این طرف مشتی صدف آنجا کمی گل ریخته

این طرف مشتی صدف آنجا کمی گل ریخته
موج، ماهیهای عاشق را به ساحل ریخته

بعد از این در جام من تصویر ابر تیره‌ ایست
بعد از این در جام دریا ماه کامل ریخته

مرگ حق دارد که از من روی برگردانده است
زندگی در کام من زهر هلاهل ریخته

هر چه دام افکندم، آهوها گریزان‌تر شدند
حال صدها دام دیگر در مقابل ریخته
هیچ راهی جز به دام افتادن صیاد نیست
هر کجا پا می‌گذارم دامنی دل ریخته

زاهدی با کوزه‌ای خالی ز دریا بازگشت
گفت خون عاشقان منزل به منزل ریخته!
دیدگاه ها (۲۰)

به پرنده ی مهاجرالکی بگو که خوبهنگو طفلی شوق پروازیه حکایت د...

از  تو  دلگیرم   نمیدانم   که  میدانی   هنوز؟یا  که از  شرمن...

سلاااااااااااااام و صد سلااااااااام دوستای عزیز ویسگونم .......

الهی، راز دل با تو چه گویم که تو خود راز دلی، دانه و لانه و ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط