سکوت 🖤🥀

سکوت 🖤🥀

𓆩 پــارت بیست‌وهشتم 𓆪 🖤🥀

اسما به عکس خیره مانده بود.

ـ «آخرین باری که مادرم رو دیدم؟»

مرد سرش را تکان داد.

ـ «آره.»

اسما به تصویر نگاه کرد.

دختری کوچک کنار زنی ایستاده بود.

اما یک چیز عجیب بود.

دختر داخل عکس...

خودِ اسما نبود.

سارا نزدیک‌تر رفت.

ـ «این دختر کیه؟»

پدر اسما آرام گفت:

ـ «خواهرته.»

اسما با ناباوری به او نگاه کرد.

ـ «من... خواهر دارم؟»

ـ «داشتی.»

یون ناگهان گفت:

ـ «بابا، دیگه کافیه.»

ـ «نه یون. وقتشه همه‌چیز رو بفهمه.»

اسما با صدای لرزان پرسید:

ـ «چی سرش اومد؟»

پدرش جواب نداد.

مرد ناشناس گفت:

ـ «اون شب، مادرت سعی کرد هر دوتون رو نجات بده.»

اسما پرسید:

ـ «هر دوتامون؟»

ـ «تو و خواهرت.»

سکوت سنگینی افتاد.

ـ «اما فقط یکی از شما زنده موند.»

اسما قدمی عقب رفت.

ـ «نه...»

یون به سمتش رفت.

ـ «اسما، گوش کن...»

ـ «تو می‌دونستی؟»

یون چیزی نگفت.

اسما با اشک گفت:

ـ «تو درباره‌ی خواهرم هم می‌دونستی؟»

ـ «آره.»

ـ «چرا؟!»

ـ «چون قول داده بودم ازت محافظت کنم.»

اسما سرش را تکان داد.

ـ «همه‌تون همینو می‌گین... محافظت.»

مرد ناشناس آرام خندید.

ـ «ولی هنوز یه چیز رو نمی‌دونی.»

اسما نگاهش کرد.

ـ «چی؟»

مرد گوشی‌اش را دوباره روشن کرد.

این بار تصویر دوربین امنیتی بود.

تصویر مربوط به همان شب.

اسما با دقت به صفحه نگاه کرد.

چند نفر در تصویر بودند.

مادرش...

پدرش...

یون...

و خودش.

اما چند ثانیه بعد، فرد دیگری وارد تصویر شد.

اسما با دیدنش خشکش زد.

ـ «اون...»

نامجون جلو آمد.

ـ «کیه؟»

اسما با صدای لرزان گفت:

ـ «این آدم رو می‌شناسم.»

همه به او نگاه کردند.

اسما آرام ادامه داد:

ـ «هر روز می‌بینمش.»

یون با نگرانی پرسید:

ـ «کیه؟»

اسما به تصویر اشاره کرد.

ـ «معلم مدرسه‌م.» 🖤🥀
دیدگاه ها (۰)

سکوت 🖤🥀𓆩 پــارت بیست‌ونهم 𓆪 🖤🥀اسما هنوز به تصویر خیره بود.ـ ...

سکوت 🖤🥀𓆩 پــارت سی‌ام 𓆪 🖤🥀اسما به عکس خیره مانده بود.ـ «یعنی...

سکوت 🖤🥀𓆩 پــارت بیست‌وهفتم 𓆪 🖤🥀اسما به صفحه‌ی خاموش گوشی خیر...

سکوت 🖤🥀𓆩 پــارت بیست‌وششم 𓆪 🖤🥀تاریکی همه‌جا را گرفته بود.ـ «...

سکوت 🖤🥀𓆩 پــارت بیست‌وچهارم 𓆪 🖤🥀اسما نفسش بند آمده بود.ـ «با...

سکوت🖤🥀𓆩 پــارت نــوزدهــم 𓆪 🖤🥀یون برای چند ثانیه هیچ حرفی نز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط