عاقبت قصه ی من با دل تو یکسره شد

عاقبت قصه ی من با دل تو یکسره شد
سهم تنهایی من بسته ترین پنجره شد

ماه من کار دلم با دل تو در هم ریخت
حس من توی کتاب نفسم چنبره شد

عشق در استرس موج به پایان نرسید
گرچه زیبایی دریای غزل منظره شد

گفته بودم که دلم بعد تو تخریب شده
بخدا شهر دلم سمبل یک مقبره شد

بنویسید که من از ثانیه ها می ترسم
سهمم از پنجره ها حسرت یک حنجره شد

در حرای دل عشاق نشستم به سحر
قصه ناب "پرستش" بخدا یکسره شد
دیدگاه ها (۱)

دزدکی از لای درزِ در نگاهت می کنمبا دو چشم مات و ناباور نگاه...

داده ای وعده دیدار و خیابانی نیست !چتر در دست من و بارش بارا...

رفتم که درین شهر نبینی اثرم رالب های ترک خورده و چشمان ترم ر...

نشستی آخرش از رازِ قلبم سر درآوردیته و تویِ معمای مرا آخر در...

32

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط