فریب
ᴅᴇᴄᴇɪᴛ
فـریـبــ
ᵖᵃʳᵗ-²⁴
همونطور تو فکر پله ها رو بالا میرفت و حتی اگه با مخ میخورد زمین هم متوجه نمیشد.
رفت تو اتاقش و درو بست و رو تخت نشست.
مدام بهش فکر میکرد نمیتونست از فکر کاری که جونگکوک کرده بود در بیاد.
یهو بلند شد و رفت جلو آینه، پیشونیش رو نگاه کرد که کمی قرمز و کبود شده بود. آروم لمسش کرد.
با لمس کردنش یاد همون حسی که جونگکوک بهش منتقل کرده بود میوفتاد.
چشماشو بست و عمیق رفت تو فکرو بعد چند دقیقه بازشون کرد.
اخم کرد." خیله خب حالا انگار چیشده"
و رفت خودشو رو تخت انداخت، ولی خودشو قانع کرد تا فقط یبار دیگه بهش فکر کنه.
چشماشو بست و با لبخند تو ذهنش مرورش کرد:
' تا خواست از در اتاق خارج بشه دست جونگکوک مچ دستش رو احاطه کرد و اونو کشید سمت خودش و عمیق بهش خیره شد. بعد از چند ثانیه مکث گفت:" ممنون ..بابت همهی کارایی که امروز کردی"
هنوز نگاهش میکرد و اصلا نشنید که داهی چیزی گفت یا نه که نگاهش سمت پیشونیش رفت.
موهاشو کنار زد و نگاهی بهش انداخت.
دوتا انگشتش رو سمت لبش برد، بوسه ای بهش زد و همون انگشتا رو روی زخم پیشونی داهی گذاشت... '
چشماشو باز کرد و بلند شد، دستی به صورتش کشید و چند بار به صورتش زد تا به خودش بیاد." دخترهی ندید پدید"
و بلند شد و سمت کیفش رفت." یه عالمه کار دارم"
کل شب فقط ۳ ساعت خوابیده بود و حالا باید با این وضع کنار میومد و میرفت شرکت.
دوش گرفت و آماده شد و فقط سر و صورتش رو مرتب کرد؛ ادکلنش رو زد و نگاهی به ساعت که هفت صبح رو نشون میداد کرد.
__________
هنوز هیچ کسی تو شرکت نبود.
پشت اتاق جونگکوک ایستاده بود و شک داشت که شاید نباشه.
از لای در که نیمه باز بود نگاه کرد و مطمئن شد که هست.
پشت میزش نشسته بود و توی لپ تاپ غرق بود، اخمی رو پیشونیش بود که نشانگر تمرکز بالاش بود.
با اینکه اصلا دلش نمیخواس قدمی عقب رفت که مبادا مچش رو موقعه دید زدنش بگیره خواست بره داخل، صدای جونگکوک که انگار با گوشی حرف میزد نگهش داشت:" 'جیمین' به کمکت نیاز دارم..."
نظراتتون خوشحالم میکنه🙂(اجباریه🔪)
#BTS #bts #ARMY #army #Namjoon #Seokjin #Yoongi #Heosok #Jimin #Teahyung #Jungkook
#jungkook #fake #novel #fake_jungkook #vibe
#بی_تی_اس #آرمی #نامجون #جین #شوگا #جیهوپ #جیمین #تهیونگ #جونگکوک #فیک #رمان #وایب
فـریـبــ
ᵖᵃʳᵗ-²⁴
همونطور تو فکر پله ها رو بالا میرفت و حتی اگه با مخ میخورد زمین هم متوجه نمیشد.
رفت تو اتاقش و درو بست و رو تخت نشست.
مدام بهش فکر میکرد نمیتونست از فکر کاری که جونگکوک کرده بود در بیاد.
یهو بلند شد و رفت جلو آینه، پیشونیش رو نگاه کرد که کمی قرمز و کبود شده بود. آروم لمسش کرد.
با لمس کردنش یاد همون حسی که جونگکوک بهش منتقل کرده بود میوفتاد.
چشماشو بست و عمیق رفت تو فکرو بعد چند دقیقه بازشون کرد.
اخم کرد." خیله خب حالا انگار چیشده"
و رفت خودشو رو تخت انداخت، ولی خودشو قانع کرد تا فقط یبار دیگه بهش فکر کنه.
چشماشو بست و با لبخند تو ذهنش مرورش کرد:
' تا خواست از در اتاق خارج بشه دست جونگکوک مچ دستش رو احاطه کرد و اونو کشید سمت خودش و عمیق بهش خیره شد. بعد از چند ثانیه مکث گفت:" ممنون ..بابت همهی کارایی که امروز کردی"
هنوز نگاهش میکرد و اصلا نشنید که داهی چیزی گفت یا نه که نگاهش سمت پیشونیش رفت.
موهاشو کنار زد و نگاهی بهش انداخت.
دوتا انگشتش رو سمت لبش برد، بوسه ای بهش زد و همون انگشتا رو روی زخم پیشونی داهی گذاشت... '
چشماشو باز کرد و بلند شد، دستی به صورتش کشید و چند بار به صورتش زد تا به خودش بیاد." دخترهی ندید پدید"
و بلند شد و سمت کیفش رفت." یه عالمه کار دارم"
کل شب فقط ۳ ساعت خوابیده بود و حالا باید با این وضع کنار میومد و میرفت شرکت.
دوش گرفت و آماده شد و فقط سر و صورتش رو مرتب کرد؛ ادکلنش رو زد و نگاهی به ساعت که هفت صبح رو نشون میداد کرد.
__________
هنوز هیچ کسی تو شرکت نبود.
پشت اتاق جونگکوک ایستاده بود و شک داشت که شاید نباشه.
از لای در که نیمه باز بود نگاه کرد و مطمئن شد که هست.
پشت میزش نشسته بود و توی لپ تاپ غرق بود، اخمی رو پیشونیش بود که نشانگر تمرکز بالاش بود.
با اینکه اصلا دلش نمیخواس قدمی عقب رفت که مبادا مچش رو موقعه دید زدنش بگیره خواست بره داخل، صدای جونگکوک که انگار با گوشی حرف میزد نگهش داشت:" 'جیمین' به کمکت نیاز دارم..."
نظراتتون خوشحالم میکنه🙂(اجباریه🔪)
#BTS #bts #ARMY #army #Namjoon #Seokjin #Yoongi #Heosok #Jimin #Teahyung #Jungkook
#jungkook #fake #novel #fake_jungkook #vibe
#بی_تی_اس #آرمی #نامجون #جین #شوگا #جیهوپ #جیمین #تهیونگ #جونگکوک #فیک #رمان #وایب
- ۱۶.۸k
- ۱۴ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط