ضربان قلب توپارت

ضربان قلب تو‌🫀پارت ۳

صبح روز بعد، بیمارستان. جونگکوک روی صندلی نشسته بود و به فنجان قهوه خیره شده بود.

جیمین کنارش نشست. "شنیدم دیشب یه اتفاق قلبی افتاده. نه تو اورژانس، تو مهمونی."

جونگکوک خندید. "خبر سریع پخش می‌شه."

"خبر عشق همیشه سریعه. حالا بگو، کی هستش؟"

چجین گفت "اسمش حدیثه. مربی مهدکودکه. همین."

وی که ساکت گوش می‌کرد، صحبت کرد. "پس یک انسان واقعیه. خوبه. حداقل توهم ناشی از خستگی نیست."

بقیهٔ اعضا هم به تدریج به آنها پیوستند. یونگی نقشه کشید.

"خب، اطلاعات کمه. اما ما هفت نفریم. شهر که خیلی بزرگ نیست. پیداش می‌کنیم."

سئوکجین گفت: "من از فامیل می‌پرسم. مطمئنم کسی اون رو می‌شناسه."

هوسوک اضافه کرد: "من هم توی شبکه‌های اجتماعی مربی‌های مهدکودک رو چک می‌کنم."

نامه‌جوون رو به جونگکوک کرد. "تا اون موقع، تو باید استراحت کنی. نمی‌خوای وقتی پیداش کردی، شبیه یک زامبی باشی."

همه خندیدند. جونگکوک احساس گرمایی در سینه کرد. این تیم، خانواده‌اش بود. و حالا آنها برای چیزی به جز نجات جان‌ها متحد شده بودند: برای نجات قلب خودش.
دیدگاه ها (۰)

ضربان قلب تو 🫀پارت ۲دختر بچه‌ها را به داخل آورده بود. یکی از...

ضربان قلب تو‌🫀پارت ۱هوای خنک پاییز از پنجرهٔ باز به داخل می‌...

عنوان فیک : "ضربان قلب تو"عاشقانه اسمارت نداره 📿شخصیت های اص...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط