گرگی استخوانی در گلویش گیر کرده بود، بدنبال کسی می گشت که

گرگی استخوانی در گلویش گیر کرده بود، بدنبال کسی می گشت که آن را در آورد تا به لک لک رسید و از او درخواست کرد تا او را نجات دهد و در مقابل گرگ مزدی به لک لک بدهد.
لک لک منقارش را داخل دهان گرگ کرد و استخوان را درآورد و طلب پاداش کرد.
گرگ به او گفت همین که سرت را سالم از دهانم بیرون آوردی برات کافی است.
وقتی به فرد نالایقی خدمت می کنی تنها انتظارت این باشد که گزندی از او نبینی .
دنیا پر از تباهی است نه بخاطر آدمهای بد بلکه بخاطر سکوت آدمهای خوب ...!
دیدگاه ها (۲)

انسان دو نوع معلم دارد...آموزگار و روزگار!هر چه با شیرینی از...

لبخند بزنبه تمام آدمهایی که آمدندلایقت نبودندو رفتنداندوه تو...

چہ دنیاےغریبےدارے اےدلچہ اندوه عجیبےدارےاےدلگمان ڪردمڪہ شادے...

خدایـــــــــــــا؛بابت هر شبی که بی شکر سر بر بالین گذاشتیم...

گرگی استخوانی در گلویش گیر کرده بود، بدنبال کسی می گشت که آن...

#انتظار_پاداشگرگی استخوانی در گلویش گیر کرده بود، بدنبال کسی...

گرگی استخوانی در گلویش گیر کرده بود، بدنبال کسی می گشت که آن...

گرگی استخوانی در گلویش گیر کرده بود، بدنبال کسی می گشت که آن...

گرگی استخوانی در گلویش گیر کرده بود، بدنبال کسی می گشت که آن...

گرگی استخوانی در گلویش گیر کرده بود، بدنبال کسی می گشت که آن...

????گرگی استخوانی در گلویش گیر کرده بود، بدنبال کسی می گشت ک...

گرگی استخوانی در گلویش گیر کرده بود، بدنبال کسی می گشت که آن...

گرگی استخوانی در گلویش گیر کرده بود، به دنبال کسی می گشت که ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط