بسیار بودند

بسیار بودند…
شکارچیانی ک کمانشان را به آهویم نشانه گرفتند
به چشمان آهویم قسم خوردم ک جانشان را باج بگیرم
اما حیف…
حیف که آهویم خودش دوست داشت
که صید شود…
دیدگاه ها (۰)

کنج یک کافه ی دنجچشم در چشمبیا تا حرف هایمان را بزنیممن کمی ...

دلتنگی تو ساعت و زمان نمی شناسدگاهی در ساعتی نامعلوم مثلا در...

‏به یاد آوردن خاطرات خوب با غمِ از دست رفتن اون لذت همراهه؛ ...

ما هر دو بوسیدیم همه چیز راولی تو با کناریت کنار امدیولی من ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط