For the last time–p7

For the last time–p7
برای اخرین بار
[هنوز تو همون فلش بکیم]
[سه هفته بعد]
جونگکوک ویو
سه هفته گذشته ازون اتفاق حال دخترا بهتر شده من تو این سه هفته اصلا خونه نرفتم همینطور تهیونگ و کلا جواب تماسای هیچکسم نمیدادم بیست و چهاری بالای سر دخترا بودیم جاسمین گفت ممکنه امروز مرخص بشن بستگی به حالشون داره
تو همین فکرا بودم که با صدای گوشیم رشته ی افکارم پاره شد مامانم بود بزا جوابشو بدم حتما نگران شده
«شروع مکالمه»
جونگکوک : الو مامان
م.ج : الو پسرم جونگکوک حالت خوبه؟کجایی ؟
جونگکوک : مامان خالم خوبه من بیمارستانم
م.ج : بیمارستان؟ کوک پسرم چی شده
جونگکوک : عام راستش عمارت اتیش گرفته بود دخترا هم اونجا بودن
ماهم الان پیششونیم
م.ج : حالشون خوبه؟
جونگکوک : اره خوبن ... عام مامان من باید برم بعد بهت زنگ میزنم
م.ج : پاسه پسرم فعلا خدافظ
جونگکوک : خدافظ
«پایان مکالمه»
فک کردم مامان قط میکنه واسه همین قط نکردم که احساس کردم صدایی از گوشی میاد
گوشی گذاشتم کنار گوشم
م.ج : هوم پس نقشه جواب داد اون عمارت اتیش گرفت ولی اون افریته نمرد چرا جنا نمرد هوم یه نقشه دیگه لازمه من اونو حتما میکشم
بعد حرفای مامان سریع قط کردم حالم بد شد
یعنی چی مامانم کسی که همیشه فک میکردم پشتمه الان میخواد جون کسی که با تمام وجود دوسش دارمو بگیره باورم نمیشه «بغض» مامانم اخه ... دیگه شرم میکنم بهش بگم مادر
تهیونگ : هی کوک حالت خوبه
جونگکوک : نه ته اصن خوب نیستم
تهیونگ : چی شده داداش؟
جونگکوک تمام ماجرارو براش تعریف کردم
تهیونگ : برو باهاشون حرف بزن باهاشون رو راست باش هرچی تو دلته بهشون بگو باشه
جونگکوک : اوهوم بهشون همچیو میگم دیگه صبر منم حدی داره
تهیونگ : من حواسم به به دخترا هست تو برو
جونگکوک : گامساهام نیدا (ممنون)
.
.
.
جونگکوک بعد ربع ساعت رسید خونشون
سریع وارد حیاط عمارت شد و وقتی رسید به در با شتاب درو باز کرد
هرکی تو خونه بود تنش به لرزه افتاد و همه رفتن سمت در
جونگکوک : هوانگ مینا «عربده»
(م.ج رو مینویسم مینا)
مینا : جونگکوک پسرم چ..چی شده
جونگکوک : دیگه اسم منو به زبونت نیار به من نگو پسرم «داد»
گوک دو (بابا ی کوک) : چیشده چرا داد میزنی؟
دیدگاه ها (۰)

ادامه

For the last time –p8برای اخرین بارجونگکوک ویو سریع ازون جا ...

ادامه

For the last time p6برای اخرین بارتهیونگ ویو:وقتی رسیدیم بیش...

فیک تهیونگ

" مکالمه "لیا : الو کوک : سلام خوبی ؟لیا : آره مرسی تو خوبی ...

رمان خون‌آشام من پارت ۴ته : اوو راس میگی خب بگو با دوستم رفت...

رمان :«پسر عموی جذابم»part:10ویو «علی»از دانشگاه اومدم خونه ...

True Love①⑦لیا: خبری نشد؟ م: نه نشد.. ا/ت هم نمیدونست لیا: پ...

#نفرتی_عاشقانه𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟏ویو جونگکوکتو خونه نشسته بودم و به تلویز...

خلاصه رمان « مادر ا/ت از پدر ا/ت جداشه و قرای با کسی ازدواج ...

『روانی عاشق』𝑷𝒂𝒓𝒕_𝟒𝟖هردوشون چند لحظه فقط به هم نگاه کردن. همو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط