهم چسبوند الان حداقل 22 سال سن داشت و چقد رویای برباد رفته
تو سینش... تو سینه ی قبرستون
بار دیگه به امید دیدن چیزی شبیه پالتو یا ژاکت خونه رو با چشماش گشت اما چیزی پیدا نکرد
پس با خدای سرد بیرون کنار اومد و پله ها رو پایین رفت
چکمه ها اذیتش میکردن چون اجازه حرکت زانو هارو نمیدادن
اما راهی جز تحمل کردن نداشت
به بدبختی که بود بلاخره پله هارو پایین اومد
یوشیرو صندلی جلو بغل راننده نشسته بود و وقتی کامیل سوار ماشین شد انگار داشتن درباره چیزی باهم صحبت میکردن
صحبتی که درباره فروختن کامیل و تماس کاکوچو بود.... اما کامیل که این رو نمیدونست
فقط به خودش گفت : ( پس همدیگه رو میشناسن…!!)
کامیل تنهایی تو صندلی عقب نشست و ماشین راه افتاد
کامیل احساس کرد راننده از آیینه جلوی ماشین زیاد بهش نگاه میکنه مخصوصا به بدنش اما چیزی نگفت از دوستای یوشیرو انتظار نمیرفت بخوان بهتر از اون باشن
بی توجه به نواهای خیره اون مرتیکه اینه رو از کیف دستیش برداشت و تو آینه به خودش نگاه کرد موهاش رو باز گذاشته بود و هیچ آرایشی رو چهرش نبود از بس گریه کرده بود مژه هاش بلند شده بودن و چشمای تیره تر از موهاش کم کم زیرشون قرمز میشد
لبهاش رو با دندون جوید تا لب سرخ و صورتیش بیرون بزنه و الحق که جواب داد
اینه رو بست و دوباره تو کیفش گذاشت
از خودش خسته بود دلش میخواست یه روز از خواب بیدار شه و ببینه آدمی جدیدیه
به جاده ها و خیابون های یوکوهاما خیره شد
یدفعه غم و سنگینی روی هوای ابری دلش نشست نمیدونست چرا هرچی بیشتر میگذشت استرس بیشتر میشد
به نیم رخ یوشیرو خیره شد
یوشیرو کاملا از بردش مطمئن بود اما کامیل از باختش میترسید
.. اگه ببازه چی؟
این سوالی بود که حتی از فک کردن بهش هم وحشت داشت
اوه بباره همون یزره پولی که کامیل نمیدونست از کجا گیر آورده رو هم میباخت
غرورش خورد میشد و هزارتا فکر دیگه
نمیدونست احساس میکرد به زودی دیگه هیچوقت یوشیرو رو نمیدید هرچند احساسش درست بود اما به خیال خودش قرار بود دیگه همدیگرو نبینن صرفا چون کازوتورا اجازه نمیداد
چون کامیل همیشه با خوی مهربون و محبت آمیز داداشش سروکار داشت
همون رویی که هیچوقت به کس دیگه ای نشون نداده بود
اما یوشیرو با بدترین و خشن ترین حالت بردار زنش آشنایی داشت
حقیت این بود که یوشیرو باید کیلومتر ها از کامیل فاصله داشته باشه اما فقط یه دلیل داشت که یوشیرو با کامیل ازدواج کرد
( بی کس و کار بودن کامیل! )
وقتی از بابای کامیل شنید که کازوتورا زندانه خوشحال شد و گفت که دیگه هیچوقت آزاد نمیشه اما کم کم از کامیل شنید که چطور با ذوق و شوق تعریف میکنه که برادرش بخاطر اعمال انسان دوستانه عفو خورده
میدونست کازوتورا شمشیر غلاف شده اش رو وقتی بیرون بیاد اولین نفر سر یوشیرو رو میزنه
حتی تصور کازوتورا هم باعث میشد یوشیرو به خودش بشاشه
حالا دیگه اجل مرگ دوهفته دیگه سر یوشیرو خراب میشد اما حداقل امشب از دست خواهر احمقش خلاص میشد و بعدهم از فرودگاه با این کشور خدافظی میکرد
حتی فکر اینکه یه روزی کازوتورا بر سرش خراب شه و به خون خواهی از خواهرش بلند شه باعث میشد بخواد به یه چیزی مشت بزنه
اما حالا هیچی دم دستش نبود و فقط کامیل روبروش ایستاده بود و دنیایی از خشم تو سینش تا خواست داد و بیداد کند و کینه اش رو سر کامیل خالی کنه زنگ در خورد
اول هیچکدوم واکنش نشون ندادن و بهم نگاه کردن
کامیل چشم ازش دزدید ازش دلخور شده بود اما یوشیرو اینو پای پررو بازیش نوشت
صدای زنگ در یه بار دیگه خورد و یوشیرو بلند داد زد
( آه لعنت بهت )
لحنش انقد سرد خشونت آمیز بود که کامیل به خودش لرزید
یوشیرو همیشه با کامیل با نهایت خشم و خشونت صحبت میکرد تا بتونه تا تد ممکن کامیل رو بترسونه
و کامیل همون دختری بود که تو گذشته حتی خشن ترین پسرای شهر هم با اون با ملایمت صحبت میکردم تا یوقت نترسه
چطوری اینجوری شد؟ این مرد....
با یدن مردی که پشت در وایساده بود راصی شد اما خشمش به کامیل مانع بروز دادن احساسش شد
یوشیرو :( بدو آماده شو ماشین اومده)
بعدش کاملا بی توجه به حضور کامیل در برای خودش باز کرد و سریع کفشاشو پوشید و رفت پایین
آسانسور نداشتن و طبقه پنجم براشون افتضاح بود
کامیل همونجا کونت. میتونست نره. نه. باید میرفت اگه نمیرفت یوشیرو حسابی کتکش میزد اما با این رفتاری که با اون داشت باید سرسنگین تر برخورد میکرد
تا جلوی در رفت اما وایساد و نگاهی به اطراف انداخت
دلش میخواست مثل فیلم ها یه پالتو داشته باشه تا تو مهمونی ها از شونه هاش دربیاره و به دست خدمتکار بده اما همچین چیزی نداشت
لب هاشو بهم چسبوند الان حداقل 22 سال سن داشت و چقد رویای برباد رفته
تو سینش... تو سینه ی قبرستون
بار دیگه به امید دیدن چیزی شبیه پالتو یا ژاکت خونه رو با چشماش گشت اما چیزی پیدا نکرد
پس با خدای سرد بیرون کنار اومد و پله ها رو پایین رفت
چکمه ها اذیتش میکردن چون اجازه حرکت زانو هارو نمیدادن
اما راهی جز تحمل کردن نداشت
به بدبختی که بود بلاخره پله هارو پایین اومد
یوشیرو صندلی جلو بغل راننده نشسته بود و وقتی کامیل سوار ماشین شد انگار داشتن درباره چیزی باهم صحبت میکردن
صحبتی که درباره فروختن کامیل و تماس کاکوچو بود.... اما کامیل که این رو نمیدونست
فقط به خودش گفت : ( پس همدیگه رو میشناسن…!!)
کامیل تنهایی تو صندلی عقب نشست و ماشین راه افتاد
کامیل احساس کرد راننده از آیینه جلوی ماشین زیاد بهش نگاه میکنه مخصوصا به بدنش اما چیزی نگفت از دوستای یوشیرو انتظار نمیرفت بخوان بهتر از اون باشن
بی توجه به نواهای خیره اون مرتیکه اینه رو از کیف دستیش برداشت و تو آینه به خودش نگاه کرد موهاش رو باز گذاشته بود و هیچ آرایشی رو چهرش نبود از بس گریه کرده بود مژه هاش بلند شده بودن و چشمای تیره تر از موهاش کم کم زیرشون قرمز میشد
لبهاش رو با دندون جوید تا لب سرخ و صورتیش بیرون بزنه و الحق که جواب داد
اینه رو بست و دوباره تو کیفش گذاشت
از خودش خسته بود دلش میخواست یه روز از خواب بیدار شه و ببینه آدمی جدیدیه
به جاده ها و خیابون های یوکوهاما خیره شد
یدفعه غم و سنگینی روی هوای ابری دلش نشست نمیدونست چرا هرچی بیشتر میگذشت استرس بیشتر میشد
به نیم رخ یوشیرو خیره شد
یوشیرو کاملا از بردش مطمئن بود اما کامیل از باختش میترسید
.. اگه ببازه چی؟
این سوالی بود که حتی از فک کردن بهش هم وحشت داشت
اوه بباره همون یزره پولی که کامیل نمیدونست از کجا گیر آورده رو هم میباخت
غرورش خورد میشد و هزارتا فکر دیگه
نمیدونست احساس میکرد به زودی دیگه هیچوقت یوشیرو رو نمیدید هرچند احساسش درست بود اما به خیال خودش قرار بود دیگه همدیگرو نبینن صرفا چون کازوتورا اجازه نمیداد
- ۱۷۳
- ۱۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط