Sweet Love

■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■
Sweet Love²³



**صبحانه‌ی آرام**

بوی چای تازه دم‌شده توی اتاق پیچیده بود. بخار ظریفش از فنجان‌ها بالا می‌رفت، مثل نفس‌های آرامی که بین حرف‌ها گیر کرده بودن. میز ساده بود: نان تست، مربای توت‌فرنگی، چند برش سیب و ردّ نور روی میز چوبی.

جیمین آرام نشسته بود روبه‌روی من، با موهای هنوز آشفته، اون‌طور که انگار خودش خبر نداره چقدر دوست‌داشتنی‌تر شده در این حالت.
ساکت بودیم. حتی صدای قاشق روی نعلبکی، صدای بزرگی به نظر می‌رسید.

+ چای سرد می‌شه...

- هممم… سرد بشه بهتره. داغیش خیلی عجله داره.

*خندیدم، ناخواسته.*
باز هم یکی از جمله‌های نیمه‌فلسفیِ صبحگاهی‌اش. ولی تهش چیزی بود که نمی‌گفت.

من سعی می‌کردم طبعاً رفتار کنم؛ نان را آرام کره زدم. دست‌هام از گرمای فنجان داغ شده بود، اما چیزی در هوای بین‌مون سرد بود… نه از بی‌احساسی، بلکه از پنهان‌کاری.

- می‌دونی… دیشب خیلی عجیب بود.
صدای جیمین کمی بی‌ثبات بود، انگار مراقب تمام واژه‌هاش بود.

+ آره، عجیب ولی... قشنگ.

- قشنگ؟
*نگاهش بالا آمد و مستقیم توی چشم‌هایم نشست.*
یعنی چی قشنگ؟

+ نمی‌دونم… فقط حس می‌کردم… حتی وقتی خسته بودیم، یه چیز گرم بینمون بود. انگار همه چی درست بود، بدون نیاز به دلیل.

*جوابی نداد. فقط لبخند زد و مشغول خوردن تکه‌ی نان شد. ولی لبخندش آن لبخندی نبود که از شوخی‌های معمول بود — آرام‌تر، ساکت‌تر و با ردّ کمی از چیزی که نزدیکِ اعتراف بود.*

چای بین‌مون، مثل خطِ فاصله‌ای بود که هیچ‌کدوم نمی‌خواستیم ازش رد شیم.

- من معمولاً... این‌قدر راحت نمی‌خندم.

+ آره... دیشب با یه لبخند شروع کردی و با خنده تموم شد.

- شاید چون... همه چیز کنار تو راحت‌تره.

*مکث کرد. فوراً چشم‌هایش را ازم گرفت و خودش را مشغول گوشی‌اش نشان داد، انگار جمله‌ی خودش را ندیده.*

من هم چیزی نگفتم. فقط نگاهش کردم.
نور روی پوستش نشسته بود، و هر بار که چیزی روی صفحه لمس می‌کرد، انگشت‌هایش می‌لرزیدند — لرزشی که حس می‌کردم من هم دارم، ولی درونم.

سکوت طولانی شد. بعد او سرفه‌ی کوتاهی کرد، از همان‌هایی که آدم بعد از گفتن یک راز ناخواسته انجام می‌دهد.

+ امروز... با این تعطیلی، احتمالاً کل روز خونه‌ای؟

- آره. مگه تو برنامه‌ای داری؟

+ نه، فقط... شاید یه کم تمیزکاری، شاید فیلم، یا هیچ‌کاری.

- هیچ‌کاری جذاب‌تره. مخصوصاً وقتی کسی هست که کنارش "هیچ‌کاری" معنی پیدا می‌کنه.

*ساکت شدم. واژه‌ها بین‌مون متوقف شدند. قلبم تندتر می‌زد، ولی لبام چیزی نگفتند.*

جیمین آرام نفس کشید، مثل کسی که می‌ترسه با تکان دادن هوا، سکوت بریزه. بعد بلند شد، رفت سمت آشپزخانه و گفت با لحنی معمولی‌تر:

- تو به میز رسیدگی کن، من هم یه دسر فوری درست می‌کنم.

+ دسر؟ صبح؟

- آره، دسر مخصوص دو نفر که نمی‌خوان از احساسات حرف بزنن ولی از طعمشون لو می‌رن.

*زیر لب خندیدم، بی‌صدا. فقط نگاهش کردم که بین کابینت‌ها می‌چرخید، موهاش روی پیشونی‌اش افتاده بود، بی‌نظم اما آشنا.*

در گوشه‌ی ذهنم یه احساس کوچک رشد کرد:
اگر قرار نبود بهش بگم، حداقل می‌خواستم لحظه‌ها رو طولانی‌تر کنم؛
چون گاهی سکوتِ طولانی بین دو نفر، خیلی بیشتر از اعتراف حرف داره.


ادامه دارد....
دیدگاه ها (۰)

■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■Sweet Love²⁴**عصرِ دسر و سکوت*...

■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■Sweet Love²⁵**۲ سال بعد: کلاسِ...

■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■Sweet Love²²**صبح روز بعد**نور...

■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■Sweet Love²¹*فیلم به نیمه رسید...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط