- part 4.
- نیلوفر رستگار هستم، خبرنگار.
دندونامو روی هم ساییدم، چرا باید این همه نشونه و شباهت دریافت کنم؟ خدایا، واقعا فکر میکنی مخلوقاتت از آهن درست شدن که در برابر این همه درد و بدبختی تاب بیارن؟
نگاهی به چهره اش انداختم و سری تکون دادم.
- میخواستم در رابطه با پرونده مختومه شده قتل اون پسر بچه هش..
- لطفا برید سر اصل مطلب خانم رستگار.
تحمل موندن کنار کسی که شباهت عجیبی به آیلین داشت رو نداشتم. میخواستم هرچه زودتر از اوجا فرار کنم و درمورد این ناامیدی و سرافکندگیم فکر کنم. که شاید چرا!
از حرفم تعجب کرد و گره اخمش رو محکم تر کرد و ادامه داد.
- یسری اطلاعات در مورد اون پرونده پیدا شده و اینکه شما بی اعتنا از کنار اون مدارک گذر کردین واقعا بحث برانگیزه، شاید بهتر باشه کیفیت کارتون رو بالاتر ببرید.
ابرویی بالا انداختم و کمی به سمتش متمایل شدم.
- که اینطور، میتونم بپرسم چجور مدارکی؟
- خیر.
پوزخندی گوشه لبم نشوندم و ادامه دادم.
- پس الان شما چرا اینجایید ؟
نفس عمیقی کشید و تکونی تو جاش خورد، نگاهی به ناخنای مانیکور شدش کرد و گفت:
- برای اینکه تو تکمیل این پرونده بهتون کمک کنم.
دقیق نگاهش کردم و حرکاتش و زیر نظر گرفتم، بوهای خوبی به مشامم نمیخورد.
- اونوقت چرا اصرار دارید برای باز کردن مجدد پرونده اقدام کنید.
- چون قاتل این پرونده خواهر زاده ی منم کشته.
با تعجب خیره شدم بهش، یعنی میدونست طرف کیه؟.
- چرا الان؟ اگه خبر داشتید چرا از همون اول نیومدین و به ما نگفتید.
با حرص خنده ی کوتاهی کرد و گفت :
- چون مطمئن نبودم.
سری تکون دادم و بعد مکث کوتاهی داد زدم:
- عباسی .
بعد چند ثانیه در باز شد و وارد شد، احترام نظامی گذاشت و گفت :
- بله قربان.
- این خانم و ببر برای ثبت اظهارات، بعدش هم برگرد اینجا کارت دارم.
- چشم قربان، بفرمایید خانم.
از روی مبل بلند شد و اروم از در بیرون رفتن، سرم رو بین دستام گرفتم و گیج گاهم رو ماساژ دادم از سر درد زیاد نبض میزد و این حالم رو دگرگون میکرد.
اخر این پرونده به کجا ختم میشه؟ مضنون چه ارتباطی با نیلوفر رستگار و حسام مرتضوی داره. این داستانا امونمو بریده بود و جای فکر کردن هم برام نمیذاشت، بشدت گیج بودم و نمیدونستم باید چیکار کنم، حس کسی و داشتم که توی مرداب گیر افتاده و هیچ صلاحی برای نجات دادن خودش نداره و با هر بار تقلا کردن و کمک خواستن بیشتر فرو میره. نفس عمیقی کشیدم و با برداشتن ژاکتم از در بیرون رفتم، شاید نیاز باشه یکم تنها باشم.
در و که بستم عباسی به سمتم اومد و گفت:
- قربان گفتید کارم دارید، جایی تشریف میبرید؟
دستی رو شونش گذاشتم و گفتم:
- الان نه عباسی، الان نه.
پا تند کردم و از اون محوطه ی نفس گیر بیرون زدم.
#جدید #منتخب #رمان #رمانخوانی #داستان
دندونامو روی هم ساییدم، چرا باید این همه نشونه و شباهت دریافت کنم؟ خدایا، واقعا فکر میکنی مخلوقاتت از آهن درست شدن که در برابر این همه درد و بدبختی تاب بیارن؟
نگاهی به چهره اش انداختم و سری تکون دادم.
- میخواستم در رابطه با پرونده مختومه شده قتل اون پسر بچه هش..
- لطفا برید سر اصل مطلب خانم رستگار.
تحمل موندن کنار کسی که شباهت عجیبی به آیلین داشت رو نداشتم. میخواستم هرچه زودتر از اوجا فرار کنم و درمورد این ناامیدی و سرافکندگیم فکر کنم. که شاید چرا!
از حرفم تعجب کرد و گره اخمش رو محکم تر کرد و ادامه داد.
- یسری اطلاعات در مورد اون پرونده پیدا شده و اینکه شما بی اعتنا از کنار اون مدارک گذر کردین واقعا بحث برانگیزه، شاید بهتر باشه کیفیت کارتون رو بالاتر ببرید.
ابرویی بالا انداختم و کمی به سمتش متمایل شدم.
- که اینطور، میتونم بپرسم چجور مدارکی؟
- خیر.
پوزخندی گوشه لبم نشوندم و ادامه دادم.
- پس الان شما چرا اینجایید ؟
نفس عمیقی کشید و تکونی تو جاش خورد، نگاهی به ناخنای مانیکور شدش کرد و گفت:
- برای اینکه تو تکمیل این پرونده بهتون کمک کنم.
دقیق نگاهش کردم و حرکاتش و زیر نظر گرفتم، بوهای خوبی به مشامم نمیخورد.
- اونوقت چرا اصرار دارید برای باز کردن مجدد پرونده اقدام کنید.
- چون قاتل این پرونده خواهر زاده ی منم کشته.
با تعجب خیره شدم بهش، یعنی میدونست طرف کیه؟.
- چرا الان؟ اگه خبر داشتید چرا از همون اول نیومدین و به ما نگفتید.
با حرص خنده ی کوتاهی کرد و گفت :
- چون مطمئن نبودم.
سری تکون دادم و بعد مکث کوتاهی داد زدم:
- عباسی .
بعد چند ثانیه در باز شد و وارد شد، احترام نظامی گذاشت و گفت :
- بله قربان.
- این خانم و ببر برای ثبت اظهارات، بعدش هم برگرد اینجا کارت دارم.
- چشم قربان، بفرمایید خانم.
از روی مبل بلند شد و اروم از در بیرون رفتن، سرم رو بین دستام گرفتم و گیج گاهم رو ماساژ دادم از سر درد زیاد نبض میزد و این حالم رو دگرگون میکرد.
اخر این پرونده به کجا ختم میشه؟ مضنون چه ارتباطی با نیلوفر رستگار و حسام مرتضوی داره. این داستانا امونمو بریده بود و جای فکر کردن هم برام نمیذاشت، بشدت گیج بودم و نمیدونستم باید چیکار کنم، حس کسی و داشتم که توی مرداب گیر افتاده و هیچ صلاحی برای نجات دادن خودش نداره و با هر بار تقلا کردن و کمک خواستن بیشتر فرو میره. نفس عمیقی کشیدم و با برداشتن ژاکتم از در بیرون رفتم، شاید نیاز باشه یکم تنها باشم.
در و که بستم عباسی به سمتم اومد و گفت:
- قربان گفتید کارم دارید، جایی تشریف میبرید؟
دستی رو شونش گذاشتم و گفتم:
- الان نه عباسی، الان نه.
پا تند کردم و از اون محوطه ی نفس گیر بیرون زدم.
#جدید #منتخب #رمان #رمانخوانی #داستان
- ۳.۱k
- ۱۸ دی ۱۴۰۰
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط