تقاص عشق/ فصل ۲ / part ۱۰۳
تقاص عشق/ فصل ۲ / part ۱۰۳
به بیمارستان رسیدن هر دو از ماشین پیاده شدن به سمته بیمارستان رفتن یهو جیمین ایستاد اونجی برگشت و گفت
اونجی : بریم هیونگ
جیمین : دسته گل رو یادم رفت
اونجی : هیونگ خواستگاری که نمیریم
جیمین : تو برو رویه اون نیم کت بشین و با اون یارو هم تماس بگیر که میری پیشش
اونجی اخمی کرد و گفت
اونجی : هیونگ اینجوری بهش نگو
جیمین : من دیگه چیزی بهت نمیگم
جیمین با بدو سوار ماشین شد و رفت اونجی سمته نیم کت رفت و روش نشست گوشی اش را برداشت و شماره یونگی رو گرفت بعد از چند بوق جواب داد
یونگی : آلو اونجی
اونجی: میخواستم حاله خواهرت رو بپرسم چطوره خوبه
یونگی : آره یکم خوبه فردا مرخص میشه
اونجی : من الان میام یه سر بهش بزنم
یونگی : الان تو اینجای تو بیمارستان
اونجی : نه نه یکم بعد میام
یونگی : خیلی خوبه منتظرتم
اونجی : باشه
گوشی را قطع کرد و گذاشت تو کیف اش
اونجی : اوففف هیونگ ببین مجبورم کردی دروغ بگم
زمان کوتاهی گذشت ماشین جیمین ایستاد و ازش پیاده شد دست گل زیبایی دست اش بود گرفت سمته اونجی
جیمین : اینم بگیر
اونجی : خیلی خوشگله
جیمین و اونجی وارده بیمارستان شدن و سمته اتاق ات رفتن جلوی اتاق ایستاده بودن اونجی نمی رفت داخل
جیمین : برو دیگه
اونجی : نه هیونگ نمیتونم
جیمین دست هاشو گذاشت رویه شونه های اونجی و روش برگردوند سمته در و هولش داد خودش سریه رفت کنار دیوار قائم شد یهو در باز شد و اونجی افتاد تو بغل یونگی اونجی سریع ازش دور شد و گفت
اونجی : م معذرت میخوام
یونگی : اشکالی نداره بیا داخل
دست اونجی رو گرفت و وارده اتاق شدن جیمین با نگاه های عصبی با خودش زمزمه کرد
جیمین : عو*ضی چطور جرعت ... چی دارم میگم اونا قراره باهم ازدواج کنن
ات رویه تخت دراز کشیده بود و کم کم چشم هایش به خواب میرفتن با دیدن اونجی رویه تخت نشست
اونجی : دراز بکش
ات : مشکلی نیست
اونجی گل ها و شیرینی ها رو داد دسته یونگی خودش کناره ات نشست
اونجی : من پارک اونجی هستم شاید منو بشناسی
ات بغض کرد و با بغضی که تو گلوش بود گفت
ات : می شناسم خواهر جیمین
اونجی : میتونی زندگی جدیدی رو شروع کنی
دستشو گذاشت رویه شکم ات و با لبخند گفت
اونجی : فقط بخاطر بچت باید قوی بمونی اون امید زندگیت میشه میدونی قبل از اینکه خبر دار بشم حاملم من امیدی به زندگی نداشتم اما بعد از اینکه فهمیدم حاملم زنگ زندگیم پر رنگ تر شد امیدم بیشتر شد توهم اینجوری میشی
ات نگاش رو انداخت پایین اونجی دستشو گرفت و اون رو بغل کرد ات که احساس خواهر بزرگی رو روش میکرد ات هم بغلش کرد اونجی ات رو از خودش جدا کرد و گفت
اونجی : بخواب حالت خوب میشه
ات رویه تخت دراز کشید و بلافاصله که چشم هایش را بست خوابش برد ..
به بیمارستان رسیدن هر دو از ماشین پیاده شدن به سمته بیمارستان رفتن یهو جیمین ایستاد اونجی برگشت و گفت
اونجی : بریم هیونگ
جیمین : دسته گل رو یادم رفت
اونجی : هیونگ خواستگاری که نمیریم
جیمین : تو برو رویه اون نیم کت بشین و با اون یارو هم تماس بگیر که میری پیشش
اونجی اخمی کرد و گفت
اونجی : هیونگ اینجوری بهش نگو
جیمین : من دیگه چیزی بهت نمیگم
جیمین با بدو سوار ماشین شد و رفت اونجی سمته نیم کت رفت و روش نشست گوشی اش را برداشت و شماره یونگی رو گرفت بعد از چند بوق جواب داد
یونگی : آلو اونجی
اونجی: میخواستم حاله خواهرت رو بپرسم چطوره خوبه
یونگی : آره یکم خوبه فردا مرخص میشه
اونجی : من الان میام یه سر بهش بزنم
یونگی : الان تو اینجای تو بیمارستان
اونجی : نه نه یکم بعد میام
یونگی : خیلی خوبه منتظرتم
اونجی : باشه
گوشی را قطع کرد و گذاشت تو کیف اش
اونجی : اوففف هیونگ ببین مجبورم کردی دروغ بگم
زمان کوتاهی گذشت ماشین جیمین ایستاد و ازش پیاده شد دست گل زیبایی دست اش بود گرفت سمته اونجی
جیمین : اینم بگیر
اونجی : خیلی خوشگله
جیمین و اونجی وارده بیمارستان شدن و سمته اتاق ات رفتن جلوی اتاق ایستاده بودن اونجی نمی رفت داخل
جیمین : برو دیگه
اونجی : نه هیونگ نمیتونم
جیمین دست هاشو گذاشت رویه شونه های اونجی و روش برگردوند سمته در و هولش داد خودش سریه رفت کنار دیوار قائم شد یهو در باز شد و اونجی افتاد تو بغل یونگی اونجی سریع ازش دور شد و گفت
اونجی : م معذرت میخوام
یونگی : اشکالی نداره بیا داخل
دست اونجی رو گرفت و وارده اتاق شدن جیمین با نگاه های عصبی با خودش زمزمه کرد
جیمین : عو*ضی چطور جرعت ... چی دارم میگم اونا قراره باهم ازدواج کنن
ات رویه تخت دراز کشیده بود و کم کم چشم هایش به خواب میرفتن با دیدن اونجی رویه تخت نشست
اونجی : دراز بکش
ات : مشکلی نیست
اونجی گل ها و شیرینی ها رو داد دسته یونگی خودش کناره ات نشست
اونجی : من پارک اونجی هستم شاید منو بشناسی
ات بغض کرد و با بغضی که تو گلوش بود گفت
ات : می شناسم خواهر جیمین
اونجی : میتونی زندگی جدیدی رو شروع کنی
دستشو گذاشت رویه شکم ات و با لبخند گفت
اونجی : فقط بخاطر بچت باید قوی بمونی اون امید زندگیت میشه میدونی قبل از اینکه خبر دار بشم حاملم من امیدی به زندگی نداشتم اما بعد از اینکه فهمیدم حاملم زنگ زندگیم پر رنگ تر شد امیدم بیشتر شد توهم اینجوری میشی
ات نگاش رو انداخت پایین اونجی دستشو گرفت و اون رو بغل کرد ات که احساس خواهر بزرگی رو روش میکرد ات هم بغلش کرد اونجی ات رو از خودش جدا کرد و گفت
اونجی : بخواب حالت خوب میشه
ات رویه تخت دراز کشید و بلافاصله که چشم هایش را بست خوابش برد ..
- ۱۹.۲k
- ۱۶ اسفند ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط