یه بار نزديکي هاي ونک تو يه ترافيک بدجور گير کرده بودم

یه بار نزديکي هاي ونک تو يه ترافيک بدجور گير کرده بودم
يهو انداختم تو يه کوچه فرعي و گازش رو گرفتم
ملت هم خيال کردن من بلدم مثل اسب راه افتادندنبال من!
يکم اينور اونور پيچيدم آخر خوردم به بن بست
خيلي ريلکس ماشين رو تهه کوچه پارک کردم رفتم
تا نيم ساعت بعد اون ماشينها داشتن سر و ته ميکردن که ازکوچه در بيان
❤♡❤♡❤❤♡❤♡❤
دیدگاه ها (۵)

•┄┄┅┄✧📒🌤✧┄┅┄┄•• #گوسفند_منه🐏🌼 •• #Part_10_همین خیابونِ شرکت؟...

رمان

سناریو مایکی {جنگل چشمات} پارت دواونشب بود تونشبی که شیسه و...

part61. . یونجون چشماشو بست و آه عمیقی کشید فلش بک*با رسیدن ...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 186♡⁠。⁠)⁩نفسش ر...

Enemys Embrsce [ part ۳۴ ]

یک سگ زیادی ولگرد

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط