گرگوحشیوماه
───• ⌞𝐖𝐢𝐥𝐝 𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐭𝐡𝐞 𝐦𝐨𝐨𝐧⌝ •───
گـــــرگوحــــشــــیومـــاه¹⁴
اما پنس رو پس نگرفت،همین یعنی قبول کرده بود..به روش خودش..
دستش هنوز مشت بود و خون از لای انگشتهاش میزد بیرون.
همین انقباض باعث شده بود گلوله بیشتر فرو بره.
کنارش روی کاناپه نشستم و گفتم:دستتو شل کن
به نظر میرسید غرورش توی گلوش گیر کرده؛نه مقاومت میکرد،نه همکاری.
فقط اجازه داد دستش کمی شل تر بشه.
و بعد پنس رو نزدیک زخم کردم..
میترسیدم دردش بگیره..پس آروم انجامش میدادم..
پنس رو داخل زخم فرو بردم.
وقتی دردش میگرفت زیر لب هوفی میکشید و سرشو به مبل تکیه میداد.
بلاخره گلوله رو گرفتم..نفسم رو حبس کردم و با یک حرکت یکنواخت بیرون کشیدمش.
و بعد گذاشتمش توی سینی.
پد ضد عفونی کننده رو برداشتم و روی زخمش گذاشتم.
صدای بهم خوردن دندونش اومد..
باندو دور دستش پیچیدم و در آخر یه گره کوچیک زدم.
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:تموم شد..
نه نگاه کرد،نه جواب داد.
فقط یه نیمنگاه کوتاه که نمیدونستم تشکره..یا سرزنش.
در تقتق صدا داد.
_بیا تو
خدمتکار وارد شد،سینی سوپ رو گذاشت روی میز و بدون نگاه کردن اضافهای تعظیم کرد و رفت.
بلند شدم و گفتم:بعد از اینکه شام خوردی بهتره استراحت کنی
چند قدم به سمت در برداشته بودم که صداش باعث شد وایسم.
_من چپ دستم..هوفـــف..حالا باید چطور بخورم؟
بیهوا خنده بیصدایی کردم.
پشت اون قیافهی سرد و رفتارهای مغرورانه،واقعاً یه بچهی پنج ساله زندگی میکرد.
برگشتم و گفتم:فکر کنم وقتشه راست دست بشی
انگار اصلاً نشنیده باشه،داشت با دست چپش سعی میکرد قاشق رو برداره.
آروم خندیدم و به سمتش رفتم.
کنارش نشستم،کاسه سوپ رو گرفتم توی دستم و قاشق رو از دستش بیرون کشیدم.
سوپ رو فوت کردم تا داغیش بره و بعد نزدیک لبش کردم.
نگاهش سنگین بود؛بدون هیچ حرفی،فقط زل زده بود توی چشمهام.
بعد خیلی آهسته،قاشق رو توی دهنش گذاشت.
خیلی درموردش کنجکاو بودم..مطمئنم چیزایی که قبلاً درمورد زندگیش بهم گفته بود همهشون دروغ محض بودن.
موقعیت خوبی بود تا کنجکاویم رو برطرف کنم.
+خانوادهت واقعا فوت شدن؟..
صورتش درجا تغییر کرد؛ابروهاش در هم رفت و چشمهاش دوباره سرد شدن.
_اینجا مطبت نیست و منم دیگه بیمارت نیستم..دلیلی نمیبینم جواب بدم
ابروهامو انداختم بالا و گفتم:درسته،من فقط کنجکاو شدم..همین
تا اومد چیزی بگه،در با شدت باز شد...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#گرگ_وحشی_و_ماه#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جیهوپ#جین#سناریو
گـــــرگوحــــشــــیومـــاه¹⁴
اما پنس رو پس نگرفت،همین یعنی قبول کرده بود..به روش خودش..
دستش هنوز مشت بود و خون از لای انگشتهاش میزد بیرون.
همین انقباض باعث شده بود گلوله بیشتر فرو بره.
کنارش روی کاناپه نشستم و گفتم:دستتو شل کن
به نظر میرسید غرورش توی گلوش گیر کرده؛نه مقاومت میکرد،نه همکاری.
فقط اجازه داد دستش کمی شل تر بشه.
و بعد پنس رو نزدیک زخم کردم..
میترسیدم دردش بگیره..پس آروم انجامش میدادم..
پنس رو داخل زخم فرو بردم.
وقتی دردش میگرفت زیر لب هوفی میکشید و سرشو به مبل تکیه میداد.
بلاخره گلوله رو گرفتم..نفسم رو حبس کردم و با یک حرکت یکنواخت بیرون کشیدمش.
و بعد گذاشتمش توی سینی.
پد ضد عفونی کننده رو برداشتم و روی زخمش گذاشتم.
صدای بهم خوردن دندونش اومد..
باندو دور دستش پیچیدم و در آخر یه گره کوچیک زدم.
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:تموم شد..
نه نگاه کرد،نه جواب داد.
فقط یه نیمنگاه کوتاه که نمیدونستم تشکره..یا سرزنش.
در تقتق صدا داد.
_بیا تو
خدمتکار وارد شد،سینی سوپ رو گذاشت روی میز و بدون نگاه کردن اضافهای تعظیم کرد و رفت.
بلند شدم و گفتم:بعد از اینکه شام خوردی بهتره استراحت کنی
چند قدم به سمت در برداشته بودم که صداش باعث شد وایسم.
_من چپ دستم..هوفـــف..حالا باید چطور بخورم؟
بیهوا خنده بیصدایی کردم.
پشت اون قیافهی سرد و رفتارهای مغرورانه،واقعاً یه بچهی پنج ساله زندگی میکرد.
برگشتم و گفتم:فکر کنم وقتشه راست دست بشی
انگار اصلاً نشنیده باشه،داشت با دست چپش سعی میکرد قاشق رو برداره.
آروم خندیدم و به سمتش رفتم.
کنارش نشستم،کاسه سوپ رو گرفتم توی دستم و قاشق رو از دستش بیرون کشیدم.
سوپ رو فوت کردم تا داغیش بره و بعد نزدیک لبش کردم.
نگاهش سنگین بود؛بدون هیچ حرفی،فقط زل زده بود توی چشمهام.
بعد خیلی آهسته،قاشق رو توی دهنش گذاشت.
خیلی درموردش کنجکاو بودم..مطمئنم چیزایی که قبلاً درمورد زندگیش بهم گفته بود همهشون دروغ محض بودن.
موقعیت خوبی بود تا کنجکاویم رو برطرف کنم.
+خانوادهت واقعا فوت شدن؟..
صورتش درجا تغییر کرد؛ابروهاش در هم رفت و چشمهاش دوباره سرد شدن.
_اینجا مطبت نیست و منم دیگه بیمارت نیستم..دلیلی نمیبینم جواب بدم
ابروهامو انداختم بالا و گفتم:درسته،من فقط کنجکاو شدم..همین
تا اومد چیزی بگه،در با شدت باز شد...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#گرگ_وحشی_و_ماه#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جیهوپ#جین#سناریو
- ۲۷.۰k
- ۲۹ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط