P⁷
P⁷
سه دختر جلوی نوشتهی روی دیوار ایستاده بودند.
یورا با ترس گفت: «یعنی یکی از ما میدونه چه اتفاقی افتاده؟»
سوآه به هاری نگاه کرد.
هاری سریع گفت: «من چیزی نمیدونم!»
سوآه آرام جواب داد: «مطمئنی؟»
هاری سکوت کرد.
یورا بینشان ایستاد. «الان وقت دعوا نیست. باید چهیون رو پیدا کنیم.»
ناگهان صدای گوشی هاری بلند شد.
هر سه به او نگاه کردند.
یک پیام ناشناس:
«تو خوب میدونی اون شب چه اتفاقی افتاد.»
هاری رنگش پرید.
سوآه گوشی را از دستش گرفت.
«هاری... این یعنی چی؟»
هاری با چشمان اشکی گفت: «من... همهچیز رو یادم نیست.»
یورا پرسید: «پس چی یادت میاد؟»
هاری چند لحظه سکوت کرد.
بعد آرام گفت:
«شب اون اتفاق... چهیون گریه میکرد.»
سوآه شوکه شد.
«چرا؟»
هاری سرش را پایین انداخت.
«چون یکی از ما بهش خیانت کرده بود.»
ناگهان چراغهای ساختمان خاموش شدند.
و در تاریکی، صدای چهیون از پشت سرشان آمد:
«بالاخره یکیتون یادش اومد.»
هر سه با وحشت برگشتند...
اما هیچکس آنجا نبود.
ادامه در پارت ۸...
سه دختر جلوی نوشتهی روی دیوار ایستاده بودند.
یورا با ترس گفت: «یعنی یکی از ما میدونه چه اتفاقی افتاده؟»
سوآه به هاری نگاه کرد.
هاری سریع گفت: «من چیزی نمیدونم!»
سوآه آرام جواب داد: «مطمئنی؟»
هاری سکوت کرد.
یورا بینشان ایستاد. «الان وقت دعوا نیست. باید چهیون رو پیدا کنیم.»
ناگهان صدای گوشی هاری بلند شد.
هر سه به او نگاه کردند.
یک پیام ناشناس:
«تو خوب میدونی اون شب چه اتفاقی افتاد.»
هاری رنگش پرید.
سوآه گوشی را از دستش گرفت.
«هاری... این یعنی چی؟»
هاری با چشمان اشکی گفت: «من... همهچیز رو یادم نیست.»
یورا پرسید: «پس چی یادت میاد؟»
هاری چند لحظه سکوت کرد.
بعد آرام گفت:
«شب اون اتفاق... چهیون گریه میکرد.»
سوآه شوکه شد.
«چرا؟»
هاری سرش را پایین انداخت.
«چون یکی از ما بهش خیانت کرده بود.»
ناگهان چراغهای ساختمان خاموش شدند.
و در تاریکی، صدای چهیون از پشت سرشان آمد:
«بالاخره یکیتون یادش اومد.»
هر سه با وحشت برگشتند...
اما هیچکس آنجا نبود.
ادامه در پارت ۸...
- ۱۷۰
- ۰۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط