نویسنده آوین | 그녀는 내 거야
نویسنده آوین | 그녀는 내 거야
پارت²² | کلکلهای شبِ اول
به محض اینکه صدای کشیده شدنِ آخرین سانتِ زیپ شنیده شد، «ات» انگار که به برق زده باشه، با عجله از جونکوک فاصله گرفت. صورتش از شدتِ خجالت چنان گل انداخته بود که حتی زیرِ نورِ ملایمِ اتاق هم کاملاً مشخص بود. بدون اینکه حتی جرئت کنه نگاهی به چشمهای جونکوک بیندازه، با قدمهای تند و نامنظم به سمت حمام دوید و در را پشت سرش بست.
توی حمام، در حالی که تکیهاش را به درِ سرد داده بود، نفسهایش را با شدت بیرون میداد. جلوی آینه ایستاد و با خودش زمزمه کرد: «آفرین ات! واقعاً که! یعنی نمیتونستی یه بارِ ساده، بدونِ اینکه خودت رو تو دردسر بندازی، از پسِ یه زیپ بربیای؟ واقعاً که بیعرضهای!» او با خودش کلکل میکرد و سعی داشت ضربان قلبِ وحشیانهاش را آرام کند.
بعد از مدتی که کمی آرام شد، لباسهای راحتیِ نرم و کوتاهی را پوشید و با موهای کمی نمدار، در حالی که سعی میکرد خودش را عادی نشان دهد، از حمام بیرون آمد.
اما با ورود به اتاق، دوباره خشکش زد.
جونکوک، برخلاف انتظار او، اصلاً منتظرِ نشستنِ روی صندلی نبود. او با یک شلوار راحتیِ تیره، در حالی که بالاتنهی کاملاً لخت و عضلانیاش زیر نورِ ملایمِ آباژور میدرخشید، روی تخت دراز کشیده بود و با بیخیالی به سقف نگاه میکرد.
ات که از شدتِ خجالت دوباره گونههاش سرخ شده بود، ایستاد و با اخمِ مصنوعی (که سعی داشت جدی به نظر برسد) گفت: « یعنی واقعاً فکر کردی اینجا هتلِ پباییه که هر وقت دلت خواست، همینجوری لخت و بیخیال بیای روی تخت؟ یه ذره به من احترام بزار!»
جونکوک، بدون اینکه حتی ذرهای از جابجاییِ موقعیتش ناراحت شود، نیمخیز شد و نگاهی به او انداخت. لبخندِ کج و معروفی روی لبهایش نشست. «احترام؟ ات، ما الان دیگه توی خونهی خودمونیم. در ضمن، من همیشه همینجوری میخوابم. عادت دارم، چیزی نیست که بخوای براش گزارش بنویسی.»
ات که از این بیخیالیِ جونکوک کلافه شده بود، دستهایش را به کمر زد و با لحنی که سعی میکرد طلبکارانه باشد، گفت: «خب! خیلی خب! وقتی عادت داری همینجوری لخت باشی، پس من کجا بخوابم؟ میخوای منم مثلِ تو بیخیال باشم و همینجوری بیام؟»
جونکوک با خندهی کوتاهی که انگار از تهِ دلش بود، به فضای خالیِ کنار خودش روی تخت اشاره کرد. «همینجا. کنارِ من. یا اگر خیلی گیر داری، میتونی روی اون صندلیِ راحتیِ گوشهی اتاق بخوابی، ولی فکر نکن اجازه میدم از این اتاق بری بیرون.»
ات با نهمو اخمش گفت: «همیشه همینقدر رو مخی؟»
جونکوک که حالا کاملاً به سمت او چرخیده بود، با نگاهی که دوباره همان جادویِ همیشگی را داشت، گفت: «فقط وقتی که با تو سر و کله میزنم. حالا بیا اینجا، قبل از اینکه تصمیم بگیری واقعاً بری روی اون صندلیِ سفت.»
ات چشم غوره ای بهش رفت،بعد سمت کمد ها رفت، یکی یکی کمد هارو گشت، بلاخره انگار چیزی که میخواستم پیدا کرد، چندتا بالشت از کمد بیرون اورد، جونکوک با تعجب به کارهاش نگاه میکرد: « چیکار میکنی؟ » به سمت تخت رفت. بالشت هارو وسط تخت گذاشت و دیواری وسط خودشون درست کرد: « حالا خب شد، شب بخیر آقای رومخ »
و بعد طرف دیگه به تخت خوابید، جونکوک تک خنده ای کرد و گفت: « شب بخیر خانم غرغرو »
پارت²² | کلکلهای شبِ اول
به محض اینکه صدای کشیده شدنِ آخرین سانتِ زیپ شنیده شد، «ات» انگار که به برق زده باشه، با عجله از جونکوک فاصله گرفت. صورتش از شدتِ خجالت چنان گل انداخته بود که حتی زیرِ نورِ ملایمِ اتاق هم کاملاً مشخص بود. بدون اینکه حتی جرئت کنه نگاهی به چشمهای جونکوک بیندازه، با قدمهای تند و نامنظم به سمت حمام دوید و در را پشت سرش بست.
توی حمام، در حالی که تکیهاش را به درِ سرد داده بود، نفسهایش را با شدت بیرون میداد. جلوی آینه ایستاد و با خودش زمزمه کرد: «آفرین ات! واقعاً که! یعنی نمیتونستی یه بارِ ساده، بدونِ اینکه خودت رو تو دردسر بندازی، از پسِ یه زیپ بربیای؟ واقعاً که بیعرضهای!» او با خودش کلکل میکرد و سعی داشت ضربان قلبِ وحشیانهاش را آرام کند.
بعد از مدتی که کمی آرام شد، لباسهای راحتیِ نرم و کوتاهی را پوشید و با موهای کمی نمدار، در حالی که سعی میکرد خودش را عادی نشان دهد، از حمام بیرون آمد.
اما با ورود به اتاق، دوباره خشکش زد.
جونکوک، برخلاف انتظار او، اصلاً منتظرِ نشستنِ روی صندلی نبود. او با یک شلوار راحتیِ تیره، در حالی که بالاتنهی کاملاً لخت و عضلانیاش زیر نورِ ملایمِ آباژور میدرخشید، روی تخت دراز کشیده بود و با بیخیالی به سقف نگاه میکرد.
ات که از شدتِ خجالت دوباره گونههاش سرخ شده بود، ایستاد و با اخمِ مصنوعی (که سعی داشت جدی به نظر برسد) گفت: « یعنی واقعاً فکر کردی اینجا هتلِ پباییه که هر وقت دلت خواست، همینجوری لخت و بیخیال بیای روی تخت؟ یه ذره به من احترام بزار!»
جونکوک، بدون اینکه حتی ذرهای از جابجاییِ موقعیتش ناراحت شود، نیمخیز شد و نگاهی به او انداخت. لبخندِ کج و معروفی روی لبهایش نشست. «احترام؟ ات، ما الان دیگه توی خونهی خودمونیم. در ضمن، من همیشه همینجوری میخوابم. عادت دارم، چیزی نیست که بخوای براش گزارش بنویسی.»
ات که از این بیخیالیِ جونکوک کلافه شده بود، دستهایش را به کمر زد و با لحنی که سعی میکرد طلبکارانه باشد، گفت: «خب! خیلی خب! وقتی عادت داری همینجوری لخت باشی، پس من کجا بخوابم؟ میخوای منم مثلِ تو بیخیال باشم و همینجوری بیام؟»
جونکوک با خندهی کوتاهی که انگار از تهِ دلش بود، به فضای خالیِ کنار خودش روی تخت اشاره کرد. «همینجا. کنارِ من. یا اگر خیلی گیر داری، میتونی روی اون صندلیِ راحتیِ گوشهی اتاق بخوابی، ولی فکر نکن اجازه میدم از این اتاق بری بیرون.»
ات با نهمو اخمش گفت: «همیشه همینقدر رو مخی؟»
جونکوک که حالا کاملاً به سمت او چرخیده بود، با نگاهی که دوباره همان جادویِ همیشگی را داشت، گفت: «فقط وقتی که با تو سر و کله میزنم. حالا بیا اینجا، قبل از اینکه تصمیم بگیری واقعاً بری روی اون صندلیِ سفت.»
ات چشم غوره ای بهش رفت،بعد سمت کمد ها رفت، یکی یکی کمد هارو گشت، بلاخره انگار چیزی که میخواستم پیدا کرد، چندتا بالشت از کمد بیرون اورد، جونکوک با تعجب به کارهاش نگاه میکرد: « چیکار میکنی؟ » به سمت تخت رفت. بالشت هارو وسط تخت گذاشت و دیواری وسط خودشون درست کرد: « حالا خب شد، شب بخیر آقای رومخ »
و بعد طرف دیگه به تخت خوابید، جونکوک تک خنده ای کرد و گفت: « شب بخیر خانم غرغرو »
- ۱۹۱
- ۰۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط