‌‌‌‌‌نمیدانم چرا...

‌‌‌‌‌نمیدانم چرا...
وقتی به آغوش میگیرمَت
دیگر به هیچ چیز فکر نمیکنم...
شاید آغوشِ تو؛
بُن بستِ تمام افکارم است...

دلـــــنوشــــــته
دیدگاه ها (۰)

دو سال پیش توی سیو مسیج تلگرامم اول پاییز نوشته بودم :«امروز...

ﻣﻮﺭچه‌ها ﺑﺎ ﻫﻢ ﺣﺮﻑ ﻧﻤﯿ‌ﺰﻧﻨﺪﺍﻣﺎ ﺩﺳﺘﻪ ﺟﻤﻌﯽ ﺩﺍﻧﻪ ﺟﻤﻊ میکنند.ﺯﻧﺒ...

گفت باورت میشه با این سن و سال ، بعضی شبا تو تنهایی میشینم ب...

اندڪ اندڪ قلب من ، هرشب برایت میزند  روح من این جملہ را ، بر...

مطمئن باش حتی وقتی که زیر خرمن خاک هم باشم باز میام پیشت و د...

کاش بن بست کوچه انتظار تو باشی!

دلم هوای انتهای اون کوچه رو کرده....که در دیوارش هم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط